Monday, April 23, 2007

کوه

فردا به کوه خواهم رفت
امروز رسیدم به یک واقعیت شگرف
اگر دقیق تر بگویم امشب
تا دیروز به خودم می گفتم آری هر که دیر یا زود می رسد به هر آنچه لیاقتش است
ولی امشب فهمیدم که آن گفته ها از ته قلبم نبود هم امشب
!با یک نوید کوچک از ثروت، افکارم به دنبال عقده های نا گشوده اش می گشت
آری ! انگار حکایت گوشت نا دسترس و گربه مغرور بوده حکایت زین پیش تعریف کرده ام
باز هم شب هنگام بر من اثبات گشت آنچه واقعی بود
و این واقعیت چقدر تلخ و عذاب آور است
یافتم که واقعاً لیاقت آنچه ندارم را نداشته ام
واقعاً نداشته ام
اگر هیچگاه به آن، آن ها نرسیدم همین امشب اعتراف می کنم که هرگز لیاقتشان را نداشته ام
وقتی تنها و فقط تنها با یک اشارت
تعاریف زیبایم از لذت و اشتیاق جای خود را به تعاریف کلیشه ایش می سپارد
دیگر چه جای سر بلند کردن می ماند برایم؟
با چه رویی زین پس می نگارم
کدامین نیرو پنجه ام را به حرکت در می آورد
دیگر چه جایی برای تعاریف آتی ام میماند
!منی که خود به آنچه گفته ام نا پایبند بودم
شاید کوه دوباره آرامم کند
حتما اینطور است
او همیشه توانسته این بار نیز می تواند
باید بروم
آری
فردا به کوه خواهم رفت
.حتماً خواهم رفت