جستجوی این وبلاگ

۲۰ خرداد ۱۴۰۵

تناسخ

پریروز برای خودم یه کشفی کردم که فکر میکنم 60 تا 70 درصد واقعی باشد و 30 تا 40 درصد هم فان! بابت همین وزنه ی بیشترش بسوی واقعیت پیش خود گفتم که شاید بد نباشد آن را با شما مخاطبان «ناموجود امروز و در آینده موجود» عزیز خودم در میان بگذارم. 

کشفی که تا حدودی پرده از راز یک "تناسخ" حداقل برای خودم برداشته و مرا کمی آرام نموده است.

پس بیایید با هم ببینیم چه بوده است آن کشف، بلکه امید شما نیز به آینده بیشتر شود... حتی آن امیدی که ممکن است تا پس از مرگ انسان هم اتساع یابد:

من همیشه ی عمرم به این فکر میکردم (و البته کماکان هم فکر میکنم) که بهترین و امیدوارکننده ترین و زیباترین جوابی که بشر در مورد حالت پس از مرگ خودش به آن دست یافته و یا بهتر بگویم برای خود رویاپردازی کرده، همانا سرفصل بسیار قدیمی "تناسخ" یا «تجسم جوهره ی بشر در کالبدهای مختلف: Reincarnation» است که ظاهرا هنوز که هنوز است، یکی از ماندگارترین جوابهای عقلی و تاحدود زیاد "منطقی" بشر به ادامه ی هستی پس از مرگ است و از روزگاران باستان تا امروز، واقعا خط هم رویش نیفتاده است! 

سیستمهای بهشت و برزخ و دوزخی که حتی جدیدتر از "تناسخ" بوجود آمده اند که یک دسته از بشر کلاش (ربای، کشیش و مُلا...) غالبا از آن برای جیب بُری رسمی و کلاه برداری و دوشیدن مومنین ادیان سامی استفاده میکنند، خیلی کارتونی، مضحک و ناممکن به چشم میایند در مقام قیاس با "تناسخ" که بسیار قبلتر از ادیان سامی، مثلا در "هندوئیسم" مطرح شده است و واقعا شدنی، معقول و طبیعی بنظر میرسد.

برای اینکه قدمت این قضیه را بهتر درک کنید، یکی از قدیمی ترین و در عین حال پیچیده ترین و بهترین نمونه های آنرا برایتان مثال می آورم، که از متون کهن هندو (پورانه ها) به ما رسیده است و در خصوص جسمیت یافتن خدای "ویشنو" از خدایان سه گانه ی آیین هندوان است که وی را در زمانهای مختلف در کالبدهایی مختلف (آواتار) از حیوان تا انسان نشان میدهد. 

طبق مکتوبات این باور باستانی، "ویشنو" در طول زمان، با ده جسم مختلف (بزبان خودشان: "دَش آواتارا") بر روی زمین ظاهر و حاضر شده و البته خواهد شد. توضیح بیشتر اینکه "ویشنو" تابحال با 9 جسم از ماهی بگیر تا گراز و نیمه شیر، نیمه انسان و ...! بر روی زمین ظاهر شده است و آواتار یا جسم آخرش هنوز ظاهر نشده و قرار است روزی بیاید و پس از آمدنش که در عصر ظلمت جهان یا "کالی یوگی" خواهد بود، دنیا را جای بهتری برای زیست خوبان نماید.  (آواتار نُهم ویشنو، همان "سیدارتا گوتاما" یا "بودا" بوده است و جسم آخر که قرار است بیاید نامش "کالکی" است که یحتمل "مهدی" شیعه از روی آن کپی برداری شده با همان ردا و اسب سفید و شمشیرش..!)

باری، از این مقدمه ی کوتاه که بگذریم میرسیم به کشف خودم! از شما چه پنهان که من هم پریروز کشف کردم که ظاهرا خود من هم یک تجسم قبلی در این دنیای فانی داشته ام! و او کسی نبوده است جز یک "باستانشناس" یونانی به نام "اسپیریدون ماریناتوس" که دقیقا یک هفته قبل از بدنیا آمدن من در تهران، در منطقه ی "آکروتیری" در جزیره ی زیبای "ترا" که امروزه به نام "سانتورینی" می شناسیم، فوت کرده اند!

حالا اینکه من چطور و به چه علت به این نتیجه ی عجیب رسیدم (البته نه اینکه 100درصد به این نتیجه رسیده باشم که آن مطمئنا نیاز به اثبات دارد و نشدنی است؛ بلکه چنانکه گفتم 60 تا 70 درصد به آن باور دارم).، خود قصه ی جالبی دارد که برایتان تعریف میکنم:

داستان از این قرار است که من از دوران دبستان وقتی اولین بار با  تمدن باستانی یونان آشنا شدم، عاشق آن شدم و از آن پس در طول زندگی، هر کجا و از هر راهی که میشد اطلاعاتی از آن تمدن بدست آورد، من با جان و دل کسب میکردم... تا جایی که اولین نوشته های حاصل از تحقیقات مستقل من در سن 18، 19 سالگی مربوط میشد به نت برداری از کلام سوکراتیس (سقراط)، پلاتوناس (افلاطون)، آریستوتِلیس (ارسطو)، سوفوکلیس (سوفکل)، اِوریپیدیس (اوریپید)، اُمیرُس (هُمر)، ایسیودُس (هزیود و اثرش ثئوگونیا) و امثالهم ... که یک اشتیاق خاصی در برخورد با آن آثار در خودم حس میکردم.

پس از دوره ی تحصیل متوسطه و در جریان خدمت سربازی هم، تنها کتابی که با خود برای مطالعه و تحقیق به پادگان بردم (جایی نزدیک شهر اندیمشک پس از سه راهی دهلران)، جلد دوم از کتاب معظم "تاریخ تمدن" اثر ویل دورانت فقید و همسرش بود به نام "یونان باستان"! و در دل بیابانهای خوزستان، در تابستان گرم، زیر سایه سار کپر، بجای نگهبانی، من از این کتاب، نت برداری میکردم! (هنوز هم آن یادداشتها را دارم پس از قریب 33 سال).

خلاصه کار این اشتیاق بجایی کشید که کتاب خانه ی من پر شده بود از اسطوره شناسی یونان که بعدها حتی نام دخترم را هم من یک نام یونانی انتخاب کردم! 

ولی همه ی این حرکات یا نشانه ها هیچگاه باعث نشدند که من حتی یک درصد هم فکر کنم که نکند این قرابت، ریشه در زندگی قبلی من داشته باشد! تازه نه بعنوان یک یونانی معمولی که شاید از فرهنگ و تاریخ خودش زیاد اطلاعی نداشته باشد، بلکه بعنوان یک "باستان شناس" شهیر یونانی و کاشف ویرانه های باستانی "آکروتیری" که مطمئنا در زمان حیات خود، استاد مسلم "تمدن هلنی" بوده است!

گذشت و گذشت تا چند سال پیش برای سفر به کشور یونان اقدام کردم و چون ویزای یونان شنگن لود و قبلا چند بار ریجکت شده بودم؛ تیری بود در تاریکی و چندان امیدی به دریافت ویزا نداشتن؛ ولی در عین ناباوری، کنسول یونان براحتی و فقط با یک صفحه گزارش سفر، به من ویزای توریستی اعطا کرد! و جالب اینجاست که وقتی من بدلیل برخی مشکلات کاری نتوانستم در زمان ادعایی به یونان سفر کنم، از سفارت با من تماس گرفتند که پس چه شد؟ چرا هنوز نرفته ای؟!! که من گفتم چشم میروم و سریع بار سفر بستم و جای شما خالی عجب سفر دل انگیزی هم شد...

سرتان را درد نیاورم، چند روز پیش که من داشتم با خودم فکر میکردم که واقعا "چرا یونان بعنوان کشوری که عضو شنگن است و بسیار سخت ویزا می دهد به من بدون هیچ سخت گیری و حتی نقص مدارک ویزا داد و من توانستم سفری به یونان و سانتورینی داشته باشم؟ً!" درحالیکه در تلاشهای ماقبل آن من برای دریافت ویزای شنگن، هربار بدلایل واهی ریجکت شده بودم. 

فرضا برای دریافت ویزای شنگن از طریق آلمان ما خیرسرمان برگزار کننده ی نمایشگاه و غرفه دار هم بودیم در دوسلدورف و حدود 40 هزار دلار هم خرج کرده بودیم و مدارکمان کامل بود، با اینحال مدارک من مورد قبول آن ابله های سفارت آلمان واقع نشد و من هنوز نفهمیده ام واقعا چرا؟! ولی در خصوص یونان که واقعا آنها هم بسیار سخت به ایرانیها ویزا میدادند (حتی سخت تر از آلمان) من فقط با این ادعا که میخواهم کشورتان را بعنوان توریست بگردم، ویزای من براحتی صادر شد!

خلاصه من تنها با 500 دلار در جیب به مدت یک هفته هوایی به یونان رفتم و در شهر آتن حسابی چرخیدم و اکثر آثار باستانی اش را از آکروپلیس تا استادیوم المپیک باستانی و موزه ها و بناهای معروفش را دیدم و سپس فرصت شد که با یک پرواز رفت و برگشت بسیار ارزان قیمت به جزیره ی توریستی تراز اول دنیا "سانتورینی" بروم و در آنجا هم یک تور یک روزه گشت جزیره بگیرم و با یک ون بنز مدرن زیبا از جنوب تا شمال جزیره را هم سیر کردم و تازه 200 دلار هم با خود به تهران برگرداندم!!

و بدین ترتیب آن سفر یک هفته ای شد ارزانترین و بهترین و لذت بخش ترین سفر تمام عمر من تا همین امروز. 

باری... عرض میکردم که با خود در این فکر بودم که چطور شد که "سانتورینی" زیبا که یکی از ده مقصد توریستی تراز اول جهان است، مرا تقریبا بدون هیچ هزینه ای طلبید که بد ندیدم بنشینم و یک بار دیگر عکسهای آن سفر را برای تجدید خاطرات، مرور کنم. پس سراغ لپ تاپم رفتم. داشتم عکسها را یک به یک میدیدم که رسیدم به عکس زیر:


خیلی تعجب کردم! چرا که تو گویی من این عکس را اولین بار است که میبینم و اصلا یادم نمی آمد که دقیقا من در کجا از این مجسمه تصویر برداشته ام! حتی نمیدانستم که طرف کیست. لاجرم شروع به بررسی بیشتر کردم تا ببینم موضوع چیست. زمانی نگذشت که دانستم این عکس متعلق است به مزار باستان شناسی یونانی به نام "اسپیریدون ماریناتوس" کاشف ویرانه های شهر باستانی "آکروتیری"، و من دقیقا در کنار همان ویرانه های آکروتیری آن عکس را گرفته بودم. جایی که از گروه تور جدا شدم و خودم به تنهایی به سمت ساحل سرخ (Red Beach) که در همان حوالی بود (در جنوب سانتورینی) راهی شدم. چون مدیر تور بازدید از ساحل سرخ را آپشنال گذاشته بود و دلبخواهی بود و تو میتوانستی به جای بازدید از موزه ی آکروتیری، خودت بروی و آن ساحل زیبا را پیاده از نزدیک ببینی... تنها کسی که در آن گروه، این انتخاب را کرد، من بودم! 

در حین مرور خاطرات خود بودم که با خود گفتم حالا که تا اینجا آمده ام جلو، شاید بد نباشد که در مورد این شخص در تصویر که نیم تنه ی سنگی اش را در دوربینم ثبت کرده ام، بیشتر اطلاعات کسب کنم و ببینم ایشان دقیقا چه کسی بوده است. 

و آری، تنها یک نگاه کوتاه به صفحه ی ویکی پدیای وی کافی بود تا مو بر تنم راست شود: (ایشان دقیقا 9 مهر 1353 فوت کرده بود و من دقیقا یک هفته بعد از آن، به تاریخ 16 مهر 1353 زاده شده بودم!).

وقتی این "حُسن تصادف" واقع شد، من بدون حتی یک ثانیه تأمل، گفتم: «اوه... یافتم... یافتم...» یا برای دراماتیزه شدن داستان بهتر آنست که شما تصور کنید من در آن لحظه فریادی کشیده و با تکرار واژه ی «اِوریکا...اِوریکا...» (εὕρηκα معادل یونانی واژه ی "یافتم") دقیقا مثل "ارشمیدس"، از وان کذایی حمام، لخت به سوی کوچه دویدم!! 😁😎) ... 

چرا که کالبد قبلی ام را یافته بودم!

جواب همه سوالاتم را گرفتم. و خلاصه اینکه من صرفا با این کالبد ایرانی ام با نام مهرداد، رفته ام و بسیار دراماتیک و تامل برانگیز بازدیدی داشته ام از مزار کالبد شخصیت یونانی سابق خودم، اسپیریدون! 

... و یحتمل دلیل تسهیل در آن سفر عجیب و بی پول به منطقه ی صعب الوصول شنگن برای ما ایرانیها هم اصلا همین بوده است که من به این نتیجه گیری امروز برسم....

پس از این "هم پنداری" عجیب بود که بلادرنگ، آن عشق دیرپا به تمدن هلنی یونان از دوران کودکی که حالا داشت چونان یک نوار تصویری، از جلوی دیدگانم رژه میرفت، برایم توجیهی منطقی پیدا کرد و باز تمام آن خاطرات با شخصیتها و آثار و حتی لذتهای کشف آن تمدن کهن و تمام آن نوشته ها به نظم و نثر که در مورد فرهنگ هلنی نوشته بودم، دوباره برایم زنده شد. برای مثال آوای گئا (لینک) یا پند طبیعت (لینک) که نمونه هایی از آن دست آثار هستند که در همین وبلاگ نیز موجود است...

حتی نشانه های دیگری هم یود: فرضا تنها کارمندی خارجی که من در ایران تاکنون داشته ام که مستقیما زیر نطر خودم کار میکرده است، یک یونانی بوده به نام "آتاناسیو توماس" زاده ی شهر "تسالونیکی" شمال یونان...!

با این تفاصیل، با خودم گفتم: «پس بی علت نبوده که من از کودکی اینقدر با این تمدن احساس نزدیکی میکردم. نگو که قبلا من عمری را در راه کشف این تمدن سپری کرده بوده ام. در زمانی دیگر و مکانی دیگر و در کالبدی دیگر!

حیرتا و واحیرتا!

اگر نخواهم بیش از این روده درازی کنم، باید در خاتمه برایتان بگویم که ما انسانها مطمئنا هیچگاه بطور قطع و یقین هرگز نمی فهمیم که دلیل وجودمان در این فضا-زمان چیست. و یا اگر زندگی پیشین و پسینی داشته ایم و یا خواهیم داشت، دلیل آن زندگی ها چه بوده و چه خواهد بود. و آیا وقتی مُردیم، با مرگمان همه چیز تمام میشود و برای همیشه میرویم یا خیر... 

ولی مطمئنا یک «عامل عقل پایه»، مرا کماکان 60 تا 70 درصد به این موضوع "تناسخ" باورمند می کند و آن هم اینست که چنان که گفتم:

تناسخ، قدیمی ترین، زیباترین، امیدوارکننده ترین و کماکان منطقی ترین جوابی است که بشر لااقل برای جهان پس از مرگ خود ساخته است.

«یک امتداد حیاتی جاودانه، در زمانهایی مختلف، در مکانهایی مختلف و در کالبدهایی مختلف»

ارادتمندم.

و در پایان این مقال، دعوتتان می کنم به دیدن یک نمای پانوراما از بلندیهای مشرف به ساحل سرخ آکروتیری که در همان روز ثبت کردم


هیچ نظری موجود نیست: