Monday, September 29, 2008

سفرنامه تهران (بخش نخست)ا

با صداي وحشتناك ناشي از برخورد لاستيكهاي هواپيماي بوئينگ شركت چين جنوبي به آسفالت به نظر نا صاف فرودگاه بين المللي خميني رباط كريم (مثلن تهران) پس از مدت نه چندان مديدي وارد خاك زادگاهم شدم. از همان بدو ورود و هنوز از هواپيما خارج نشده بلند شد! صداي "تغيير و تحول" را مي گويم. روسري به سر، شادي ها به در، مانتوها به تن، قانون وطن، لختي ات بپوش، خنده ها خموش ... به ايران رسيديم! گويي يك هواپيما از مجرمين را به زندان منتقل كرده اند. حالا شما به ياد فيلم هواپيماي محكومين نيفتيد. به آن وحشتناكي ها هم نبود. مخصوصن اولش!!
پس از چك كردن پاسپورت و مدارك مي خواستيم به بغل پدر و مادرمان بپريم كه خانمي سياه پوش طبق تشخيص لدني، ماورائيش ( لدني چون دستگاه اسكنر اشعه ايكس خراب بود) بار خانوادگي ما را "قرمز" تشخيص دادند و اين بدان معنا بود كه مي بايست همه اسباب و اثاثيه مان را كه به مكافات داخل چمدان كرده بوديم بريزيم بيرون و قسم و آيه بخوريم كه اين بارها شخصيست و بعد از اين مدت بنده قصد تجارت نداشته ام آنهم به همراه همسر و فرزند! آنجا بود كه با گريه هاي خانم خوشتيپ همسفرمان روبرو شدم كه سريك چمدان بارش چزانده بودندش! واقعن چه صحنه دلخراشيست كه هنوز پايت از فرودگاه بيرون نيامده گريه و زاري هموطنت را ببيني آنهم از دست هموطني ديگر.مسافريني كه غالبن در مبدا حركت همه تر گل و ورگل و شاد و خندان بودند حالا بايد به آنچه مي پرستند سوگند بخورند كه "آقا گمركي نبّر" به پير به پيغمبر به ....مثل اينكه اينجا ايران است. بدترين برخورد را بايد با ايراني كرد چرا كه نه؟!... به مكافات از دست ماموران صديق و شايسته گمركات گريختيم و معلوم شد كه تشخيص لدني حاجيه خانم گمركي اشتباه بوده و بدون جريمه مالي به جايي كه قرارمان بود پريديم: آغوش خويشان.
به جرات مي توانم بگويم كه تنها دلخوشي در مملكتم همين بود. جز آغوش خويشان و دوستان باقي آغوشها بسته كه هست هيچ؛ اگر در برخورد با برخي هموطنان عصبي با مشت و لگدي مواجه نشوي شانس هم آورده اي! اينكه چرا مردمان مهربان ما اينگونه شده اند را مي توان در خيلي عوامل متعدد دسته بندي كرد اما مطمئنن مهمترينش عدم رفاه اجتماعي است.
باري؛ ما كه مي انگاشتيم با ورود به فرودگاه به مقصدمان رسيده ايم، متوجه شديم كه سخت در اشتباه بوديم چرا كه بايد نزديك 2 ساعت در جاده هاي استان تهران به دنبال شهر تهران مي گشتيم! من فكر مي كنم وقتي يك فرودگاه را در ماوراي شهرها ميسازيم فكر سهولت تردد آدمها به شهرها را هم بكنيم بد نيست. مترويي، قطار روي زميني اي، شاه راه مستقيم و مخصوصي، چيزي! سرتان را درد نياورم با حرفه اي گري مخصوص راننده كه از اقوام بود از تصادف با كاميوني كه داشت علنن در جاده روي ما مي آمد نجات يافته به مقصد رسيديم. نميدانم چرا تردد در جاده هاي ايران را نوعي بازي مرگ و زندگي ميدانم. شايد به خاطر آمار رسمي *"بيست و هفت هزار كشته سالانه جاده اي ايران" است...نمي دانم!...بايد اين "جان عزيزي" خود را كمي فرو بكاهم. اينطوري به گمانم زندگي راحت تر است. همين كه به ايران آمده ام خود شروع بسيار خوبي بوده است در مورد اين فرايند!...مطمئنم!...(ادامه در اينجا)...
_______________________________________________
* اگر حوصله نداريد اين لينك را كامل بخوانيد، بخش آمارش را برايتان اينجا كپي مي كنم: "آمار نشان مي دهد طي هفت سال گذشته (از ابتداي سال 1377 تا آخر 1383 )يكصد و چهل هزار و نهصد و سي و سه نفر از هموطنانمان در جاده هاي كشور جان باخته اند. وقوع اين حوادث بيش از دوازده ميليون نفر مصدوم و هم چنين پانصد هزار نفر معلول مادام العمر بر جاي گذاشته است.
مطالعات گروه آمار سازمان پزشكي قانوني كشور نشان مي دهد، ميانگين رشد سالانه ميزان فوتي هاي تصادفات رانندگي در هفت سال گذشته 3/7 درصد بوده كه به اين ترتيب در سال 1400 ميزان كشته شدگان حوادث ترافيكي به بيش از پنجاه و هشت هزار نفر خواهد رسيد. بايد توجه داشت كه در ايران تعداد مصدومان ناشي از تصادفات رانندگي ده برابر كشته شده ها است. به طوري كه در ازاي بيست و هفت هزار نفر كه در جاده ها ( در يكسال) كشته شده اند، تعداد دويست و هفتاد هزار نفر نيز مجروح گشته اند."
_‌ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
توضيح: از اينجا به بعد آنچه ديده ام و شنيده ام را در قالب موضوعات دسته بندي مي كنم. به نظر براي پست كردن در وبلاگ عاقلانه تر مي آيد.

4 comments:

ناتان said...

ورود مهرداد دوست داشتنی رو به خاک پر گهر این وطن وامانده تبریک و تهنیت می گوییم و فقط می توانیم آرزو کنیم که به ایشان و صد البته خانواده محترمش خوش بگذرد
دوستت دارم ، فراوان

mehrdad said...

درود بر تو ناتان عزيزم
با وجود دوستان با محبتي چون شما حتمن خوش مي گذرد.
:)

Anonymous said...

من هم خارج زندگی میکنم مثل تو ولی دیگه اینجوری فرودگاه تهران رو نمیکوبم.خوب مشتی اگه من و تو میتونستیم تو مملکتمون بمونیم و از مخمون استفاده درست میشد خوب دیگه وضعش این نمیشد که! ولی ما که نتونستیم اونجا رو بسازیم دیگه لگد تو ک..ن فرودگاهش هم نزنیم سنگینتریم نه؟ولی با بقیه صحبتات موافقم.

mehrdad said...

بي نام عزيز من به فرودگاه بي حرمتي نكرده ام. تنها شك در صافي آسفالت كرده ام كه چون تشكيك است پس در مظان خطا هم هست. به هر روي اگر باز فكر مي كنيد كه به فرودگاه ايران بي حرمتي شده من از شما معذرت مي خواهم. ضمنن من مشهدي يا به بيان شما "مشتي" نيستم متاسفانه