Wednesday, August 6, 2008

داستان سوسمار سلطان و سه بچه خرس

پیش نوشت... اگر خواننده ای جدی هستید, قصه را بدون در نظر گرفتن قسمتهای رنگی بخوانید
+
+
یکی بود و یکی نبود. در زمانهایی نه چندان دور یک سوسمارخاکستری در یک دشت پهناور زندگی می کرد. از آنجائیکه این دشت جانوران زیادی نداشت این سوسمار قصه ما برای خودش شخصیت مهمی به حساب میامد و روزی نبود که یک زمزم کولا(؟!) برای خودش باز نکنه!
روزی از روزها همینطور که داشت در دشت قدم میزد و به خودش می نازید چشمش افتاد به یک بچه خرس که داره با دستاش ور میره و به نظر بازی می کنه! پیش خودش گفت بذار برم جلو یه خودی نشون بدم ببینم چی میشه! میره درست روبروی بچه خرس می ایسته و میگه آهای بچه! ‌چرا سر راه من نشستی. زود برو کنار که می خوام رد شم!
اما بچه خرسه همینطوری با دستاش بازی می کرد و به سوسمار ما بلانسبت محل سگ هم نگذاشت!
سوسمار که پاک شاکی شده بود با خشم بهش میگه: مگه نشنیدی چی گفتم بچه؟! تو اصلن می دونی من کیم؟!
منم من...سلطان این دیار...سالار روزگار...پیروز کارزار...آقای سوسمار!
بچه خرس هم که دید مثل اینکه اوضاع "هر دم بیل ه " و "هر کی هرکی". رو کرد به سوسمار و گفت: حالا تو می دونی من کیم؟
-نه
-منم من...شکافنده اتم...سازنده اُزُن...داننده لدُن...دکترای سوربُن
...
"هُپ"
...
و این صدای بلعیده شدن بچه خرس توسط سوسمار بود!
پارازیت 1- هر وقت خواستید خالی ببندید سایز طرف مقابلتان را اندازه بگیرید. شاید تصمیمتان عوض شد!
پارازیت 2- همیشه اینطور نیست که دو طرف یک مجادله درست و معقول صحبت کنند. دعوا می تواند بین دو جریان باشد که هر دو متوهم هستند یا هر دو اشتباه می کنند.
...بله...سوسمار داستان ما همینطور به راهش ادامه میده تا باز می بینه که سر راهش یک بچه خرس دیگه سبز میشه! باز همون جریان قبلی تکرار میشه که : "منم من...سلطان این دیار...سالار روزگار...پیروز کارزار...آقای سوسمار...زودتر بزن کنار...ای بچه خرس زار!"
این بار این بچه خرس بر می گرده به جناب سوسمار میگه :
سلام دوست من!...گیریم همه این حرفها درست. حالا شما چرا عدل اینهمه دشت رو ول کردی آمدی از همین جائی که من نشستم می خوای عبور کنی؟! ادله منطقیت را بریز بیرون ببینم چی میگی؟! حرف حسابت چیه؟ سوسمار که به کل گیج شده بود و از طرفی هم شکمش از بچه خرس قبلی که خورده بود سیر بود گفت بگذار درسی به این جوجه بدم که دیگه برای من قلنبه سلنبه حرف نزنه.
-هه! منطق... بیگیر!
و با یک ضربه سر... بچه خرس رو چنان پرتاب کرد که حتی خودش هم ندید کجا فرود اومد!
WOW!!!
و واقعن این قدرت برای خودش هم غیر طبیعی بود و به نظرش رسید نکند این نیرو سرچشمه الهی دارد!؟ آخر مگر میشود یک نفر را چنان پرت کرد که حتی محل فرودش را هم ندید؟!
پارازیت 3- هرگاه حرفتان منطقی و صحیح هم هست باز طرف خودتان را محک بزنید و مطمئن شوید که او هم اهل منطق و حرف حساب هست یا خیر!
پارازیت 4- هر وقت یک نفر را ناک اوت کردید ولی احساس کردید این امر طبیعی نبوده سریع به برد خود شک کنید. شاید این برد در اصل یک شکست باشد.(اگر این پارازیت را نگرفتید عجله نکنید)

...القصه...سوسمار ما همینطور که به راهش ادامه می داد و سرخوش و مست از جلال و جبروتش بود دست بر قضا باز برخورد می کنه به یک بچه خرس که درست سر راهش ایستاده بود و باز داشت با دستاش بازی می کرد!
دیگه لازم نیست بگم که بهش چی گفت...بگم؟...باشه چشم...گفت: "منم من...سلطان این دیار...سالار روزگار...پیروز کارزار...آقای سوسمار...زودی بزن کنار...ای بچه خرس زار...تا نشدی شکار!"
این بار بچه خرس گفت: قربان شما اصلن لازم نبود خودتون رو معرفی کنید! من تا چهره شما رو دیدم فهمیدم که با چه بزرگی از بزرگان روزگار بخت آشنائی پیدا کردم. بفرمائید قربان. بگذرید...این راه...اینهم من که رفتم گم شدم کنار!
سوسمار که دید عجب! غیر از خودش کس دیگری هم اونو "سوسمار" حساب می کنه!! بهش گفت: خب...ای خرس عاقل بگو تا بدانم مرا از کجا می شناختی؟
- تمام جهان این را میدانند قربان! همه جا حرف از بزرگی و شکوه شماست!
-جدی؟
-بله قربان
-خب...بگو ببینم دیگر از من چه میدانی خرس بزرگ!
-فقط جسارتن این را هم میدانم...یعنی در شهر شایع است...که شما یک نقص کوچک هم دارید!
-چی؟! ای گستاخ! چطور جرات می کنی؟ بگو بدانم چه می گویند از نقص من
-هیچی قربان...همه میدانند شما همه کار از دستتان بر میاید جز یک کار و آن اینکه نمی توانید کاملن به هوا بپرید!
-سوسمار که خنده اش گرفته بود گفت آخر ای ابله! اینهم کاری دارد؟! من گفتم ببین چه نقصی دارم!!
اینرا گفت و با تمام توان به هوا پرید. اما به هوا پریدن همان و به پرواز در آمدن همان!!
همینطور که غیر ارادی داشت پرواز می کرد با کمال تعجب دید که بچه خرس هم با دو بال دارد به سمتش میاید...(خواننده عزیز از تعجب شاخ در نیاورید لطفن. الان تمامش می کنم!)
...بچه خرس زبان گشود و به جناب سوسمار در همان حالت پرواز گفت:
اول اینکه من خرس نیستم و مگسم!
دوم اینکه تو "آقای سوسمار" نیستی و یک "مارمولک" بی سوادی!
سوم اینکه این دشت که در اون فرمانروائی می کردی عمودی بود و اسمش بود "دیوار"!
چهارم اینکه من همان مگس قبلیم که پرتابم کردی. اما من خوشبختانه بال داشتم!
پنجم اینکه تو الان پرواز نمی کنی و داری سقوط می کنی !
و ششم اینکه بای بای !!
خلاصه...مگس ایستاد و مارمولک به سقوطش ادامه داد و بنگ! و البته تنها دمش کنده شد و زنده ماند تا این داستان را برایم تعریف کند. (اینهم هپی اندینگ (پایان خوش) داستان ما بود!)
پارازیت 5- اگر زمانی حس بزرگی بهمون دست داد همزمان لااقل موقعیت خودمون رو بسنجیم. حال میزان دانش و فرهنگ و ... را هم اگر نه لااقل موقعیت فیزیکی خودمون رو در یابیم وگرنه ممکنه سقوط کنیم!
پارازیت 6- هر کسی می تونه درست و منطقی فکر کنه و نقشه بکشه حتی اگه یک مگس باشه!
پارازیت 7- همیشه اینطور نیست که کسی که از شما تعریف و تمجید می کنه خیر و عافیت شما رو بخواد. شاید می خواد پرتابتون کنه!
پارازیت 8- اگر نمی تونید بدون پارازیت (نتیجه گیریهای اخلاقی کلیشه ای) داستان تعریف کنید. داستان نگید سنگین تره! (حالا چون بار اولت بود می بخشم!) و همیشه در نظر بگیرید مخاطبتون خودش می تونه انواع و اقسام نتیجه گیریها رو بکنه!

...قصه ما به سر رسید...کلیشه به خونش نرسید!