شاید فکر کنید سیاستگزارانی که "حقوق بشر" را جزو ارکان مشی سیاسی و معیاری برای تصمیمسازی خود میدانند، حتماً "بشر" را موجودی خردمند میشناسند که کرامت ذاتی داشته، شخصیتی قابل احترام دارد و درجامعه از حقوقی کاملا برابر، حتی با سران حکومتی یا با خودشان برخوردار است. درسته؟! ولی متاسفانه باید به عرضتون برسونم که: خیر... درست نیست! چون حرکات و سکنات ایشان هرگز چنین تصویری را به اذهان متفکر متبادر نمیکند.
از آنجائیکه من نه نیت خوانی بلد هستم و نه می توانم افکار کسی را بشنوم و آن را قضاوت کنم؛ واقعا نمیدانم در ذهن بانیان اعلامیه جهانی حقوق بشر سازمان ملل در سال 1948 میلادی چه میگذشت؛ ولی اگر بخواهم از روی کردار یا بهتر بگویم براساس پیامدهای قابل مشاهدهی سیاستها و الگوهای رفتاری ایشان (=سازمان ملل) قضاوت کنم، نمایندگان ملل، چه قبل از تصویب اعلامیه و چه بعد از آن، چندان وقعی به آن قوانینی که خودشان وضع کردند، یعنی مفاد حقوق بشر، ننهادهاند!
و بطور کلی اِعمال هنجارهای حقوق بشر در نظام بینالملل بهصورت «گزینشی» و تحت تأثیر منافع ساختاری قدرتها صورت میگیرد.
بعنوان نمونه اولیه، واضح و روشن باید بگویم که پس از سدهها آزار و اذیت پیوسته و ناجوانمردانهی یهودیان توسط نظامهای نژادپرست اروپایی که اوج اون، جریان هولوکاست ج.ج.۲ بود، سازمان (به اصطلاح) ملل متحد در سال 1947 با تشکیل یک کمیته ویژه (UNSCOP) سعی کرد تا این مسئله را مثلا برای همیشه، حل و فصل کند. اما ایشان بجای اینکه واقعا مشکل یهودیان را حل کنند و فرضا به نظامهای اروپایی یهودیستیز، فشار سیاسی وارد کنند و توسط اتوریتی ابرقدرتهای پیروز در جنگ، آنها را وادار کنند که:
- یهودیان بازمانده از هولوکاست را با آغوش باز بپذیرند؛
- اموال مصادرهشده ایشان را کامل به ایشان بازگردانند؛
- امنیت اقلیت یهودی بازمانده از جنگ را صددرصد تضمین کنند؛
- امکان بازسازی جوامع یهودی اروپا را فراهم کنند؛
- حملات مرگبار به یهودیان اروپایی پس از جنگ دوم جهانی (مثل روبتسوفسک شوروی، توپولچانی اسلواکی، کونماداراش و میشکولتس مجارستان، کراکف و کیلتسه لهستان و...) قویا محکوم و آن را متوقف کنند؛
و علاوه بر آن، خواستار غرامت سنگین دولتهای اروپا به خانوادههای آسیبدیدگان جنگ هولوکاست باشد و حداقل در خاک کشوری که یهودیان را میسوزاند (آلمان)، مساحتی را بعنوان دولت مستقل یهودی برسمیت بشناسد؛ به جای همه این کارها که میتوانستند بکنند، اعضای آن کمیته نشستند و پس از سوزاندن فسفر زیاد، اکثریتشان به راهحلی ابلهانه (قطعنامه ۱۸۱) رسیدند: تشکیل دولت یهودی در جایی بیرون از محدودهی اروپا و در سرزمینهای عربی که در همان زمان هم محل مناقشات و درگیریهای خونین هرازگاه بین یهودیان و اعراب بود! یعنی عوضِ اینکه بروند و شعلههای پراکنده در آن محل را خاموش کنند، برعکس بدتر خودشان با ریختن هیزم بیشتر، "آتشی اساسیتر" شعله ور ساختند!
در پی این تصمیم غلط و عجیب که تحت تأثیر فشارها و محاسبات ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ از جمله ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی بخاطر ادعای ناتوانی بریتانیا در ادامه اداره قیمومیت بر اراضی غرب رود اردن و حمایت از تز بودار* «سرزمین موعود» (در طول 30 سال، از زمان بیانیه بالفور ۱۹۱۷) اتخاذ شد؛ خیلی ظریف و بی سروصدا، و بدون اینکه اکثریت مردم دنیا، ووچکترین ظنّ و شکّی به نقض صریح حقوق بشر (یهودیان و اعراب) توسط نهاد واضع همان قوانین ببرند؛ مبلغین آن تز، یهودیان اشکنازی اروپا و اسفاردی از سراسر دنیا را تطمیع کردند و با وعده و وعیدهای بسیار گول زده و با نرخ مهاجرتی بالا در بیابانهای بی آب و علف آن روزگار در شمال صحرای نِگِـب، ساکن کردند!
آن تصمیم غیرحساب شده و ناپخته قدرتهای بزرگ با مجوز سازمان ملل، نه تنها حقوق اساسی یهودیان رنج دیده از جنگ دوم برای اسکان در خانه و کاشانه خودشان یا حداقل زمینی در ماوای خودشان (اروپا) و از آنسو حقوق اکثریت اعراب غرب رود اردن که خواستار استقلال بودند را به عنوان بخشی از ابناء بشر پایمال و به بیان بهتر «زیر پا له کرد»؛ بلکه عامل اصلی آغاز جنگهای دامنهدار و بسیار خونین اعراب-اسرائیل شدند که در طی دههها (تا همین امروز) نیز به شدت ادامه دارد. جنگهایی فرسایشی که اصلاً پا نمیگرفت؛ اگر فقط سیاست «برابری واقعی حقوق بشر» در جهان وجود میداشت!
(من اگر آن زمان در دهه چهل مطلب مینوشتم، صددرصد خواستار استقلال اعراب بعنوان اکثریت قاطع ساکنین آن اراضی و همچنین استقرار دولت اسرائیل در خاک اروپا احتمالا جایی بین آلمان و فرانسه؛ (دو کشوری که یهودیان را بسیار زجر دادند) بودم؛ اما امروز که پس از قریب 80 سال از تشکیل کشور اسرائیل میگذرد، با توجه به اینکه به هم زدن این ساختار، صدماتش بسیار بیشتر از محسناتش است، خواستار تشکیل یک دولت قوی و پایدار "اسرائیلی" بعنوان تنها حکومت آزاد در کل خاورمیانه؛ با نظرداشت حقوق کاملا برابر برای همه ساکنان آن هستم. اساساً با توجه به شرایط موجود، برای پایان دادن به این مصیبت دردناک و این چرخهی خشونت، راه معقول دیگری متصور نیست؛ [ گرچه ابلهان مقیم در "سازمان ملل" هنوز هم بر طبل همان طرح مضحک و احمقانه ی خود «دو دولتی»، شدیداً اصرار دارند. طرحی که واضح و مشخص است که با وجود این حجم بالای نفرت تولید شده طی این همه سال اختلاف و درگیری میان طرفین، قاعدتاً و عقلاً ناممکن و ناشدنی است.] اما لازم است که بگویم، این طرفداری من از اسرائیل، هرگز بیشرفی و دروغگویی سردمداران "حقوق بشر" را در درازنای تاریخ معاصر کتمان نمیکند که با تصمیمات منفعتطلبانهشان، دو ملت برادر را اینطور ناجوانمردانه به جان هم انداختند!)
باری اگر پس از این مثال طولانی و لازم به موضوع اصلی باز گردیم باید خدمتتان عرض کنم که "بشر" از دید سیاستگزاران و تصمیم سازان اروپایی-آمریکایی بعنوان کشورهای مثلا پیشرفته و پولدار و قادر، صرفا آن دسته از موجودات دوپایی هستند که بتوانند منفعت خودشان (اروپائیان) را تضمین کنند. و اصلا بشری که اروپایی جماعت را نیز دارای حقی کاملاً برابر با باقی ابناء بشر در نظر بیاورد، که لابد بشر نیست و "شر" است! و آن بشر (شر) براحتی با یک برچسب، میتواند در دسته تروریستها جای بگیرد و از باقی حقوقش هم قانوناً محروم گردد!
بزرگ ترین نمونه تاریخیاش، خود ما مردم بیگناه ایران.
یا ما مردم تروریست ایران! (برخورد دیگران و تهمتهایشان را دیده ام که میگویم... نمونه اش این شعر 👉 که حدود بیست سال پیش از خشم سرودم و 18 سال قبل همینجا ثبت کردم...)
ما میلیونها ایرانی؛ که واقعا انگار در این قرن 21 (به بیان دقیقتر از فوریه 1979 به این سو)، اصولاً هیچ حق و حقوقی دراین عالم نداشته و نداریم، چرا که با حکومتی سر جنگ داریم (جمهوری اسلامی) که ما را قرنها به عقب رانده و حقوق اساسی ما را بکل نابود کرده و منابع ما را به تاراج برده؛ و چون همزمان حکومتیست که از دید اکثر سیاستگزاران غربی (نه حاکمان موقت)، مطلوب و قانونی و برحق است؛ پس این دشمنی ما با حکومتمان، از دید ایشان، کاری بغایت مذموم و ناپسند جلوه میکند! ما لابد نباید هیچ اعتراضی بکنیم و اگر کردیم و کشته شدیم خون ما گردن خودمان است و افکار عمومی این دولتها خیلی هنر کنند، با چندتا ژست و لفظ «محکوم است»، «محکوم است»... الکی و رویهوا، سر و ته قضیه را هم میآورند و تمام! انگارنهانگار که ما هم آدمی بودیم و حق آزادی و رفاه و زندگی طبیعی داشتیم!
حالا چرا جمهوری اسلامی حکومت مطلوب و مورد علاقه ی واقعی و نه "ظاهری" ایشان است؟ برایتان میگویم:
چون سیاستگزاران کلان اروپایی-آمریکایی (دقت کنید: نمیگویم حاکمان که موقتی و جلوی چشم هستند):
1- با یک حکومت منفور در سطح منطقه ای، هرگز نه میگذارند خود ایرانیان و نه مهمتر، کل خاورمیانه؛ تعیین کننده، راهبر و میداندار جریان انتقال انرژی فسیلی (نفت و گاز) به اروپا و جهان باشند و این باید خود اروپائیان (با استفاده از سرباز گوش بفرمانشان: دموکراتهای ایالات متحده) باشند که همواره تعیین کننده و کنترلگر جریان پخش و توزیع انرژی سرشار خاورمیانه باشند. چیزی که شاه ایران کاملا با آن مخالف بود و بیچاره تاجش را هم بر سر همین مخالفتش با «سروری آقایان بر منابع نفتی» از دست داد.
2- با یک حکومت بحرانساز در سطح منطقهای و جهانی، همیشه و همواره میتوانند روی مهاجرت نیروهای کار جوان، خبره و زبده نه تنها از خاورمیانه که از کل دنیا حساب کنند. (فکرش را بکنید اگر خاورمیانه با اینهمه منابع سرشار و غنی انرژی؛ ابرقدرتی بود با قوانین تجارت آزاد و آزادیهای فردی و اجتماعی و حقوق و رفاه بالا؛ مهاجرت از آمریکای لاتین، آفریقا و حتی خود اروپا نیز به سمت خاورمیانه انجام میشد و اصولاً اروپا دیگر هیچگونه جاذبهای برای مهاجران و نیروهای کار نمیداشت. مثال خیلیخیلیخیلی کوچکش: دُبی!).
3- با یک حکومت سرکوبگر وحشی در سطح کشوری، همیشه امکان رشد را از جوانان ایرانی که قشر کثیری نیز هستند، سلب میکنند و هیچگاه این پتانسیل تا زمانیکه حکومت برقرار باشد در داخل مرزهای بزرگ ایران به انرژی جنبشی و کارساز ملی مبدل نخواهد شد و این خطر بالقوه برای رقابت سالم علمی-فنی، با وجود ج.ا. کاملا منتفی است.
4- با این حکومت، همواره میتوانند ژست انساندوستی در حد پارلمان بگیرند و ملتهای خود را از وجود دولتهایی مثلا آزاد، که نمایندگان خودشان باشند؛ راضی نگاه دارند.
5- با این حکومت اسلامی و امثالهم (ج.ا. پاکستان و ...)، کاری که در دهه های 60 و 70 میلادی، با رسوخ و تقویت جنبشهای مضحک چپ ویترینی مثل هیپی ها و پانکی ها در مقابل معترضان واقعی سیاستهای حکومتی خود کردند، امروز هم با رسوخ در جنبشهای انوایرونمنتالیستی، اسلاموفوبیایی، رنگینکمانی و پروپالستاینی و و و ... با شدت و حدت هرچه تمامتر در سطحی بسیار مطلوب ادامه میدهند و این "انحراف اذهان عمومی" را از اعتراضات اساسی به مشکلات روانی و اجتماعی یا بی هویتی شایع زندگی در محیطی مصنوعی، شیفت میدهند به شکرگزاری و خوشحالی تصنعی ملت ناشاد!
نمونه موفق: همیشه شادترین ملت دنیا در تمام آمارها "اسکاندیناویایی ها" هستند!!! :)) حالا چرا؟ چون احتمالا ایشان مثل گیاهان فقط به آب و نور برای "زنده ماندن" نیاز دارند و ظاهراً هیچ اعتراضی به هیچ چیزی ندارند! خلاصه این اصلا مهم نیست که شما در خیابانهای شادترین پایتخت جهان "هلسینکی" فقط چهره های عبوس و پوکرفیس می بینید؛ این مهم است که آمارها بر اساس یک دسته شاخص، در نبود شاخصهای مهم دیگر، به همه میگویند که آنها مردمانی شاد هستند... همین کافیست و کار خودش در میاید! اگر خدای نکرده بگویند نه،... بابا این چه زندگی مسخرهای ست که ما داریم که باید صبح تا غروب در این سرما کار کنیم و قسمت اعظم درآمدمان را دودستی تقدیم به دولتمان کنیم و اسمش را هم "مالیات قانونی" بگذاریم...! فی الفور، رسانه هایشان مترسکهای در آبنمک خیسانده را از بشکه بیرون میکشند و وضع ایران و افغانستان و پاکستان را مثل سیخ در چشمانشان فرو میکنند و میگویند بفرمایید... اینها را ببینید و آدم شوید... درس عبرت گرفته، ساکت شوید... اهم... ببخشید! همینطوری به شادی تان ادامه دهید...
(والا همین الانش با این اوضاع داغون، این تهرونیهای بدبخت و بی آتیهای که من میبینم، لااقل در ظاهر و صورت بسیار شادتر و بشاش تر از اسکاندیناویاییها هستند. باور ندارید؟ خب، یک آمار از میزان دلخوشی، مسافرت و پیکنیک هفتگی به شمال و جوج زدن در ویلاهای ساحلی بگیرید و مثلا با آمار جشن گرفتن و پیکنیک رفتن استکهُلمیان عالم قیاس کنید!!)... [ببخشید یک آن، یاد کروبیان عالم بالا افتادم... پوزش!]
6- با وجود این حکومت، همیشه برای محصولات و تولیدات صنعتی شان، مشتری هست چون منطقه مصرف کننده ی بدبخت ما اساسا تولیداتی درخور ندارد. و همیشه، خود ایشان هستند که قابلیت رشد صنعتی و اقتصادی دارند و ......
خلاصه سرتان را درد نیاورم، این لیست از این هم طولانیتر است و این تنها گوشه مهمی از دلایل بود که برشمردم. دلایل اینکه: چرا بشری از دید ایشان بشر است که فقط به اروپایی جماعت خیر برساند. حالا شما هزارهزار که نه، حتی میلیون میلیون توسط حکومتهای جائر و ستمگر ولی موردپسند و به اصطلاح "قانونی" از دید ایشان، در خیابانها و زندانها و بیمارستانها و دانشگاهها مصدوم و مجروح و کشته و علیل و ذلیل و اعدام و اخراج شوید. اینها که مهم نیست! مهمه؟؟... نه!... چراکه شمایان بجای مدارا و سازش و اعلام حمایت، همینجوری دلبخواه، شورش و اغتشاش و اعتراض را انتخاب کرده اید. پس اینک شما یاغی و شرور گشته اید و در مراحل بالاتر هم، تروریست و قاتل پلیس و خادمان امنیت و... لایق مجازات سنگین درحد قتل عام و نسل کشی حتی!!
از دید ایشان، حکومتی که از دل جهنم قرون وسطا بیرون آمده است، خیلی هم خوب است و تعریف بشر و حقوق بشر نیز همان است که حکومت اسلامی بگوید. یعنی اگر حکومت بگوید: بشر یعنی فقط دانش آموزان میناب، اروپایی جماعت فقط باید دلش برای آنها قنج برود! اگر بگوید بشر یعنی حماس و حزب الله و فلسطین و لبنان، ال.جی.بی.تی اروپایی باید یقهاش را برای آنان تا زیر ناف جر داده، پستان به تنور بچسباند.
حال اگر جلوی چشم دوربینها و رسانهها هزاران هزار نفر اعم از کودک و نوجوان و زن و مرد و پیر و جوان به خاک وخون کشیده شوند، یا میلیونها نفر در سراسر عالم از نیوزیلند تا لوس آنجلس به خیابان بیایند و از آن حکومت ابراز انزجار کنند و حکومت قانونی مطلوب و محبوب خود را فریاد بزنند؛ حتی چندین ماه و سال... چون شعارهایی در حمایت از پادشاهی که تصمیم سازان اروپائی-آمریکایی از آن متنفرند (پهلوی) می دهند؛ همه ی اینها اصلاً برای ایشان مهم نیست و بجاست که اکثر سازمانهای "حقوق بشری" خفقان گرفته و این حجم وحشتناک بالا از حقوق نقض شده ی عینی بشر را به کتف عالی و چپ مبارک خود نیز حساب نکنند.
آنها و رسانه هایشان که هیچ، حتی هنرمندان مطرح دنیا نیز این همه فریاد و جنبش و کشته و زخمی یک ملت را حتی لایق یک پرفورمنس حسابی، یا یک نمایشگاه نقاشی، یا یک فیلم مستند ساده هم نمیدانند. مگر اروپایی کشته شده؟ نه بابا ایرانی بوده... رد شیم بریم...
پس من کاملا حق دارم و محق هستم که می گویم آن بشری که در اعتراض به سیستمهایی که مورد قبول آنان است، اگر حق مسلم حیاتش هم نقض شده، به خاک بیفتد و معدوم شود؛ باز از نگاه ایشان اصلاً و ابداً اهمیتی ندارد؛ چون آن معترض را "بشر" نمی دانند.
و این نقطه نظر آنان، اوج و قله ی بیشرمی، پلیدی، پستی و وقاحت است که من امیدوارم لااقل تا روزی که زنده هستم، روزی برچیده شدن بساط و خواری شان را به چشم خود ببینم.
بدرود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر