پریروز برای خودم یه کشفی کردم که فکر میکنم 60 تا 70 درصد واقعی باشد و 30 تا 40 درصد هم فان! به هر روی گفتم شاید بد نباشه این کشف جالب را با شما مخاطبان «ناموجود امروز و در آینده موجود» عزیز خودم در میان بگذارم.
کشفی که پرده از راز یک تناسخ بر میدارد. من در قالب قبلی خودم!
پس بیایید با هم بخوانیم:
سیستمهای بهشت و برزخ و دوزخی که حتی جدیدتر از "تناسخ" بوجود آمده اند که یک دسته از بشر کلاش (ربای، کشیش و مُلا...) غالبا از آن برای جیب بُری رسمی و کلاه برداری و دوشیدن مومنین ادیان سامی استفاده میکنند، خیلی کارتونی، مضحک و ناممکن به چشم میایند در مقام قیاس با "تناسخ" که بسیار قبلتر از ادیان سامی، مثلا در "هندوئیسم" مطرح شده است و واقعا شدنی، معقول و طبیعی بنظر میرسد.
یکی از قدیمی ترین و در عین حال پیچیده ترین و بهترین نمونه های این تناسخ در تجسمهای مختلف خدای "ویشنو" متجلی میشود. یکی از خدایان سه گانه ی هندو که در طول زمان، با ده جسم مختلف بر روی زمین حاضر میشود. توضیح مختصر اینکه ویشنو تابحال با 9 جسم خود در زمین ظاهر شده است و جسم آخرش هنوز نیامده و قرار است پس از آمدنش در عصر ظلمت جهان یا "کالی یوگی"، دنیا جای بهتری برای زیست خوبان گردد. (جسم نُهم او، همان سیدارتا گوتاما یا شخص بودا بوده است و جسم آخر که قرار است بیاید نامش "کالکی" است که یحتمل "مهدی" شیعه از روی آن کپی برداری شده با همان ردا و اسب سفید و شمشیرش..!)
باری، از این مقدمه ی کوتاه که بگذریم میرسیم به کشف خودم! از شما چه پنهان که من هم پریروز دانستم که ظاهرا تجسم قبلی من در این دنیا یک "باستانشناس" یونانی بوده به نام "اسپیریدون ماریناتوس" که دقیقا یک هفته قبل از بدنیا آمدن من در تهران، در منطقه ی "آکروتیری" در جزیره ی زیبای "ترا" که امروزه به نام "سانتورینی" می شناسیم، فوت کرده اند!
حالا اینکه من چطور و به چه علت به این نتیجه رسیدم، خود قصه ی جالبی دارد! (البته بالطبع نه اینکه 100درصد به این نتیجه رسیده باشم که آن مطمئنا نیاز به اثبات شهودی دارد و البته نشدنی است؛ بلکه محض احتیاط 60 تا 70 درصد به نتیجه ام مطمئن هستم و همین امر هم سبب شده با شما خوبان غایب در میان بگذارمش، بلکه شما هم برای خودتان به نتایجی جالبی رسیدید!).
داستان از این قرار است که من همواره از کودکی وقتی با تمدن های قدیمی آشنا شدم، عاشق این فرهنگ و تمدن یونان باستان (هلنی) شدم! در طول زندگی، هرجا که میشد اطلاعاتی از این فرهنگ بدست آمد با جان و دل تهیه می کردم. کار بجایی رسید که اولین نوشته های حاصل از تحقیقات مستقل من در سن 18 و 19 سالگی مربوط میشد به نت برداری از کلام سوکراتیس (سقراط)، پلاتوناس (افلاطون)، آریستوتِلیس (ارسطو)، سوفوکلیس (سوفکل)، اِوریپیدیس (اوریپید)، اُمیرُس (هُمر)، ایسیودُس (هزیود و اثرش ثئوگونیا) و امثالهم ... که یک همذات پنداری خاصی با آن آثار در خودم حس میکردم.
پس از دیپلم متوسطه هم در جریان سربازی، تنها کتابی که با خود بردم برای مطالعه در پادگانی نزدیک اندیمشک پس از سه راهی دهلران، جلد دوم کتاب معظم "تاریخ تمدن" اثر ویل دورانت فقید و همسرش بود به نام "یونان باستان"! و در دل بیابانهای خوزستان زیر کپر، من از این کتاب، نت برداری میکردم... (هنوز هم آن یادداشتها را دارم پس از قریب 33 سال!)
خلاصه کار این عاشقی بجایی کشید که من حتی نام دخترم را هم یک نام یونانی انتخاب کردم! ولی همه ی این نشانه ها هیچگاه باعث نشد که من حتی یک درصد هم فکر کنم که نکند این قرابت، ریشه در زندگی قبلی من داشته باشد! تازه نه بعنوان یک یونانی معمولی که شاید از فرهنگ و تاریخ خودش زیاد اطلاعی نداشته باشد، بلکه یک "باستان شناس" شهیر یونانی و کاشف ویرانه های باستانی "آکروتیری" که مطمئنا استاد مسلم تمدن هلنی بوده است!
اینها همه گذشت تا چند روز پیش که من داشتم با خودم فکر میکردم که واقعا "چرا یونان بعنوان کشوری که عضو شنگن است و بسیار سخت ویزا می دهد به من بدون هیچ سخت گیری و حتی نقص مدارک ویزا داد و من توانستم سفری به یونان و سانتورینی داشته باشم؟ً!" درحالیکه ماقبل آن من برای دریافت ویزای شنگن بسیار تلاش کرده بودم اما هربار ریجکت شده بود! فرضا برای دریافت ویزای شنگن از طریق آلمان ما خیر سرمان برگزار کننده ی نمایشگاه و غرفه دار بودیم در دوسلدورف و حدود 40 هزار دلار خرج کرده بودیم و مدارک کامل بود، با اینحال ویزای من مورد قبول آن ابله های سفارت آلمان واقع نشد (هنوز نفهمیده ام چرا!!) ولی در خصوص یونان که واقعا آنها هم بسیار سخت به ایرانیها ویزا میدهند (حتی سخت تر از آلمان) فقط با این ادعا که میخواهم کشورتان را بعنوان توریست بگردم به من براحتی ویزا دادند!
خلاصه من در آن سفر، تنها با 500 دلار راه افتادم و یک هفته هوایی رفتم یونان و در شهر آتن حسابی چرخیدم و آکروپلیس و بناهای معروفش را دیدم و سپس با یک پرواز رفت و برگشت بسیار ارزان به جزیره ی توریستی تراز اول دنیا "سانتورینی" رفتم و در آنجا هم یک تور یک روزه گشت جزیره گرفتم و با ون بنز از جنوب تا شمال سانتورینی را هم سیر کردم و تازه 200 دلار هم برگرداندم تهران!!
خلاصه آن سفر یک هفته ای شد ارزانترین و بهترین و لذت بخش ترین سفر تمام عمر من تا به امروز.
باری... عرض میکردم که با خود در این فکر بودم که چطور شد که "سانتورینی" زیبا، یکی از ده مقصد توریستی تراز اول جهان، من را تقریبا بدون هیچ هزینه ای طلبید که بد ندیدم یک بار دیگر عکسهای آن سفر را مرور کنم. سراغ لپ تاپ آمدم و داشتم عکسها را یک به یک میدیدم که رسیدم به عکس زیر:
در حین مرور خاطراتم بودم که با خود گفتم حالا که تا اینجا آمده ام جلو، شاید بد نباشد که در مورد این شخص در تصویر که نیم تنه ی سنگی اش را در دوربینم ثبت کرده ام، کمی اطلاعات کسب کنم و ببینم ایشان دقیقا چه کسی بوده است.
و فقط یک نگاه به صفحه ی ویکی پدیای وی کافی بود تا من با نگاهی به تاریخ درگذشت وی، مو بر تنم راست شود: (ایشان 9 مهر 1353 فوت کرده بود و من دقیقا یک هفته بعد در تاریخ 16 مهر 1353 زاده شده بودم!).
وقتی این حُسن تصادف واقع شد، من بدون حتی یک ثانیه تعمل، به خودم گفتم: «اوه... یافتم... یافتم...» یا برای دراماتیزه شدن داستان بهتر آنست که شما تصور کنید من در آن لحظه فریادی کشیده و با تکرار واژه ی «اِوریکا...اِوریکا...» (εὕρηκα معادل یونانی واژه ی "یافتم") دقیقا مثل "ارشمیدس"، از وان کذایی حمام، لخت به سوی کوچه دویدم!! 😁😎) ...
چرا که دانستم که این شخص در حقیقت خود من بوده ام!!!
یعنی من صرفا با این کالبد جدید ایرانی ام با نام مهرداد، رفته ام و بسیار دراماتیک و تامل برانگیز بازدیدی داشته ام از مزار کالبد شخصیت یونانی سابق خودم، شخصی به نام اسپیریدون!
... و یحتمل دلیل تسهیل در آن سفر عجیب و بی پول به منطقه ی صعب الوصول شنگن برای ما ایرانیها هم اصلا همین بوده است....
پس از این کشف عجیب بود که بلادرنگ، دلیل تمام آن عشق دیرپای خود به تمدن هلنی یونان از دوران کودکی که حالا داشت چونان یک نوار تصویری، از جلوی دیدگانم رژه میرفت را متوجه شدم. تمام آن خاطرات با شخصیتها و آثار و حتی لذتهای کشف یک تمدن کهن دوباره در من تازه گشت. تمام آن نوشته ها به نظم و نثر در مورد فرهنگ هلنی. شهر بلند آوای گئا (لینک) و پند طبیعت (لینک) که در همین وبلاگ موجود است...
حتی یک نشانه دیگر هم داشتم و آن این بود که من تنها کارمندی خارجی که در ایران داشته ام که مستقیما زیر نطر خودم کار میکرده است، یک یونانی بوده به نام "آتاناسیو توماس" زاده ی شهر "تسالونیکی" شمال یونان...
با این تفاصیل، با خودم گفتم: «پس بی علت نبوده که من از کودکی اینقدر با این تمدن احساس نزدیکی میکردم. نگو که قبلا من عمری را در راه کشف این تمدن سپری کرده بوده ام، منتها در زمانی دیگر و مکانی دیگر و در کالبدی دیگر!
خلاصه حیرتا و واحیرتا!
اگر بخواهم بیش از این روده درازی نکنم، باید در خاتمه بگویم که ما انسانها مطمئنا هیچگاه بطور قطع و یقین هرگز نمی فهمیم که دلیل وجودمان در این فضا-زمان چیست. و یا اگر زندگی پیشین و پسینی داشته ایم و یا خواهیم داشت، دلیل آن زندگی ها چه بوده و چه خواهد بود. و آیا وقتی مُردیم، با مرگمان همه چیز تمام میشود و برای همیشه میرویم یا خیر...
ولی مطمئنا یک «عامل عقل پایه»، مرا کماکان 60 تا 70 درصد به این موضوع "تناسخ" باورمند می کند و آن هم اینست که چنان که گفتم:
تناسخ، قدیمی ترین، زیباترین، امیدوارکننده ترین و کماکان منطقی ترین جوابی است که بشر برای زیست خود ساخته است
«امتداد حیاتی جاودانه، در زمانهایی مختلف، در مکانهایی مختلف و در کالبدهایی مختلف»
ارادتمندم.
| و در پایان این مقال، دعوتتان می کنم به دیدن یک نمای پانوراما از بلندیهای مشرف به ساحل سرخ آکروتیری که در همان روز ثبت کردم |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر