جستجوی این وبلاگ

۰۹ مهر ۱۴۰۴

باد و باران و یاد یاران

وقتی فکر میکنم وزین، درمی یابم که بهترین جا برروی زمین، جاییست که هم  باد بوزد مدام، هم باران ببارد بر دوام و هم بتوانی رویاپردازی کنی آزاد، بی ترس از قضاوتهای مسموم عوام! 
اینقدر در این خشکستان غمبار و کم باد و باران و پُراسترس و نویز تهران، روی "خوشی" ندیده‌ام چه از فضا و چه از مردمان، که هر آن، فکر میکنم دق میکنم؛ مثل همین الان!
 
میدانید؟... آدم اصلاً با وجود باد و باران و عشق یاران است که زندگی را زنده و سرمست، جاری و یک دست می‌یابد؛ نه با مشاهده‌ی مکرر و پُرتکرار و الیمِ ایستایی و یابسی اقلیم و بی‌مهری و تحریم، آنهم در "شهرواره ای" که علاوه بر خِساست آسمانش در بارش، باید با بی‌میلی تمام؛ شاهد برهوت بی‌پایانی نیز باشی از: 
کاهلی تام، بلاهت خام و بیشعوری ناتمام دوپاهای کف‌رو (Bipedal Plantigrade) در اطراف و اکناف! 

همان موجوداتی که پیشین روزگاری و دهری، از آنان یاد میشد با لفظ "همشهری"..!

پس خنکا به احوال و خوشا به حال شهروندان دیار "ولینگتون" زلاندنو؛ که هم به وفور "باد" دارند و هم تا دلشان بخواهد "باران" پاک نهاد. و در کنار این نعمات گران‌سنگ، اقیانوس و "مائوری" رنگارنگ دارند و خصوصاً "کارگاه وتا" (Weta Workshop) که تا میتوانند یاد کنند از بهترین یاران بی همتا؛ ساکنان آن جهان رویایی و موجود در خلسه، همان یاران حلقه؛  (The Fellowship of the Ring) به‌عوض زیستن اجباری با جمعی از نایاران سفله و تحمل کردن پُرگویان بی عُرضه!

می اندیشم که در آن دیار پویا، گهگاه می توان سوار بر بالهای گشوده‌ی رویا در "سرزمین میانه" (Middle-Earth) پروازکی خوش داشت و باصفا؛ بی حسرت دائمی، اپیدمی سرگردانی و نگرانی قوی و بیم فرداهای نامعلوم، هولناک و خفی؛ دمی در کنار هابیتها و الفها و دورفها و گندالف و باقی ماجراهای وهمی، خوش بود؛ واقعیِ واقعی!


بنظر شما آیا روزی فراخواهد رسید که من با همین کالبد خراشیده از تازیانه‌ی جبر خروشنده زمانه از این 
مکان فروپاشیده، بتوانم به "ولینگتون زیبا" سفری نمایم چون پرنده؛ به قصد ماندن و گذراندن تتمه‌ی این زندگی رمنده، روی دستان باد وزنده و زیر ضرب مخملی باران احیاکننده؟!

یا شاید باید بسپارمش به کالبدی دیگر، در زمانی دیگر...؟؟؟


شعر:

باد، باران، جنگل و کرانه دارد نو - زلاند
آنچنان نیکو که ذکرش در دلم شمعی نشاند

غیراز این مختصه های دل‌نواز و رنگ‌رنگ
"کارگاهی از خیال" هم هست؛ که هوشم پراند!

یاد یارانِ هم پیمانِ "اربابِ حلقه‌ها"
ذهن من را به دیار وهمی آنان کشاند

گاه‌گاهی باید از این سرزمین سخت کند
بذرهای واقعی، در مزرع رؤیا فشاند 

بِه؛ کز این دنیای نومیدان، لختی دور گشت
توسن امید را رو سوی مُلکی تازه راند 

با سلحشوران "دورف" و "اِلف" در زلاند‌‌نو
در بر "هابیت"ها، شعری نو و ارزنده خواند.

آی تو! با من بیا، یک جا نمان؛ - سُخره نکن -
هیچ‌کس با عمرجاویدان در این درگه نماند...

هیچ نظری موجود نیست: