Sunday, February 3, 2008

دنیای رویایی 6

ا(ادامه از اینجا) یک مثال دیگر. ببینیم چگونه با عدم نقش تاریخی والدین کنار بیاییم. شاید این سوال برای افراد دنیای رویایی بسیار محتوم بنماید که: مگر پدر و مادری پیش از من نبوده اند و در این دنیا نزیسته اند؟! اما جواب این سوال، زیاد سخت نیست و آنهم اینست که خیر! پدر و مادر من نیز چونان تمام اجزای دیگر غیر از من، حاصل ادراک منند از ایشان. بالفرض اگر مرا قبل از آگاهی از وجودشان در جایی بدور از آدمیزادگان رها کرده بودند، و من رشد می کردم، آیا این سوال هرگزدر ذهن من نقش می بست که قبل از من مولدی شبیه خود من وجود داشته یا خود را یک ناهنجاری میان موجوداتی که با آنان رشد کرده ام در نظر می آوردم؟ اصلا چرا راه دور برویم؟ چرا باید این قضیه برای من مهم باشد؟ مگر قبل از موجودیت من، درکی از وجود والدین من وجود داشته؟ و اگر نبوده چرا باید آنها را موجد خود بدانم و خود را واجد آنها ندانم؟ در دنیای رویایی که بخواهم علت زیستم را کشف کنم، نه تنها تاریخ دور که حتی والدین و نیا نیز بزرگترین مانع هستند. چرا که اساسا لزومی به قبول این پیش فرضهای غیر منطقی نیست. چرا که منطق من درست پس از موجودیت من شکل گرفته و قبل از من را تنها به مرور در زمان آینده پس از تولد درک می کند که هیچ کمکی در ارتباط با علت حیات من نمی کند. پس آنها را هم با این منطق نه چندان غامض "اگر منی نبودم، وجود آنها در من تعریف نمی شد و حال هم که هستم آنها نیز چون دیگر اجزای جهان خارج، در پس وجود من به وجود آمدند" به راحتی از پیش روی اثبات معادله ام بر می دارم. اما بپردازیم به توضیح مختصر اصل دوم: " هر موجودی دارای دنیایی مستقل است و تنها بخشهایی از این دنیا ها تنها با کانال حواس قابل اتصالند". در اینجا دایره خود را تعمیم داده به جمع می پردازم. هر کدام از ما یک "من" هستیم که همان تعاریف بالا بر ما متصور است. البته در صورتی که مایل باشیم مفاهیم دنیای رویایی را قبول کنیم. این "من" ها چگونه با هم در ارتباطند؟ البته که تنها با حواس. حواس تنها رابطهای این "من" ها با همند. یعنی اگر از هر "من مستقل" حواسش را بگیریم. رابطه اش با دنیای رویایی به کل قطع می شود. فکر کنید یک "من" را بدون حس لامسه، بویایی، چشایی، بینایی و شنوایی. تازه همین فکر کردن شما مستلزم آنست که خود نیز از این حواس بهره داشته باشید! پس اگر این حس های نام برده موجود نباشند هیچ منی، ما نخواهد شد. به اصل سوم می پردازم. تا حال این را باید فهمیده باشیم که خالق دنیای رویایی منم. اما این "من" چه بهره ای از این "خلقت" خود می برد؟ به واقع هیچ! چرا که این موضوع را هرگز نمی توان از کانال حواس به "من" دیگر انتقال داد. هر "من" برای خود دارای بسیاری خصوصیات هست که کانالهای حسی هیچ کمکی نمی توانند به انتقال آن بکنند. یعنی این کانالها به طور مشخص برای ورود و خروج اطلاعاتی خاص طبقه بندی می شوند و هر اطلاعاتی را از خود عبور نمی دهند. یکی از این موارد بسیار "عبور قدغن"، موضوع "خلقت" است. اما مطمئنا زمانی که "من" قرار باشد که کانالهای ارتباطی (حواس) خود را از دست بدهد، این بدان معنیست که دنیایی هم آن بیرون وجود نخواهد داشت. با همین توضیح این اصل، در حقیقت به دو اصل باقی مانده هم پرداختم چرا که آن دو اصل نیز با همین توضیحات، تشخیص داده می شوند ولی علت اینکه به عنوان اصلی مستقل بیان کردم اهمیت آن است. چرا که در آن به موارد مهم رشد و نمو کردن و اندازه و وسعت جهان اشاره کردم که کاملاً بستگی تام به "وجود" من دارد. اما حال پس از معرفی دنیای رویایی باید علت حیات را در این دنیا بررسی کنم و به نتیجه منطقی برسم. البته اینکار اصلا با توصیفاتی که تا حال از این دنیای رویایی کرده ام دیگر کار سختی نیست. چون در همان توصیفات علت نیز نهفته بود!! اما در اینجا یک بار به طور خلاصه علت حیات را بیان می کنم...(ادامه در اینجا)
.
پی نوشت: قبل از گذاشتن قسمت کوتاه پایانی این مقاله خواستم روی آن فکر کنید و نتایج تفکر خود را نسبت به "علت حیات" به نشانی پست الکترونیک من ارسال فرمایید: mehrdaad74@gmail.com