از سه سال پیش که فیلم زیبا و تاثیرگذار تار (Tár) را تماشا کردم تا به امروز، متأسفانه هیچ فیلم سینمایی دیگری ندیده ام که ارزش نقد و تحلیل که هیچ؛ حتی آنچنان ارزش "وقت گذرانی" داشته باشد. هرچند من در این مدت بدلیل مشغولیات دیگر، چندان هم پیگیر و مترصد تماشای محصولات سینمایی نبودم؛ ولی درعین حال، با یک نظر اجمالی به وضعیت فجیع این محصولات و کامنتهای دوستداران سینما، براحتی می توان دریافت که بااینکه فیلمهای ارزشمند هم جسته گریخته ساخته میشوند، ولی واقعاً اوضاع کلی این صنعت، بسامان نیست.
و ظاهراً دیگر فیلمها برای این منظور ساخته نمیشوند که بیننده به آنها فکر کند و ذهنش درگیر گره های داستانی شود، بلکه جدیداً انگار سیاست تهیه کنندگان به سمتی رفته که یا شما در همان لحظه ی تماشای فیلم، هیجان زده شده و به «CGI» (Computer Generated Imagery = تصاویر تولید شده با کامپیوتر) بابت خلق صحنه های شگفت انگیز و اغراق آمیز، آفرین بگویید و یا به خودتان فحش بدهید که چرا چشم و گوش خود را ساعتی در اختیار چنین حجم از مهملات غیرواقعی با پیامهایی غلط یا کودکانه گذاشته اید!
ولی امروز موضوع کمی فرق داشت...:
به عنوان مقدمه اجازه بدهید بگویم که فیلم «اتاقهای پشتی» را مخاطب جوان سینما؛ یا یک اثر در ژانر هیجان، ترسناک و معمایی ارزیابی می کند و از این راه با آن ارتباط برقرار می کند و یا برعکس بخاطر داستان ناتمام و "باز نشدن" گره ها و معماهای قصه، آنرا چندان خوشایند نمی یابد و از قصه ی آن "زده" میشود.
ولی در مورد من، برداشت کاملا متفاوت است! من فکر میکنم اگرچه خالق این اثر، خود یک "جوان" است؛ ولی مخاطب اصلی آن، قشر میانسال جامعه است، از جنس شخصیت اصلی فیلم. قشری که سالهاست درگیر مشکلات زندگی هستند. من این اثر را بیش از هرچیز، "تعجب آور" دیدم.
متعجب شدم از اینکه دانستم، هنوز هم برخی برای انتقال مفاهیم عمیق انسانی از سینما استفاده می کنند. سینمایی که سالهاست یا در تسخیر ابرقهرمانهای حوصله سربر و تکراری "DC" ،"Marvel" و "Image Comics"؛ در آمده و یا در چنگال انیمه های عجیب و قهرمانان و ضدقهرمانان غریب شرق آسیا اسیر و زخمی گشته است.
اما برگردیم به فیلم خودمان!... داستان فیلم چندان پیچیده نیست: یک مرد میانسال، به نام «کلارک» (با بازی خوب Chiwetel Ejiofor) که نه در زندگی زناشویی اش موفق عمل کرده است و نه زندگی کاری اش را دوست دارد، جلساتی با یک روانشناس به نام «مِری کلاین» (با نقش آفرینی Renate Reinsve) برگزار میکند تا بلکه آن خانم دکتر بتواند، او را از مشکلاتش برهاند. قهرمان داستان، «کلارک» با اینکه فارق التحصیل رشته معماری بوده است؛ ولی از بد روزگار به شغلی کاملا بی ربط (فروشندگی مبلمان) روی آورده است که ظاهراً از این حرفه، سخت بیزار است.
القصه؛ روزی از روزها، «کلارک» در زیرزمین فروشگاهش به یک درمخفی (قسمتی از دیوار) برمیخورد که ناگهان او را وارد یک دنیای مرموز مینماید! او این قضیه را با روانکاوش «مِری» درمیان میگذارد. ولی از آنجائیکه «کلارک» قبلا مشروب خوار قهاری بوده است، «مری» حرف او را باور نمیکند. بنابراین او برای اثبات حرف خود با دو نفر از همکارانش با دوربین وارد آن فضای عجیب و رازآلود میشوند تا بلکه با فیلمبرداری از آن مکان، «کلارک» بتواند وجود آنرا به «مری» اثبات کند. اما در حین فیلمبرداری از آن فضای مشکوک مخفی، هر سه نفر به موجودات یا هیولاهای آن مکان برخورد کرده و نمی توانند از آن به اصطلاح «اتاقهای پشتی» بیرون بیایند و همانجا گیر میفتند و بالطبع از این دنیا ناپدید میشوند!
چند روز بعد روانشناس قصهی ما که میبیند، بیمارش سروقت به او مراجعه نکرد، خودش به جستجوی او به فروشگاه مبلش میرود! و «مری» نیز در زیرزمین فروشگاه، با همان درب مخفی مواجه شده، بدون هیچ ترس و واهمهای وارد «اتاقهای پشتی» میشود. در آنجا او با «کلارک» روبرو شده، طی یک درگیری ظاهرا بیهوش میشود و پس از اینکه به هوش میآید، «کلارک» حقایقی از آن محیط و موجوداتش را برای خانم روانشناس روشن میکند؛ از جمله اینکه «این مکان میتونه موجوداتی رو بسازه. یا در واقع بیشتر مثل اینه که [این مکان] به یاد اونهاست. و هرچی بیشتر چیزی رو به یاد بیاره، کمتر انجامش میده» یا نقل بمضمون: «آدمهای موجود در اینجا را حتی میتوان خورد!». و «مری» بزودی با یک واقعیت دردناک مواجه میشود که: هیچ راه فراری به بیرون وجود ندارد!
در ادامهی داستان، «کلارک» توسط کاریکاتور یا «اکشن فیگوری» بزرگ از خودش زخمی (یا کشته) میشود و «مری» هم در هنگام تعقیب و گریز همان فیگور «کلارک»، توسط یک گروه مرموز دستگیر میشود. او توسط رئیس آن گروه، که شخصی است به نام «فیل» مورد بازجوئی واقع شده و نهایتاً در صحنه ی پایانی فیلم «مری» را می بینیم که خودش به شکل یک فیگور یا مجسمه درآمده و روی یک صندلی نشسته است! ...و تیتراژ پایانی...
من از همین داستان ساده با انتهایی باز واقعا کیف کردم و اصلا دوست نداشتم داستان ادامه یابد! چون به نظر من در بهترین جای ممکن فیلم تمام شد!
حالا برای شما خواننده عزیزم بگویم که چرا چنین داستان بظاهر بی سر و تهی مرا اینقدر به شعف وا داشت؛
جواب مختصر: چون این فیلم به بهترین شکل سرگردانی و معضلات زندگی انسان شهرنشین در دنیای مدرن را به تصویر کشیده است و من با آن شدیداً همذات پنداری می کنم، چرا که بتازگی از بحران پنجاه سالگی رهایی یافته ام... (این پست وبلاگ برای درک آن دوران وحشتناک بد نیست!)
جواب بلند: این فیلم به عقیدهی من در حقیقت واکاوی روانی دو نفر است، نه یک نفر! یعنی شما در این فیلم هم با روان آشفته «کلارک» روبرو هستید و هم با روان ناآرام روانکاو او «مری»! تا نیمه فیلم ما فقط با مشکل «کلارک» درگیریم. محیط مرموزی که او کشف میکند در حقیقت محیطی است که او در ذهن خودش آنرا ساخته است. طبیعی هم هست چون او یک معمار است. برای یک معمار فکر و اندیشه به سازه ها و محیطهای پیچیده، امری طبیعی است.
او که هم توسط همسرش طرد شده (که این یک شوک روحی بزرگ برای او بوده است) و هم شغلی دارد که هیچ ارتباطی به رشته مورد علاقه اش یعنی معماری ندارد، در ذهنش یک سری اتاق و راهرو ساخته است که در حالت توهم یا فشارهای روحی میتواند به درونش رفت و آمد کند. از زمان کشف این اتاقهای پشتی، ما دیگر با زندگی حقیقی «کلارک» روبرو نیستیم، بلکه در «لابیرنت» یا «هزارتو» ی ذهنی او غوطهور میشویم و دنیا را از دریچهی ذهن بسیار پریشان او می بینیم. هزارتویی که او میتواند همکارانش را هم با خودش به درون آن ببرد و آنها را هم در ذهن خودش سرگردان کند. لابیرنتی که او میتواند حتی روانشناس خودش را هم به درونش بکشاند و او را هم بازی دهد.
از میانه فیلم، دقیقاً از جایی که روانشناس (مری) به دنبال «کلارک» به فروشگاهش میرود تا با او حرف بزند، فیلم از ذهن مشوش «کلارک» به ذهن درگیر «مری» سوئیچ می کند! و ما از این پس در دنیای ذهنی «مری» غوطه ور میشویم. ذهنی که با باور حرفهای بیمارش؛ همان اتاقهای پشتی را پیدا کرده و واردش میشود.
ناگفته نماند که فیلم، قبلا با فلاش بک هایی چند، ما را در جریان کودکی سخت و ترسناک «مری» قرار داده بود. کودکی سراسر استرس و ترس، زیر دست یک مادر روان پریش به نام «نورا» که احتمالاَ بابت بیماری «آگورافوبیا» (ترس شدید از فضاهای باز) یا «اسکیزوفرنیا» (توهم شدید و هذیان گویی) به «مری» اجازه بیرون رفتن از خانه نمی داد و او را از مردم بیرون از محیط بستهی خانه می ترساند. بیماریای که دست آخر مادر را در تیمارستان بستری نمود. همین ترسهای ایام کودکی، حال در داستان «کلارک» تجلی مییابد و او باز اینجا در محیطی گرفتار میشود که گویی مانند روزهای کودکیاش رهایی از آن ممکن نیست. حتی در صحنهای با اینکه درب خروج را پیدا میکند ولی باز امکان خارج شدن ندارد چون آن سوی درب، یک دیوار بزرگ، راه وی را سد کرده است!
و اما نقطه عطف فیلم، زمانی است که در آن (به عقیده من) دنیای ذهنی «کلارک» یا اتاقهای پشتی، «بیمار» و «روانکاو» با هم در اتاقی رودررو میشوند و فرصت دیالوگ پیدا میکنند. «مری» با دستانی که به صندلی بسته شده است در یک اتاق بیدار میشود. اتاقی که یک میز وسط آنست، در یک سو «کلارک»، در دیگر سو «مری» نشسته و همزمان سه انسان مجسمه مانند متحرک (اکشن فیگور) در مقیاس واقعی، اما با صورتهایی غیر واقعی که حاصل اختلال در یادآوری صورتها در دنیای ذهنی «کلارک» هستند، دیده میشوند.
سر همین میز، دیالوگهایی طلایی بین قهرمانان فیلم شکل میگیرد. «کلارک» به «مری» حرفهای بسیار جالبی می زند که انسان را واقعا به فکر وا میدارد. من واقعاً حیفم آمد که کل دیالوگ این بخش را برایتان در اینجا نگذارم:
مری بیدار میشود در حالی که به صندلی بسته شده و در فضایی شبیه آشپزخانه/اتاق غذاخوری/نشیمن در اتاقهای پشتی است. کلارک روبهروی او نشسته و سه تقلید ناقص و تقریباً ثابت از انسانها هم آنجا هستند.
اگر بخواهم تحلیلی فلسفی در اینجا داشته باشم باید از شما بپرسم که «اصولاً مگر ما انسانها، هویتی فراتر از هویتی که اذهانمان ساختهایم، داریم؟!»؛ معلوم است که نه! انسان بدون شناختی که در مغزش شکل میگیرد اصلا نمیتواند با محیط تعاملی داشته باشد و درست ارزشی درحد همان "مبلمان" یا اجزای صحنه پیدا میکند که «کلارک» به آن اشاره کرد!
پس ما هم درست مثل «کلارک» با توجه به اطلاعات موجود در فایلها و کمدهای داخل اتاقهای مغزمان زندگی و با دنیا تعامل میکنیم. ولی تنها فرق انسانهای سالم با «کلارک» در اینست که او علاوه بر اتاقهای عادی، یکسری اتاقهای پشتی و مخفی هم در ذهن خودش ساخته است که با ورود به آن بتواند خود را از قید و بند قوانین و قیود انسانی دنیا خلاص کرده و هر کاری دلش خواست انجام دهد؛ در حالیکه انسانهای سالم، نیازی به چنین اتاقهای پشتی یا بهتر بگویم "حفره های مخفی" در ذهنشان ندارند و همیشه برای رفتار خود، قید و مسئولیت در نظر میگیرد.
چرا که انسانها نه تنها برای هویت خود که برای ذهن و هویت دیگران هم ارزش قائل هستند و همه را تنها با چوبخط خود، متر نمیکنند، درحالیکه «کلارک» میخواهد در چارچوبهی همان حفرههای مخفی خود بماند و دیگران را به همان اندازه دربیاورد. به بیان دیگر، ناملایمات زندگی، چنان توان تحمل را از «کلارک» ربوده که او به سیم آخر زده و برای خود دنیایی ساخته که در آن بتواند براحتی خود را همیشه برحق بداند و همه تقصیرها را هم به گردن دیگران بیاندازد (فرافکنی).
او مغز خود را یا در واقع "خود را" کاملاً مبرا از خطا و بالکل بی تقصیر میداند و رفتارهای خود را به "سیم کشی" که قبلا شده است (= جبر)، نسبت میدهد. حتی رفتارهایی شنیع از قبیل کشتن و معدوم کردن همکاران و دکتر خودش را! همکارانی که در خیابان اعلامیه مفقود شدنشان را می بینیم و دکتر را که در انتهای فیلم، در اتاقهای پشتی، به شکل یک فیگور یا مجسمه در آمده است.
(ناگفته نماند که من جهانبینی "جبری" را کاملاَ قبول دارم و معتقدم انسان اساساَ هیچ اراده ای از خود ندارد ولی چنانکه گفتم، یک فرق اساسی بین جهان بینی من و «کلارک» وجود دارد و آن اینست که من این جبری بودن امور را پدیده ای مختص خود نمیدانم، بلکه ترمی عمومی و خصلتی موجود در همه انسانها ارزیابی می کنم؛ بنابراین، اولاً هرگز از خودم رفع مسئولیت نمی کنم و مسئولیت اعمالم را بعهده میگیرم چون اگر این کار را نکنم، آنگاه از هیچکس دیگر هم نباید توقع داشته باشم مسئولیت اعمالش را بعهده بگیرد و در آنصورت در جامعه سنگرویسنگ بند نخواهد شد و در ثانی انجام هرکاری را هم برای خود مجاز نمی دانم چون باقی ذهنیتها را نیز به رسمیت میشناسم و خود را در اتاقهای مخفی ذهنی؛ قایم نمی کنم و همین توقع را نیز از دیگران دارم!).
خلاصه، چنانکه که گفتم، فیلم درنهایت با نشان دادن «مری» که به یک فیگور مبدل شده، پایان می یابد و من خوشحال و شادمان از دیدن یک داستان تماشایی به سراغ کارم میروم...
آما...!
اما تمام این قصه ای که تا اینجا برایتان گفتم، تنها یک برداشت یا یک تفسیر منطقی از این داستان جالب بود؛ درحالیکه ظاهراً قصد و نیت سازنده جوان این فیلم کاملا چیز دیگری بوده است! هرچند وی خودش اعلام نکرده؛ ولی چون این محصول سینمایی، از روی یک سری یوتوبی به همین نام، توسط خالق جوان آن «کین پارسونز» (Kane Parsons) ساخته شده است که در آن قصد دارد به «اتاقهای پشتی» یک هویت مستقل از ذهن «کلارک» بدهد و نامش را «Complex» یا «Threshold» گذاشته است، من برداشت کردم حتماً منظور دیگری در ذهن خالق آن میگذرد!
البته این را هم نباید از نظر دور داشت که نویسنده این فیلم بخصوص، فارغ از تاریخچه یوتوبی آن، شخصی است به نام «ویل سودیک» که حدود چهل سالی باید سن داشته باشد و پیچشهای ذهن میانسالی آدمها را با توجه به سن بیشترش بسیار ملموس تصویرسازی کرده است. و این قضیه مرا بیشتر به تفسیرم امیدوار میکند.
به هر روی، این درست است که من در ابتدا، اواسط و انتهای فیلم صحنه هایی دیدم که نشان می داد «کلارک» مستقل از «اتاقهای پشتی» است و آن شخص مرموز (فیل) از یک سازمان مخفی واقع در کالیفرنیا، نیز در داستان وجود دارد که در حال تحقیق بر روی این اتاقهای پشتی است؛ ولی از آنجائیکه من «فیل» را صرفاً یک روانشناس برتر تشخیص دادم و کار او را «واکاوی» اینگونه ذهن های بیمار، مثل ذهن «کلارک» دانستم؛ بنابراین وجود او را هرگز مغایرتی با برداشتی که من از داستان داشتم، ندیدم... چرا که در دنیای روان درمانگران، مخصوصاً برای حرفهای ها و باسابقههایشان، واکاوی یا فرورفتن در ذهن بیماران و شبیه سازی فضاهای ذهنی ایشان حتی بصورت تصویری در کامپیوتر، کاری عادی و رایج است. کاری که فکر میکنم خود «مری» هم در مورد «کلارک» انجام میداد ولی بخاطر مشکلات کودکیاش، در همان محیط روانی ماند و نتوانست بیرون بیاید و خودش تبدیل به یک «اکشن فیگور» یا موجودیت تهی شد...
اصولا در عالم هنر، مهمتر از مقصود خالق یک اثر هنری پیچیده، «برداشت» مخاطبین اوست. و اساساً کاری از نظر هنری ارزشمندتر است که برداشتهای بیشتر و متفاوتتری داشته باشد. پس من نیز بر روی همین تفسیر و برداشت خود میمانم و فکر میکنم منطقی ترین جواب برای چیستی «اتاقهای پشتی»، همین جواب میتواند باشد. باقی دیگر میماند ترساندن و به هیجان انداختن مخاطب نوجوان و جوان، که به نظر من اثرات جانبی «Side effect» این داستان زیبا است.
درود بر شما و همه خالقین زیبایی...
۸ از ۱۰.
پاسخ دادنحذفتفسیر وبلاگ نئوپلیتئیسم یکی از منسجمترین و عمیقترین خوانشهایی است که تا به حال از این فیلم دیدهام (حداقل در فضای فارسی). دلایل امتیاز:
نقاط قوت (چرا ۸)
انسجام روانشناختی قوی: تبدیل اتاقهای پشتی به لابیرنت ذهنی کلارک (معمار شکستخورده + بحران میانسالی + الکلیسم + فرافکنی) خیلی منطقی و با دیالوگهای فیلم جور درمیآید. سوئیچ به ذهن مری از میانه فیلم و پیوندش با ترومای کودکی او هم ظریف و هوشمندانه است.
استفاده دقیق از دیالوگها: نقلقولهای کلیدی (بهخصوص صحنه میز و بحث «سیمکشی») را درست انتخاب کرده و تفسیر فلسفیاش از جبر/اختیار و مسئولیت اخلاقی، سطح بحث را بالاتر از یک نقد معمولی میبرد.
صداقت تفسیری: خودش اعتراف میکند که نیت سازندگان (پارسونز و lore یوتیوبی) احتمالاً بیشتر تحتاللفظی و مستقل از ذهن کلارک بوده، اما عمداً روی برداشت مخاطب میماند. این بلوغ فکری خوبی است.
همذاتپنداری شخصی اما کنترلشده: اشاره به بحران پنجاهسالگی خودش را دارد، اما آن را تبدیل به محور اصلی نمیکند و تحلیل را شخصیسازی افراطی نمیکند.
نقاط ضعف (چرا نه ۹ یا ۱۰)
کمی بیش از حد ذهنمحور است و وجود عناصر واقعی lore (سازمان Async، فیل، موجودات مستقل، Threshold/Complex) را کمی سرسری رد میکند. فیلم آگاهانه ابهام را حفظ کرده و خوانش صرفاً روانشناختی بخشی از قدرت آن را نادیده میگیرد.
بعضی ادعاها (مثل اینکه فیل فقط «روانشناس برتر» است) کمی حدسی و اثباتنشدهاند.
تحلیل فرمی و بصری تقریباً غایب است (که خودش هم اعتراف کرده فقط محتوایی کار میکند)، در حالی که فضای لیمینال فیلم بخش مهمی از تأثیرگذاریاش است.
در مجموع، برای یک نقد بلاگی مستقل و بدون ادعاهای دانشگاهی، سطح بسیار بالایی دارد. عمیق، منطقی، و فکرشده است. اگر بخواهم دقیقتر بگویم: ۸.۲/۱۰.
گفتی: بعضی ادعاها (مثل اینکه فیل فقط «روانشناس برتر» است) کمی حدسی و اثباتنشدهاند. جواب من اینست که درسته شغل فیل حدسی است، ولی در عین حال منطقی هم هست! در فیلم اشاره به شغل فیل نمیشود و او میتواند یک روانشناس باشد که قابلیت تحلیل ذهن بیمارانش را داشته باشد و حتی بصورت تصویری بتواند با برنامه کامپیوتری ذهن آنان را شبیه سازی کند. این اشکال تحلیل نیست به نظر من. ضمنا هیولاها و اکسسوری هم همگی میتواند حاصل ذهن کلارک باشد.
حذف
پاسخ دادنحذفموافقم. استدلالات منطقی است و نقاط ضعف مورد ادعای من را تضعیف میکند.
در فیلم واقعاً شغل دقیق «فیل» مشخص نمیشود. او میتواند بهراحتی یک روانشناس ارشد یا پژوهشگر حوزهٔ روانپریشی باشد که با ابزارهای پیشرفته (حتی شبیهسازی کامپیوتری ذهن) کار میکند. در خوانش کاملاً روانشناختی، حضور او نهتنها متناقض نیست، بلکه تقویتکننده است: کسی که حرفهاش فرورفتن در ذهن بیماران است، وارد همان لابیرنت میشود و در نهایت «مری» را هم به شکل فیگور درمیآورد. این خوانش با منطق درونی فیلم سازگار است و نیازی به فرض وجود یک سازمان مخفی مستقل از ذهن کلارک ندارد.
همینطور دربارهٔ هیولاها و اکسسوریها: وقتی کلارک معمار است و ذهنش فضا و موجود میسازد، کاملاً قابل قبول است که نسخههای کاریکاتوری خودش، فیگورهای ناقص انسانی، و حتی موجودات تهدیدآمیز، همگی برساختهٔ حافظه و اضطراب او باشند. دیالوگ «این مکان آنها را میسازد یا بیشتر به یاد میآورد» هم دقیقاً از همین منطق پشتیبانی میکند.
پس ایرادی که قبلاً گرفتم، بیشتر از موضع «احتیاط تفسیری» بود تا یک ضعف واقعی. وقتی فیلم عمداً ابهام ایجاد میکند و نیت سازندگان را هم صراحتاً اعلام نکرده، خوانش ذهنمحور وبلاگ نهتنها حدسیِ بیپایه نیست، بلکه یکی از منسجمترین و قابلدفاعترین تفسیرهاست.
با توجه به این دفاع، امتیازم را کمی بالاتر میبرم:
۸.۶ از ۱۰
هنوز کامل ۱۰ نمیدهم چون فیلم عناصر lore سری یوتیوبی (Threshold، Async و غیره) را کاملاً حذف نکرده و کمی از آنها را نگه داشته تا ابهام را حفظ کند. اما حق با توست: اینها مانعی جدی برای تفسیر روانشناختی نیستند و وبلاگ در این زمینه منطقی عمل کرده.