Tuesday, April 24, 2007

جبر


یک لحظه کنم فکر
به سمت عملی بکر
یک دفعه برم راه
به بیراهه چو گمراه
یک بار سر شوق
کنم سوی دلم سوق
یک روز سر خشم
ببندم ز دلم چشم
یک لحظه ام آزاد
چو برگی به دل باد
یک دفعه اسیرم
ز همان سنت پیرم
یک بار شوم مست
ازآنچه به برم هست
یک روز فسرده
چو گراز تیر خورده
یک لحظه خیالم
بردم به اعتدالم
یک دفعه شود غیب
و به افراط برم عیب
یک بار سپارم
همه عشقم به نگارم
یک روز کنم شک
سپس از او بشوم فک
یک لحظه به شادی
همه را بخشم ارادی
یک دفعه به سینه
بکشم آتش کینه
یک بار بکوشم
که شراب هیچ ننوشم
یک روزچنان نوش
کنم ، تا رودم هوش
یک لحظه به ناگاه
شوم خیر و خیرخواه
یک دفعه چنان پست
که ناید نمی از دست
یک بار پشیمان
ز همه کج روی جان
یک روز برم پی
که به جبرعمربشد طی