وقتی فکر میکنم وزین، درمیابم که بهترین جا برروی زمین، جاییست که باد بوزد مدام؛ باران ببارد بر دوام و همزمان بتوانی رؤیا ببافی آزاد، بی ترس از قضاوتهای مسموم عوام!
اینقدر در این خشکستان غمبار و کم باد و بی بار و "نم پاد"* و سربار و ناشاد و پُرنقص و پُرنویز و پُربغض تهران، روی "خوشی" ندیدهام چه از محیط و چه از سوی مردمان؛ که فکر میکنم هرآن، دق میکنم بی گمان - شاید - حتی هم الآن!
میدانید؟...
اصلاً آدمیزاد با وجود حرکت بابرکت محیط، یعنی بارش باران و وزش باد در کنار وابستگی به یاران دلشاد است که زندگی را زنده و سرمست، جاری و یکدست، چنانکه باید و هست مییابد؛ نه با مشاهدهی همیشگی و الیمِ ایستایی و یابسی اقلیم و بیمهری و تحریم، آنهم در "شهرواره ای سرکش" که علاوه بر خِساست ابرهایش در بارش و ستارگانش در نمایش، باید با بیمیلی تمام؛ شاهد برهوت بیپایانی نیز باشی از: کاهلی تام، بلاهت خام و ناهنجاریهای روانی دوپایانی تُندرو و زشت خو و کفرو (Bipedal Plantigrade) در اصناف، اطراف و اکناف که فقط ظاهرشان به تو می ماند نه شأن و باطنشان. همان موجوداتی که پیشین دهری؛ در روزگاران بی قهری، از ایشان یاد میشد با لفظ شیک "همشهری"..!
پس خوشا به حال و خنکا به احوال شهروندان دیار باحال "ولینگتون" زلاندنو؛ که هم به وفور "باد" دارند و هم تا دلشان بخواهد "باران" پاک نهاد و . و در کنار این نعمات گرانسنگ، کرانه ی پهناور اقیانوس و "مائوری" رنگارنگ و خصوصاً "کارگاه وتا" (Weta Workshop) ی قشنگ دارند تا یاد کنند همواره از بهترین یاران غمگسار؛ ساکنان جهان موجود در پندارتولکیِن-جی.آر.آر**؛ «یاران حلقه»، (The Fellowship of the Ring) بهعوض زیست اجباری با جمعی از نایاران سفله و تحمل کردن پُرگویان بی عُرضه!
می اندیشم که در آن اقلیم پویا، هرازگاه می توان سوار بر بالهای گشودهی رؤیا در "سرزمین میانه" (Middle-Earth) پروازکی خوش داشت و باصفا؛ بی حسرت دائمی، بی سرگردانی مسری و نگرانی قوی و بیم فرداهای نامعلوم، هولناک و خفی؛ دمی در کنار هابیتها و الفها و دورفها و گندالف و باقی ماجراهای وهمی، خوش بود؛ واقعیِ واقعی!
بنظر شما آیا روزی فراخواهد رسید که من با همین کالبد خراشیده از تازیانهی جبر خروشنده زمانه در این مکان فروپاشیده، بتوانم هجرت کنم به "ولینگتون زیبا" چون یک پرنده؛ بر روی دستان باد وزنده و زیر ضرب مخملی باران احیاکننده؛ به قصد فراموشی ممات و گذران تتمهی همین حیات بسان قند و نبات؟!
یا شاید باید بسپارمش به کالبدی دیگر، در زمانی دیگر... و یا اصلاً دل خوش دارم به مختصاتی کاملاً متفاوتی، در جهانی دیگر...؟؟؟
شعر (رو به رؤیا):
باد، باران، جنگل و کرانه دارد نو- زلاند
وایِ من!...تنها بیانش، شعله در قلبم نشانـد
غیراز این مختصـه های دلنواز و رنگرنگ
کارگاهی دارد از انگاره های نووِرلاند! (Nowhereland)
یاد آن یارانِ هم پیمـانِ "لُـردِ حلقهها"
لاجرم ذهن مرا به دشتِ پنداری کشاند
گاهگاهی باید ازاین سرزمین رنـج، کنـد ُ
بذرهای واقعــی، در مزرع رؤیـا فشـاند!
آری!شاید بیکسی را نیست جزاین چاره که
«توسـن امیــد را رو سوی مُلکی تازه راند»
با سلحشوران "دُورف" و "اِلف" در نیوزیلند
با "هابیتها"هم نوا، شعری نو و ارزنده خواند.
آی تو!...هم درد؛ راهی شو، نمان، پروا مکن!
هیچکس با نفـــــــی رؤیا، ناب و سرزنده نماند.
---------------------------------------------------------------------
*- نم پاد: واژه سازی با استفاده از کلمات "پاد" بمعنی ضد - مخالف و "نم" بمعنی رطوبت که سرجمع میشود "ضد رطوبت" یا همان خشکی مفرط. در این سال تهران وحشتناک بی باد و باران است.
**- جی.آر.آر تالکیِن (John Ronald Reuel Tolkien)؛ ۳ ژانویهٔ ۱۸۹۲ – ۲ سپتامبر ۱۹۷۳) نویسنده و لغتشناس انگلیسی بود. او مؤلف آثار فانتزی حماسی هابیت و ارباب حلقهها است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر