Monday, April 23, 2007

انسان و طبیعت

ما بی خبرانه پی زجر طبیعتیم
پس زعیش و نوش خود، به چمن بی محبتیم
تا هست سبزه زار و دمن بی تفاوتیم
در وقت حذف و بسط دخن پرشکایتیم
با دیدگان سرد ، زمین را نظاره ایم
انگار اوست مجرم و ما هم عدالتیم!
دائم شبانه روز از او در نهایتیم
اما به وقت خرج نظر بی مروتیم
در کوه و دامنش مدام بهره میبریم
لیکن به وقت ترک ، موجدان آفتیم
هرگز به مام خاک توجه نمیکنیم
نسبت به آب نیز چه بی مهر و الفتیم
گر باز به عصیان خود اصرار بورزیم
:خواهیم دید مورد قهریم و نفرتیم
چون کشتی طوفان زده گیج و مشوشیم
چون قاتل محکوم به مرگی به نوبتیم
از ترس زلزلست که بی خواب وخور شویم
وز غرش رعدی به سما غرق وحشتیم
با خیزش دریاست که بی خانمان شویم
وز تند باد و سیل به هر سو به ذلتیم
پس حال بباید نمود ، فکر به تعلیم
از بهر خویش هم شده ، چون با سیاستیم
با عشق و محبت به طبیعت نظر کنیم
گر خواستار نرمی و لطف طبیعتیم