امروز میخواهم با کسب اجازه از نویسنده بزرگ داستانهای کودکان، جناب "ال. فرانک باوم"، داستان بسیار زیبا و آموزنده اش (The Wonderful Wizard of Oz) یا "جادوگر عجیب اُز" را در خلاصه نویسی فارسی، برای هموطنانم کمی بومی سازی نموده و شخصیت هایش را با آدمهای واقعی و شناسنامه دار مشابه در جهان خودمان شبیه سازی کنم. امیدوارم ایشان این فضولی مرا ببخشند:
«یکی بود یکی نبود...
در روزگاری نه چندان دور، دختری جوان و زیبا به نام دوروتی (نماد مردم ساده دل و بی پیرایه ی ایران) در مزرعهای (جامعهی سنتی و رو به رشد ایران) در کنار عمه اش به خوشی زندگی میکرد.
ولی روزی، طوفانی بزرگ (سیاست تنش زای تروئیکای اروپای تشنه ی منابع انرژی ایران و قدرت در خاورمیانه) سرزمینش را درنوردید.
دوروتی بیچاره در پیچ و تاب و وانفسای این طوفان سهمگین، با کلبه ی خود به سرزمین عجیب و رنگارنگ آز (سرزمینی که تحت نفوذ "کامل" پروپاگاندای اروپا بود) پرتاب شد. پس از فروکش کردن طوفان، او فهمید که کلبه اش بر روی جادوگر شرق (محمد رضا پهلوی) فرود آمده و او را بعنوان اولین قربانی کشته است. (نماد اینکه محمدرضاشاه را با سیاستهای خارجی زشت خود کشتند و حکومتش را بر ایران نابود کردند!).
ملاقات با نیروهای جدید
دوروتی پس از دریافتن این نکته با گلیندا (ملکه ی انگلستان) ملاقات کرد! گلیندا به او گفت: «با نابودی شاه، حالا تو صاحب کفشهای نقرهای او شده ای! اما برای بازگشت به خانه (همان ایران آباد و آزاد خودمان)، باید حتما به شهر زمرد (پاریس) بروی و در این راه از جادوگر آز (خمینی) کمک بگیری! ائ تنها کسی است که میتواند به تو کمک کند».
همسفران نادان فریبخورده
پس دوروتی راه می افتد!.
او از مسیر جاده آجری زردرنگی (نماد ایدئولوژی شیعی) به سمت شهر زمرد رهسپار میشود...
او در طول مسیر خود به سمت شهر زمرد، به سه شخصیت برخورد کرد:
مترسک (شاپور بختیار، نخست وزیر): که خودش فکر میکرد مغز ندارد و حتما نیاز به عملگری یک قدرت خارجی هست.
مرد حلبی (نعمت الله نصیری، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور): که فکر میکرد قلب ندارد و دیگر نمی تواند به شاه کمک کند و دشمنانش را شناسایی و نابود کند.
شیر ترسو (عباس قره باغی، فرمانده کل ارتش شاهنشاهی): که از قدرت خودش میترسید و جسارت مقابله با فرمان بیطرفی دیکته شده از طرف ژنرال هویزر مامور از طرف دموکراتها (کارتر و برژینسکی) را نداشت.
پس آنها نیز به امید دریافت «مغز»، «قلب» و «شجاعت» از جادوگر آز قدرقدرت، همراه دوروتی به سمت شهر دروغین زُمرد سبز که اصلا سبز نبود، رهسپار شدند.
ورود به شهر زمرد و رویارویی با جادوگر آز:
در شهر زمرد (پاریس)، آنها با جادوگر آز (خمینی) روبرو شدند که به شکلی ترسناک و پرابهت (چهرهی واقعی خمینی) جلویشان ظاهر گشت و با صدایی رعدآسا وعدهی حل تمامی مشکلات آنان را داد! اما فقط یک شرط گذاشت. به دوروتی گفت: «پیش از کمک، باید اول جادوگر غرب (آمریکای واقعی که موی دماغ اروپا در منطقه بود که همانا "حزب جمهوریخواه ایالات متحده" که نمادش سفارت آمریکا در تهران بود) را باید نابود کند!»***.
نبرد با جادوگر غرب و میمونهایش:
پس جادوگر غرب هم (شاخه ی جمهوریخواه آمریکا)، میمونهای بالدار (عوامل نفوذ آمریکا) را به جنگ آنها فرستاد. اما دوروتی و همراهان با کمک هم، برآنها غلبه کردند (تسخیر سفارت آمریکا که در داستان حقیقی ما کمی بعد از برگشت به ایران، اتفاق افتاد) و در نهایت، دوروتی توانست جادوگر غرب را نابود کند. (آمریکا که رقیب اروپا در بخور بخور منابع ما بود را از میدان بدر کرد)
پردهدری توتو (نماد انسانهای آگاه):
هنگام بازگشت پیش خمینی (بهمن 57)، جادوگر آز همچنان به آنان وعده وعید کمک میداد اما طفره میرفت. اما توتو (افشاگر) سگ کوچک دوروتی ناگهان پرده را کنار زد و فریاد زد:
«ببینید! این جادوگر آز (خمینی) نیست و در واقع یک شیاد کلاش به نام اُسکار دیگز (همان تروئیکای اروپا و نماینده شان در آمریکا یعنی حزب دموکرات) است که پشت همه این جریانات نشسته است و این هیولای ترسناک (خمینی) فقط یک نقاب است بر چهره ی او! آنها با این نقاب (خمینی) شما را فریب داده اند تا منافع خود را پیش ببرند!»
و همه گان بالاخره دیدند که جادوگر آز، در حقیقت یک شیاد به نام "آسکار زرتشت (آز) "کله سوزنی" (پین هد: که در لفظ عامه به انسان کودن اطلاق میشود) دیگز" که نام کامل او بود: Oscar Zoroaster Phadrig Isaac Norman Henkle Emmannuel Ambroise Diggs) یا (مخفف OZ PINHEAD) همان (تروئیکای اروپا + دموکراتهای آمریکاست) که پشت دستگاههای دود و آینه (ابزارهای تبلیغاتی و پروپاگاندایی به نام خمینی=جادوگر آز) ایستاده است و جادوگر قدرقدرتی به نام "آز" در حقیقت اصلا وجود خارجی ندارد و جریان چیز دیگری است!
دو پایان برای داستان:
پایان اول: ناخوش (واقعی)
جادوگر آز با اینکه لو رفت ولی باز دوروتی (ملت) از او رو برنگرداند و نهایتا شیر ترسو و مرد حلبی و مترسک هم متاسفانه قبل از اینکه بفهمند که در حقیقت خودشان شجاعت و قلب و مغز داشته اند، توسط جادوگر از بین رفتند (ترورها و تسویه حسابهای خمینی و حکومتش) و جادوگر آز سالیان سال بر کل سرزمین خودش به اضافه ی ایران حکومت کرد و ودوروتی هم آنجا گیر افتاد و پیر شد و به اغما رفت...!
پایان دوم: خوش (امیدوارانه)
پس از نیم قرن دنیا دلش به حال مردم بدبخت ما سوخت و گلیندا را اینبار در نقش ترامپ از حزب جمهوری خواه آمریکا یعنی همان آمریکای واقعی و نه فیک و جعلی فرستاد و او به دوروتی (ملت ایران) چنین گفت:
«تو همیشه، در تمام این مدت، خودت قدرت بازگشت به خانه ی واقعی خودت را داشتی و اساسا از همان ابتدا هرگز نیاز به جادوگری به نام آز (خمینی) نداشتی! بله! تو با همین کفشهای نقرهای (نماد شاهزاده رضا پهلوی) که از جادوگر شرق (محمدرضا پهلوی) به تو دادم، میتوانستی به دیار خود باز گردی. تنها کافی است که آن کفش ها را سه بار به هم بزنی.»
خلاصه، دوروتی سه بار پاشنههای کفش نقره ای جدیدش را به هم کوبید و به خانهی واقعی خود که همان ایران آباد و آزاد و سرفراز بود، بازگشت!»
✅ نتیجهگیری اخلاقی داستان:
و اما فرزندان من! این داستان به ما می آموزد که:
قدرتهای خارجی همواره از نقابهای بومی برای فریب شما استفاده میکنند.
اتکا به نفس و وحدت ملی و بالابردن شعور و فهم دنیا، تنها راه رهایی است.
توتوهایی (افشاگران) همیشه هستند تا پردهی فریب را کنار بزنند، پس آنها را بیابید و با آنها مهربان باشید و از خود نرانید!
«خمینی و خمینی ها» قدرت واقعی نیستند و دست نشانده هستند، آنها زمانی واقعا قدرتمند میشوند که مردم ساده دل با اوهام خود به آنها باور داشته باشند!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر