Monday, April 23, 2007

شکایت از خود

باری ز سر نا خوشی و فکر به فردا
بستم به خطا دیده خود بر همه تفریح
گویی که همین جان گرانسنگ که دارم
مفتست وبه جد نیست مروارزش تشریح
*
*
انگار که باید همه وقتم بشود پر
از فکر بر آن خورده متاعی که ندارم
این داشته هایی که ز سودای حیات است
!لابد همه هیچ است و "همه" هیچ ندارم
بیش از سی و اندی به زمین زنده "روانم"ا
زین جایزه گویا که به کل دور روانم
هر روز ز دیروز شده بیش سوادم
اما به نظر بیش شده حمق و عنادم
از بس که ز شادی تنفس شده ام دور
در حین جوانی به نظر کهنه فگارم
خاکم به سر ار دست ز شکوای نشویم
حق است همه زجر به جان و دل زارم
بایست شوم شاد دوباره چو پریروز
آن روز که یادش به نظر رفته ز یادم
آن گاه که از پر زدن کرم شدم گیج
وانگاه که از شوق، دوان شد ضربانم
آندم که ز تیر نگهی سخت شدم مست
وانگاه که از بوسه شدی زنده لبانم
آنروز که از پرتو گرمی به وجودم
صد بار شدی زنده و پر خون شریانم
آنروزکه از دیدن کهُسار شدم خاک
واندم که شدم آب ز خجلت بر یارم
از برق تمتع برسیدم به چنان اوج
کز برتر از آن هیچ نبودش به گمانم
آنروز که از دیدن فصلی ز طبیعت
چونان بپرید هوش که بند رفت زبانم
*
*
آری! به نظر کردنی بر دفتر ایام
حتما بتوان یافت درآن، گاه طراوت
گربود دمی حال توهم چون من امروز
با یاد خوشی سبقت شو، به سلامت