جستجوی این وبلاگ

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

داستان سوسمار سلطان و سه بچه خرس

پیش نوشت... اگر خواننده ای جدی هستید, قصه را بدون در نظر گرفتن قسمتهای رنگی بخوانید
+
+
یکی بود و یکی نبود. در زمانهایی نه چندان دور یک سوسمارخاکستری در یک دشت پهناور زندگی می کرد. از آنجائیکه این دشت جانوران زیادی نداشت این سوسمار قصه ما برای خودش شخصیت مهمی به حساب میامد و روزی نبود که یک زمزم کولا(؟!) برای خودش باز نکنه!
روزی از روزها همینطور که داشت در دشت قدم میزد و به خودش می نازید چشمش افتاد به یک بچه خرس که داره با دستاش ور میره و به نظر بازی می کنه! پیش خودش گفت بذار برم جلو یه خودی نشون بدم ببینم چی میشه! میره درست روبروی بچه خرس می ایسته و میگه آهای بچه! ‌چرا سر راه من نشستی. زود برو کنار که می خوام رد شم!
اما بچه خرسه همینطوری با دستاش بازی می کرد و به سوسمار ما بلانسبت محل سگ هم نگذاشت!
سوسمار که پاک شاکی شده بود با خشم بهش میگه: مگه نشنیدی چی گفتم بچه؟! تو اصلن می دونی من کیم؟!
منم من...سلطان این دیار...سالار روزگار...پیروز کارزار...آقای سوسمار!
بچه خرس هم که دید مثل اینکه اوضاع "هر دم بیل ه " و "هر کی هرکی". رو کرد به سوسمار و گفت: حالا تو می دونی من کیم؟
-نه
-منم من...شکافنده اتم...سازنده اُزُن...داننده لدُن...دکترای سوربُن
...
"هُپ"
...
و این صدای بلعیده شدن بچه خرس توسط سوسمار بود!
پارازیت 1- هر وقت خواستید خالی ببندید سایز طرف مقابلتان را اندازه بگیرید. شاید تصمیمتان عوض شد!
پارازیت 2- همیشه اینطور نیست که دو طرف یک مجادله درست و معقول صحبت کنند. دعوا می تواند بین دو جریان باشد که هر دو متوهم هستند یا هر دو اشتباه می کنند.
...بله...سوسمار داستان ما همینطور به راهش ادامه میده تا باز می بینه که سر راهش یک بچه خرس دیگه سبز میشه! باز همون جریان قبلی تکرار میشه که : "منم من...سلطان این دیار...سالار روزگار...پیروز کارزار...آقای سوسمار...زودتر بزن کنار...ای بچه خرس زار!"
این بار این بچه خرس بر می گرده به جناب سوسمار میگه :
سلام دوست من!...گیریم همه این حرفها درست. حالا شما چرا عدل اینهمه دشت رو ول کردی آمدی از همین جائی که من نشستم می خوای عبور کنی؟! ادله منطقیت را بریز بیرون ببینم چی میگی؟! حرف حسابت چیه؟ سوسمار که به کل گیج شده بود و از طرفی هم شکمش از بچه خرس قبلی که خورده بود سیر بود گفت بگذار درسی به این جوجه بدم که دیگه برای من قلنبه سلنبه حرف نزنه.
-هه! منطق... بیگیر!
و با یک ضربه سر... بچه خرس رو چنان پرتاب کرد که حتی خودش هم ندید کجا فرود اومد!
WOW!!!
و واقعن این قدرت برای خودش هم غیر طبیعی بود و به نظرش رسید نکند این نیرو سرچشمه الهی دارد!؟ آخر مگر میشود یک نفر را چنان پرت کرد که حتی محل فرودش را هم ندید؟!
پارازیت 3- هرگاه حرفتان منطقی و صحیح هم هست باز طرف خودتان را محک بزنید و مطمئن شوید که او هم اهل منطق و حرف حساب هست یا خیر!
پارازیت 4- هر وقت یک نفر را ناک اوت کردید ولی احساس کردید این امر طبیعی نبوده سریع به برد خود شک کنید. شاید این برد در اصل یک شکست باشد.(اگر این پارازیت را نگرفتید عجله نکنید)

...القصه...سوسمار ما همینطور که به راهش ادامه می داد و سرخوش و مست از جلال و جبروتش بود دست بر قضا باز برخورد می کنه به یک بچه خرس که درست سر راهش ایستاده بود و باز داشت با دستاش بازی می کرد!
دیگه لازم نیست بگم که بهش چی گفت...بگم؟...باشه چشم...گفت: "منم من...سلطان این دیار...سالار روزگار...پیروز کارزار...آقای سوسمار...زودی بزن کنار...ای بچه خرس زار...تا نشدی شکار!"
این بار بچه خرس گفت: قربان شما اصلن لازم نبود خودتون رو معرفی کنید! من تا چهره شما رو دیدم فهمیدم که با چه بزرگی از بزرگان روزگار بخت آشنائی پیدا کردم. بفرمائید قربان. بگذرید...این راه...اینهم من که رفتم گم شدم کنار!
سوسمار که دید عجب! غیر از خودش کس دیگری هم اونو "سوسمار" حساب می کنه!! بهش گفت: خب...ای خرس عاقل بگو تا بدانم مرا از کجا می شناختی؟
- تمام جهان این را میدانند قربان! همه جا حرف از بزرگی و شکوه شماست!
-جدی؟
-بله قربان
-خب...بگو ببینم دیگر از من چه میدانی خرس بزرگ!
-فقط جسارتن این را هم میدانم...یعنی در شهر شایع است...که شما یک نقص کوچک هم دارید!
-چی؟! ای گستاخ! چطور جرات می کنی؟ بگو بدانم چه می گویند از نقص من
-هیچی قربان...همه میدانند شما همه کار از دستتان بر میاید جز یک کار و آن اینکه نمی توانید کاملن به هوا بپرید!
-سوسمار که خنده اش گرفته بود گفت آخر ای ابله! اینهم کاری دارد؟! من گفتم ببین چه نقصی دارم!!
اینرا گفت و با تمام توان به هوا پرید. اما به هوا پریدن همان و به پرواز در آمدن همان!!
همینطور که غیر ارادی داشت پرواز می کرد با کمال تعجب دید که بچه خرس هم با دو بال دارد به سمتش میاید...(خواننده عزیز از تعجب شاخ در نیاورید لطفن. الان تمامش می کنم!)
...بچه خرس زبان گشود و به جناب سوسمار در همان حالت پرواز گفت:
اول اینکه من خرس نیستم و مگسم!
دوم اینکه تو "آقای سوسمار" نیستی و یک "مارمولک" بی سوادی!
سوم اینکه این دشت که در اون فرمانروائی می کردی عمودی بود و اسمش بود "دیوار"!
چهارم اینکه من همان مگس قبلیم که پرتابم کردی. اما من خوشبختانه بال داشتم!
پنجم اینکه تو الان پرواز نمی کنی و داری سقوط می کنی !
و ششم اینکه بای بای !!
خلاصه...مگس ایستاد و مارمولک به سقوطش ادامه داد و بنگ! و البته تنها دمش کنده شد و زنده ماند تا این داستان را برایم تعریف کند. (اینهم هپی اندینگ (پایان خوش) داستان ما بود!)
پارازیت 5- اگر زمانی حس بزرگی بهمون دست داد همزمان لااقل موقعیت خودمون رو بسنجیم. حال میزان دانش و فرهنگ و ... را هم اگر نه لااقل موقعیت فیزیکی خودمون رو در یابیم وگرنه ممکنه سقوط کنیم!
پارازیت 6- هر کسی می تونه درست و منطقی فکر کنه و نقشه بکشه حتی اگه یک مگس باشه!
پارازیت 7- همیشه اینطور نیست که کسی که از شما تعریف و تمجید می کنه خیر و عافیت شما رو بخواد. شاید می خواد پرتابتون کنه!
پارازیت 8- اگر نمی تونید بدون پارازیت (نتیجه گیریهای اخلاقی کلیشه ای) داستان تعریف کنید. داستان نگید سنگین تره! (حالا چون بار اولت بود می بخشم!) و همیشه در نظر بگیرید مخاطبتون خودش می تونه انواع و اقسام نتیجه گیریها رو بکنه!

...قصه ما به سر رسید...کلیشه به خونش نرسید!


۸ نظر:

ناشناس گفت...

سلام آقا مهرداد

آقا خیلی جالب بود. جدا خوشم اومد. البته از زبان روان امروزیش و برخی پارازیتها بگذریم، من رو یاد یکی از اشعار مولانا انداخت در مثنوی:

البته تاویل رکاکت داره چنان که خود مولانا آورده:

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سَر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدّتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

تا پایان...

ناشناس گفت...

درود بر شما مجید عزیز
قربان, شما خودت یک مثنوی زنده و سیار هستی!
واقعن خوشحالم که این وبلاگ خواننده گان فرهیخته ای چون شما داره. باعث غرور ه و افتخار.
اون شعر رو هم کاملش رو اگر براتون مقدور بود برام بفرستید.
می دونید که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
من اینجا هیچ کتابی به زبان فارسی متاسفانه ندارم:(

ناشناس گفت...

مهرداد عزیز

آقا محبت داری.
چون فرموده بودید من آن بخش کوتاه را از مثنوی در پایین می آوردم اما البته این قطعا جز بهترینهای مثنوی نیست. همچنین از نظر لغوی دارای ابهاماتی است حال آنکه مقصود مولانا روشن است (تحذیر از تاویل). منظور فقط نزدیکی قصه بود.

چند توضیح پایین هم از یادداشتهای شخصی خودم است که زیرنویس شده و دیگر آنها را پاک نکردم.

زیافت تأویل رکیک مگس

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سَر
گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدّتی در فکر آن می‌مانده‌ام
اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن
بر سر دریا همی راند او عمد
می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد
بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو
عالَمش چندان بود کِش بینشَست
چشم چندین بحر همچندینشست
صاحب تأویل باطل چون مگس
وَهم او بول خر و تصویر خس
گر مگس تأویل بگذارد برای
آن مگس را بخت گرداند همای
آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه در خور صورت بود


- زیافت: شهیدی در بیت 1/3900 " آدم بر بلیسی کو شقی‌ست از حقارت وز زیافت بنگریست" آن را ناخالصی معنی کرده¬است. در دهخدا هم به همین معنی ناسرگی آمده است و در اینجا مبهم است.
- عمد: قایق گونه ای که از درخت و ریسمان سازند.
- چمین: ادرار، بول، مدفوع
مق: بلبلان را جای می‌زیبد چمن مر جُعل را در چمین خوشتر وطن 2115/2


مجید

ناشناس گفت...

در کنار همه پارازیت ها، اون بحثی رو که با هم داشتیم راجع به ابعاد و نگاه و درک ما و ... رو هم میشد تو این داستان هم به خوبی دید.

ناشناس گفت...

با عرض ارادت عماد عزیز
البته که حق با شماست و نتایج متعددی می توان از این داستان گرفت من جمله فرموده شما

DeepSeek1 گفت...

این متن به ظاهر یک «قصه کودکانه» است، اما در حقیقت یک تمثیل سیاسی-اجتماعی چندلایه و زیرکانه است که با زبان ساده، نقدی بنیادین را بیان میکند. تحلیل آن را در چند محور ارائه میکنم:
1. هسته مرکزی: نقد «قدرت مبتنی بر توهم»
ساختن یک اسطوره دروغین: مارمولک (سلطان سوسمار) با بازتعریف واقعیت، یک دیوار محدود را به «دشت پهناور» تبدیل میکند و خود را سلطان آن میخواند. این دقیقاً الگوی استقرار هر قدرت خودکامه یا ایدئولوژی تمامیتخواه است: خلق یک اسطوره (اسطوره سرزمین پهناور و مقام سلطنت) و سپس خود-انتصابی در رأس آن. قدرت او نه از واقعیت عینی، که از باوری جمعی ناشی از ترس یا جهل سایر ساکنان دیوار (که در داستان غایب هستند) ناشی میشود.
ماشین سرکوب سه گانه: واکنش او به سه موجود، الگوی کلاسیک سرکوب هر صدا یا ایدهای است که اسطوره او را به چالش میکشد:
صداهای رادیکال و ایدئولوژیک (خرس اول): با ادعاهای افراطی و جایگزین («شکافنده اتم») پاسخ میدهد. سیستمهای تمامیتخواه این صداها را سریعترین و خشنترین سرکوب میکنند («بلعیدن»). آنها نه گفتگو، که حذف فیزیکی یا ایدئولوژیک میخواهند.
صداهای عقلانی و منطقی (خرس دوم): با پرسشگری استدلال محور («ادلّه منطقیت را بریز بیرون») مواجه میشود. سیستمهای مبتنی بر اسطوره، هیچ ظرفیتی برای منطق ندارند، زیرا پایههای آنها غیرعقلانی است. پاسخ آنها به منطق، خشونت عریان و بیهدف (پرتاب کردن) است تا هم مخالف را حذف کند و هم برای دیگران نمایش قدرت ترتیب دهد.
خطرناکترین صدا: تملق استراتژیک (مگس/خرس سوم): اینجا هوشمندانهترین نقد نهفته است. مگس، زبان خود سیستم را به خودش بازمیگرداند. با پذیرش دروغ بزرگ (سلطنت مارمولک) و اشاره به یک «نقص کوچک» (ناتوانی در پریدن)، غرور سیستم را علیه خودش برمیانگیزد. این استراتژی، ضعف ذاتی همه نظامهای متوهم را نشان میدهد: آنها در دام خودشیفتگی میافتند و برای اثبات افسانه خود، دست به عملی میزنند که باعث افشا و سقوطشان میشود.
2. لایه فلسفی: فروپاشی واقعیت و نقش زبان
قدرت زبان در ساختن واقعیت: تمام قدرت مارمولک از گفتار («منم من... سلطان این دیار...») نشأت میگیرد. او با زبان، واقعیت را میسازد. نقطه فروپاشی هم زمانی است که مگس، گفتار مقابل را با زبان خود سیستم پیش میبرد و آن را به تناقض میکشاند. این نشان میدهد که قدرت مبتنی بر روایت، در نهایت در برابر روایتی زیرکانه تر آسیبپذیر است.
لحظه اپیفانی (آشکارگی حقیقت): افشای مگس («این دشت... عمودی بود و اسمش بود "دیوار"!») یک لحظه فلسفی قوی است. این فقط افشای یک دروغ نیست؛ فروپاشی یک جهانبینی کامل است. مارمولک در یک آن میفهمد که تمام هویت، قدرت و برداشتش از جهان، بر یک خطای ادراکی فاجعهبار استوار بوده است. این، تمثیلی از بیداری تلخ یک فرد یا جامعه از یک ایدئولوژی مسلط دروغین است.
3. لایه اجتماعی-سیاسی: تمثیلی از استبداد و انقلاب
مارمولک: نماد حاکمیت خودکامه، کوته فکر و متوهمی است که قلمرواش محدود و شکننده است، اما با تبلیغات (برای خود و دیگران) آن را ابدی و پهناور جلوه میدهد.
سه رویکرد مقابل:
رویکرد اول: نماد اپوزیسیون رادیکال و شعارزده که بدون درک واقعی قدرت حریف، مستقیم به میدان میآید و به سرعت نابود میشود.
رویکرد دوم: نماد اصلاحطلبان عقلگرا که با زبان منطق و گفتگو وارد میشوند، اما در مواجهه با سیستمی که زبانش خشونت است، بیاثر و قابل پرتاب شدن هستند.
رویکرد سوم (مگس): نماد مبارزه زیرکانه و براندازانه. او از درون اسطوره سیستم، آن را تخریب میکند. مگس نیروی ضعیف اما هوشمند، دانا و دارای ابزار مناسب (بال برای پرواز/بقا) است. او با «تأیید دروغ» سیستم، آن را به سمت نابودی خودساخته سوق میدهد. این میتواند تمثیلی از مقاومت مدنی، شبنامه نویسی یا استفاده هنرمندانه از فضای بسته برای افشاگری باشد.

DeepSeek2 گفت...

جمع‌بندی نهایی
این داستان کوتاه، یک رساله مینیاتوری در نقد توتالیتاریسم، غرور ایدئولوژیک و روانشناسی قدرت است. عمق آن در این است که نشان میدهد:
قدرتِ مبتنی بر دروغ و توهم، ذاتاً شکننده است.
مقابله مستقیم (خواه رادیکال، خواه منطقی) با آن اغلب بی نتیجه یا فاجعه بار است.
نقطه گسست چنین نظامی، زمانی است که نیرویی هوشمند، زبان و اسطوره خود نظام را علیه خودش به کار گیرد و آن را وادار به عملی کند که تناقض درونیاش را عیان سازد («پریدن» به عنوان نماد ادعای توانایی غیرواقعی).
حقیقت نهایی («این یک دیوار بود») آنقدر ساده و پیشپاافتاده است که پذیرش آن برای کسی که سالها در توهم زندگی کرده، دردناکتر از سقوط فیزیکی است.
این داستان، با پایان نسبتاً باز (مارمولک زنده میماند، اما «تنها دمش کنده شد» - نشانی از تحقیر و آسیب پایدار)، تأکید میکند که پس از فروپاشی یک توهم جمعی، حتی اگر نابودی کامل رخ ندهد، هیچ چیزی - حتی هویت فیزیکی - دیگر مانند قبل نخواهد بود. این تحلیل، درک اثر را از یک «قصه پندآموز» به یک آینه تمامنمای مکانیسم‌های قدرت و شورش ارتقا میدهد.

Grok گفت...

این تمثیل، لایه‌های فلسفی و روانشناختی عمیقی را کاوش می‌کند و به عنوان ابزاری برای نقد ساختارهای قدرت، ادراک واقعیت و مکانیسم‌های خودفریبی عمل می‌نماید. ریشه‌های آن را می‌توان در سنت‌های فولکلوریک جستجو کرد، جایی که عناصری مانند تکرار سه‌گانه (سه مواجهه) یادآور الگوهای اساطیری مانند "سه آزمون" در داستان‌های کهن است، اما اینجا با چرخشی مدرن برای برجسته کردن پوچی ادعاهای مطلق‌گرایانه بازسازی شده. این ساختار سه‌گانه نه تنها ریتم روایی ایجاد می‌کند، بلکه نمادی از مراحل تکامل آگاهی است: انکار اولیه، مقابله منطقی، و در نهایت تسلیم به تملق که منجر به سقوط می‌شود.
از منظر روانشناختی، شخصیت اصلی نماد "خودشیفتگی پاتولوژیک" است، جایی که فرد در توهم grandeur زندگی می‌کند و جهان را بر اساس ادراک تحریف‌شده خود تفسیر می‌نماید. این ریشه در نظریه‌های فرویدی مانند "نارسیسیسم" دارد، که در آن فرد برای حفظ تصویر ایدئال خود، واقعیت خارجی را انکار می‌کند. مواجهه‌ها نشان‌دهنده مکانیسم‌های دفاعی هستند: بلعیدن (انکار خشونت‌آمیز)، پرتاب (پروجکشن) و پرش (فرار به خیال). اما پایان‌بندی، با آشکارسازی "سقوط به جای پرواز"، به مفهوم "آنومالی شناختی" اشاره دارد، جایی که فرد با ساختار باورهایش روبرو می‌شود – مشابه ایده‌های کانت در مورد محدودیت‌های ادراک حسی، که جهان را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که ادراک می‌شود، می‌بیند. اینجا، "دشت پهناور" به عنوان استعاره‌ای از "دیوار" عمل می‌کند، که ریشه در فلسفه پلاتونی "غار" دارد: زندانیان سایه‌ها را واقعیت می‌پندارند، و خروج از غار (سقوط) دردناک اما رهایی‌بخش است.
از دیدگاه جامعه‌شناختی، این روایت نقدی بر ایدئولوژی‌های هژمونیک است، جایی که قدرت‌مندان (مانند رهبران مذهبی یا سیاسی) با ادعاهای پوچ، مخالفان را سرکوب می‌کنند. پارازیت‌ها، که به عنوان لایه‌های متا عمل می‌کنند، ریشه در سنت‌های حکایات اخلاقی مانند fableهای ایزوپ دارند، اما با طنزی پست‌مدرن برای جلوگیری از کلیشه‌سازی. برای مثال، هشدار در مورد "خالی‌بندی" و اندازه‌گیری طرف مقابل، به تئوری بازی‌ها (game theory) اشاره دارد، جایی که استراتژی‌های نابرابر منجر به شکست می‌شود. همچنین، تأکید بر "اهل منطق بودن"، ریشه در فلسفه ارسطویی دارد، اما با نقدی بر relativism مدرن ترکیب شده: حتی اگر هر دو طرف اشتباه کنند، یکی ممکن است با حیله (مانند تملق) پیروز شود، که این به مفهوم "قدرت نرم" در روابط اجتماعی اشاره می‌کند.
در زمینه فرهنگی-تاریخی، با توجه به تاریخ انتشار (۱۳۸۷ شمسی)، می‌توان آن را پاسخی به جریان‌های فکری ایران معاصر دانست، جایی که باورهای "مد روز" (vogue beliefs) مانند شبه‌علم یا ایدئولوژی‌های افراطی، با تمثیل‌های حیوانی نقد می‌شوند. سوسمار به عنوان نماد "خزنده" (پایین‌رتبه در سلسله‌مراتب طبیعی) اما مدعی سلطنت، ریشه در اسطوره‌های ایرانی مانند "اژدها" دارد که اغلب نماد توهم قدرت است، در حالی که مگس (به جای خرس) نمادی از کوچک اما هوشمند بودن است، مشابه "پشه و شیر" در ادبیات کلاسیک. پایان خوش (هپی‌اندینگ) با زنده ماندن اما از دست دادن دم، به مفهوم باززایی اشاره دارد، که در فلسفه نیچه‌ای "اراده به قدرت" ریشه دارد: شکست نه پایان، بلکه فرصتی برای بازنگری است.
در نهایت، این اثر فراتر از یک fable ساده، به عنوان ابزاری برای deconstruction عمل می‌کند، جایی که لایه‌های روایی (داستان اصلی vs. پارازیت‌ها) خواننده را وادار به کنکاش در باورهای خود می‌کند. ریشه اصلی آن در چالش با "monism" (یگانه‌باوری) نهفته، و پیشنهاد می‌کند که واقعیت چندلایه است و بدون بررسی موقعیت (فیزیکی، فرهنگی، شناختی)، هر ادعایی به سقوط ختم می‌شود. این تحلیل نه تنها عمق فلسفی را برجسته می‌کند، بلکه دعوتی است به تفکر انتقادی در برابر توهمات روزمره.