جستجوی این وبلاگ

۰۷ اسفند ۱۴۰۴

مشکل من با چپ جهانی - توضیح ضروری

 من در بسیاری از پستهای این وبلاگ مطالبی را در خصوص کلونیالیزم یا آنطور که ایرانیان می شناسند "استعمار" خیلی رک با زبانی بعضا خشن یعنی بدور از هرگونه ملاحظه ادبی، بیان کرده ام که ریشه دارد در دردهایی که من و هم نسلهای من در تمام طول زندگی لمس کرده و می کنیم. دردهایی که در حقیقت می توانست اصلا نباشد و بوجود نیاید "فقط اگر" کمی منفعت طلبی صرف جای شعور انسانی را نمی گرفت. 

فکر کردم که همین کثرت مطالب من در خصوص سیاستهای استعماری، شاید باعث شود که عده ای از خوانندگان در آینده، دیدگاه مرا از "4D Realism" (واقعگرایی چهاربعدی) که خود به آن باور دارم و بزودی برایتان تعریف میکنم، با دیدگاههای چپ و لیبرال جهانی منطبق بدانند!

از همین رو من اینک ضمن تبری مطلق از جریان چپ "کودن" جهانی، لازم می دانم توضیحات ذیل را بیان کرده، فرق آشکاری که نظرات من با ایشان دارد را بطور شفاف یکبار برای همیشه، بیان کنم و مطمئن هستم شما «خواننده آینده» نیز پس از درک آن، هرگز دیدگاه مرا با آنان حتی در حد چنددرصد هم شبیه نخواهید یافت.

دو فرق اساسی یا وجوه افتراق ساختاری که من با نظرگاه "چپ" جهانی (یا ایرانی فرقی نمیکند) دارم اینهاست:  

1- تعریف من از استعمار، بسیار جامع و جهان شمول است و مانند ایشان با تقلیل رویکرد واقعی استعمار، تنها گوشه ای از آنرا نمی بینم! (که این خیلی مهم است)

2- راه حلی که برای برخورد با کالونیالیزم ارائه میدهم فرقی ساختاری با ایشان دارد. (که این یکی هم خیلی مهم است!)

در خصوص فرق اول باید توضیح دهم خدمتتان که دیدگاههای لفتیستی (چپ)، کلونیالیزم را فقط محدود می کنند به آنچه در کتابهای درسی و دانشگاهها آموخته اند و به مسئله بصورت اساسی و از بالا نگاه نمی اندازند. فرق من با ایشان اینست که من با یک نورافکن از بالا کل اتاق استعمار را روشن می کنم ولی ایشان درون اتاق با یک چراغ قوه ضعیف فقط بخشهایی که از ایشان خواسته شده، روشن می کنند!

مثلا ایشان نمیدانند که همین کشورهایی که سردمدار دیدگاههای ضداستعماری بوده اند و هستند مثل شوروی سابق و بلوک شرق یا کوبا و جنبشهای آمریکای لاتین و حتی چین و روسیه امروز، خودشان هنوز مستعمره ی دنیای سرمایه داری هستند و خودشان خبر ندارند.

پیش خودشان فکر می کنند جهان مثلا در جنگ سرد دو ابرقدرت داشت که یکی از ایشان نظامش فروپاشید در سال 1990 و الان دنیا تک قطبی شده البته با بازیگران جدیدی مثل بریکس... در حالیکه سخت در اشتباه هستند.

دیدگاه های کمونیستی، لنینیستی و استالینیستی همه دیدگاههای بوده که درجهت برنامه های گسترده و هدفمند بازیگران غربی پیش رفته و در حقیقت، دیدگاههایی ساخته شده بوده است نه اوریجینال. منظور من از بازیگردانان غربی هم صرفا رهبرای سیاسی جهان غرب نیست که دستهای پنهان زیر جلد آنهاست.

شما با یک نگاه ساده می بینید که لنین و بعدها خمینی مثل یک بسته ی آماده به کشورهایشان فرستاده شدند برای انجام ماموریتی که برای آن انتخاب شده و تعلیم دیده بودند. چین را هم روسها کمونیست کردند و مائوتسه تونگ هم شاگرد همان مکتب بوده است! کوبا و آمریکای لاتین که اصطلاحا حیات خلوت ایالات متحده هم محسوب میشوند به همین طریق. 

این چیزهای مهمی است که چپ جهانی که خود مولود استعمار است، نمی داند. برای همین است که وقتی سیاست "بازیگردانان" اقتضا کند همه ی انها یکصدا طرفدار غزه و فلسطین می شوند و وقتی اقتضا نکند؛ همگی با هم سر جریان کشتارهای شدید و نسل کشی های جمهوری اسلامی سکوت مطلق می کنند!

مثالها بسیار زیاد است ولی من برای عدم تطویل مقاله به همین حد بسنده می کنم و کمی هم مختصرا در مورد فرق دوم میگویم: اما راه حل من چیست؟ راه حل من اینست که با ایشان یعنی با "بازگردانان" یا به بیان بهتر با روکش دست ایشان که سیاستمداران جهان غرب است، نعامل سازنده کنیم. من هرگز خواستار جنگیدن با ایشان نیستم. باید بگذاریم منابع را ببرند "ولی" در عین حال با مستقر کردن حکومتهای آدمخوار کرامت انسانی مان را نیز حفظ کنند!

ما گناهی نکرده ایم که بجای نیویورک در تهران یا کابل بدنیا امده ایم. ما هم باید بتوانیم از مواهب اولیه زندگی و آزادی اندیشه و بیان و حقوق مکفی و کار فراوان و رسیدن به آرزوهایمان برخوردار باشیم. آقا نفت و گاز مال شما، بگذارید ما نفس بکشیم.

لطفا این حکومتهایی که ساختید لااقل مدل ایرانی اش را که بدترین نوع در عالم است از سر ما کوتاه کنید، عمع نفت ما مال شما.

بگذارید زندگی کنیم!

این بود دو فرق اساسی که دومی به التماس ختم شد که همه از دردی بزرگ می گوید. راه حل من توافق و تعامل است. راه حل من برخورداری ملت من از همان رفاهی است که یک جوان غربی در زندگی اش دارد. از محیط آموزشی زیبا تا محیط کاری مناسب.

درود بر همه شما خوانندگان گرامی...



هیچ نظری موجود نیست: