1
راهی رویم طولانی ، در
دریائی طوفانی
با قلبی مالامال از خشم، کین، پریشانی
راهی به قلب تاریخ ، به ژرفنائی تاریک
هزارتوی نیاکان ، مسیری صعب، باریک
3
اجدادی انسان واره ، کوته فکر و كج باور
در این مسیر دشوار، نیازمندیم به یاور
4
یاور نداریم سراغ ، بهتر ز مامی دانا
فرزند خائوس1 پیر: "گئــا"2 زمین مانا
5
با کورسوی فانوس ، در تونل زمانیم
با رجعتی به تاریخ ، به دنبال جوابیم
6
در پشت سر نوری نیست ، پرتوی از دهانه
شاید بیابیم آن سوی ، روزنه ای جانانه
7
در این سفر تنهائیم، در این زمان، بی تردید
مانده "عوام" اغلب یا ، نخبگانی بی امید
8
برخی انگار نوشیدند ، از لِتِه3 رود هادِس4
برخی دگر هم بر سر ، نشان هفائیستُس5
9
برای ما تو ماندی ، گوی جمِ بی پایان
ای که شدی فراموش ، از اذهان دوپا یان
10
لطفی کن ای تکیه گاه ، جز تو نداریم پناه
تو رهنمای ما باش، تو باش با ما همراه
11
پاسخ به ما ده گِــئــا ، محتاجانه خواهانیم
ما به فکر همفکران و هم نوعانمانیم
12
قلب ما چون ولکانو ست6، غُران و ماگما7 در پی
مانند وزوویوس8 ، بر آستان پومپی9
13
اما سؤال اول، آسان شاید، لیکن سخت
«چه شد به گِل نشستیم، ما مردم نگون بخت؟»
14
با این کوران پیشرفت، در علم و فن و تکنیک
هنوز در هراسیم ، از موجود فاناتیک10
15
خدا پرستانی دُگم11 ، کوشا در راهی خطا
با افکاری جا مانده، اندر قرون وسطا
16
گرچه خودت آگاهی، از سرگذشت انسان
از خیزشش به پا تا، جهش به سمت تایتان 12
17
با این وجود میخواهم، کامل گویم درد مان
سپس راه برون رفت، بنمای بر ما عیان:
18
همانگونه که دیدی، اجداد نوع بشر
از روی ترس و ضعف و راندن بلا و شر
19
ساختند برای خود بُت ، از اجزای طبیعت
آغاز شد پرستش: با چوب و سنگ بیعت!
20
وقتی بت ها را کوچک، عاجز و میرا یافتند
پس "خدایانی" جاوید، در آسمان ها بافتند
21
بعد از "خلق" خدایان ، کم کم افرادی شیاد
پیدا شدند با اوراد و "دین" نمودند ایجاد
22
کاهن ها پیدا گشتند ، سنجش گر بد از نیک
رابطهای خدایان و جادوگرهایی آنتیک
23
آنقدر خوب می دانستند، خدایان چه می خواهند
گویی ایشان با آنها، در یک بستر می خوابند!
24
کاهن ها مردمان را، در محضر خدایان
خاطی نشان می دادند، بیدادگر، پُر عصیان
25
پس بهر عذرخواهی ، می ستاندند از انسان
نفیس ترین متاعش: مال و اموال، حتی جان!
26
هرگاه تعدادی خدا از عرش بیرون می گشت
به جایش کلاه بردار ، در فرش افزون می گشت
27
تا اینکه وقتش رسید ، خدا شود یگانه
و یک اسکیزوفرنیک، رابط با آن دُردانه
28
این فاجعه حادث شد ، در خاور میانه
جایی که آن دوران بود ، تمدن را کاشانه
29
پس انبیاء قدوس ، کم کم شدند پدیدار
بر آستانت مادر ، انسانی شد گله دار!
30
دیگر انسانها چارپا! ، گوش به فرمان وی
چوپان هم با اوهامش ، بر ایشان میفرمود: هی!
31
چوپانها که میمردند ، تازه میشد مصیبت
زیرا مریدانشان ، همه در صف ، به نوبت...
32
گذشت...گذشت تا امروز، روی خاکت ما شاهد:
پاپ، مفتی، ملا، شیخ، کشیش، ربای و زاهد
33
صدها مدل بازیگر در صدها طرح و اندازه
شغل: فروش ویزا؛ مقصد: بهشت دروازه!
34
اگر فقط "فروش" بود، اصلا نداشت عیبی
زیرا كه عرضه ی دین، باشد نوعی کاسبی
35
مشکل وقتی آمد که، شرط بهشت فروشان
بهر ثبت روادید ، دیگر نبود آسان
36
شرط جدید این بود: اگر هستید مهاجر
به جنت و به بهشت ، باید شوید منفجر!
37
و ای کاش این انفجار، نبود کنار انظار
اما شگفتا هدف ، بود آن شکار انظار!...
38
این داستان دین بود، از آن زمان تا حالا
از معبدهای دلفی ، تا مسجد و مصلا
39
از جنگ صلیبی تا، روز
سن بارتِلِمی13
و از اعدام برونو14 ، تا ترور "اسلامی"
40
از هولوکاستِ15 نازیسم، تا جنوساید16 بوسنی
تنها اُورتوری از، کشتارهای دینی...
41
این بود اشکال اول ، در زندگیمان مادر
بنمای راه حل به، این گمشده ی دربه در!
42
اما سؤال دوم درباره علوم است
آیا سرانجام علم ، پاک است یا مسموم است؟
43
دائم همه به کاریم، مدام در تلاشیم
بهر پول بعضیهامان؛ خود را چه میخراشیم!؟
44
بر ما نگشت معلوم، کجاهستیم یا بودیم
در حال رشدیم آیا ، یا در حال رکودیم؟
45
فردا پیش تر از امروز، پس فردا باز بیشتر
اما ما ماندیم آیا گشتیم از دیروز خوشتر؟
46
در هر چیز دست بردیم بلای جان مان شد
طبیعی مصنوعی شد، «بدل» از ارکان مان شد
47
یخ های قطبی شد آب، اسیدی هم باران شد
لایه اوزون نازک و فرا بنفش روان شد
48
گازهای سمی شد پخش، در دامان جمعیت
موج رادیو اکتیو، نه رؤیا؛ واقعیت
49
داروها دسته دسته، میکروب خروار خروار
پادزهری تازه مکشوف و سمی نو تر شد آشكار
50
گونه های کورونا، مالاریا ، هپاتیت
توبرکولوزیس، تب زرد ، ابولا و مننژیت
51
«اچ آی وی» هم آمد تا، کامل نماید اوضاع
هم آغوشی هم شد ریسک؛ بر بشر بی دفاع
52
اعصاب آدمها خورد ، سرها به کلی مشغول
پیش به سوی درمانگاه، قرص، کپسول و آمپول
53
همه جا ازدحام است از ماشین و راننده
دود و غبار و بنزین و صد جور آلاینده
54
هر دم نوزادی تازه ، در صف زندگانی
هر دم بیکاری تازه، شغلش نفی جوانی
55
تعریف زندگی گم ، بین کثیر مردم
بهر مُسَکن چاره ، یا افیون است، یا خُم
56
حرف اول، ثروت است، شخصیت و دانش بعد
پول هم معمولا نزد کم دانشِ طالع سعد
57
اقتصاد کارش باشد، تبدیل دنیا به پول
حیرتا این تبدل، بر خیلی ها چه مقبول
58
پولدارها هی پولدارتر، فقیران هی فقیرتر
فقرشده جهان گیر، در این وانفسای شر!
59
بیشتر دانشمندان ، دانایان ، هنرمندان
بی حامی ثروتمند ، نمی یابند حتی نان
60
گویند به آنان اغلب ، بی مایه نان فطیر است
آری در دنیای پول، دانا فردی فقیر است
61
این هم از وضع دانش در سرزمین انسان
ما را چه شده گئــا ، این از علم، آن هم ایمان!
62
گرچه هرگز دانش نیست با دین دریک مجموعه
اما هر دو در آغاز؛ نبودند چون ضایعه
63
ولی حالا نه تنها، نگشته ایم آسوده
از وجودشان؛ بلکه، بیشتر شدیم آلوده...
64
آن سوی دنیا جنگ است ، این سوی دنیا هم جنگ
بشر به جای تفریح، بر خود می اندازد چنگ
65
ما گشته ایم محصور، از هر سو، از هر طرف
با پیروانِ نادانِ حاکمانِ بی شرف!
66
هر کس میشود قاهر، بر راس قدرت؛ قادر
انگار حکم "حماقت"، گشته برایش صادر
67
وعده ی اول صلح است، دوم رفاه و پیشرفت
اما پس از انتخاب وعده وعید به آب رفت
68
دوباره آش همان آش و کاسه هم همان کاسه
منتخبان یا غیب اند، یا میکشند خرناسه!
69
گر بیدارشان كنی، بدتر نمایند اوضاع
پس لااقل تا خوابند، راحتتر هستند اتباع
70
سیاست دنیا هست، در مشت مُشتی کم هوش
همین دلیل اینکه دوستی شده فراموش!...
71
باری آری ای گئــا شکایتها بسیار است
اما ذکر مصیبت کاری کسالت بار است
72
چون معضلات گفتم، قصد من "راهکار" است
ورنه مرثیه خوانی، شغل مداحِ زار است
73
زین رو ما ماندیم و تو، ای پایگاه انسان
راه درست را اکنون، جاری نما بر لسان........
74
بر من نشاندی... آری... اینک حل معما
نه حتی با صرف وقت؛ سریع و با مسما
75
تنها سه واژه گفتی، بر مدار تعامل
"تضاد" بود اولین، بعد "پویایی" و "تکامل"
76
این سه کُد، راه حل است. بلی! دوای درد است
پس از «درک» آن حتما؛ درد عمومی طرد است
77
تضاد، رمز زیست است، راز زیبای خلقت
پویایی و تحرک، با سرعت و با دقت
78
نسبیت و اعتدال، جمع جبری آنهاست
رفتاری که این روزها سخت نیاز، ما را ست
79
تکامل هم که فرجامِ سیکل درمانی ما ست
و در پی تکامل، نقش جهان ما "راست"
80
اگر باور نماییم ، تضاد اصل زندگی ست
آنگاه «دید نسبی»، بر ما برازندگی ست
81
این دید ، گرچه شاید در نزدمان بدیهی ست
اما "بواقع" در ما ، وجود نغزش تهی ست
82
هیچ کسی نگوید به دگماتیسم دچار است
اما بوقت عمل، "خودرأیی" آشکار است
83
تو گویی حرف آخر باشد کلام ایشان
اما او بی خبر از آلترناتیوی پنهان
84
هر چیزی در طبیعت دارد نقیضی محتوم
حال آن یا برما مخفیست یا آشکار و معلوم
85
از جمع آن نقیضین بر محور گزاره
پیدا گردد ترکیبی مشمول هر دو پاره
86
این ترکیب خود می گردد، گزاره ای "نهاد" نام
که بدون "پاد نهاد"، گزاره ای ست نا تمام
87
فقط تا یافت نقیض؛ گزاره مان کامل است
چون یافتیمش آری، محکوم به تکامل است!
88
این دیالکتیک نغز بوده در مغز هِگِل17
اما تو گویی هنوز هم خوابیده زیر گِل
89
بر ما وظیفه اینک آنرا غبار روبیم
بر تارک فکر خود ، چون تابلو بکوبیم
90
جای قبول تضاد هنوز در ما خالی ست
این گوهر ارزشمند بس کارساز و عالی ست
91
اولین ثمر آنکه؛ می پذیریم مخالف
نگاه به وی متین ست، نه چون یک متخلف
92
وهمین یک نتیجه، خود دریایی مفهوم است
دشمنی و عداوت، تمام شده معدوم است
93
وقتی مخالف دارد، حقی برابر با ما
بحث و جدل صلح آمیز خود را کند رخ نما
94
گر آن بحث ثمری داشت "تز" ی
تازه حادث شد
گربی نتیجه طی گشت "آنتی تز" ی باعث شد
95
در هردو صورت "سنتز" مسیرخود را یافته
یا با این دو گزاره، یا با دیگر پرداخته...
96
اما باشد پویایی ، رمز دوم دنیا
"حرکت به جلو" ، بحثی جذاب و پایا
97
این در طول رمز یک، هم درعرضش می باشد
بدون آن زندگی، بس بی ارزش می باشد:
98
طول و عرض و ارتفاع ، یعنی ابعاد جهان
هستند سر به طاعت ، در راستای زمان
99
زمان همیشه مثبت، روی محور در گذر
وقتی زمان منفی نیست، از "نوستالژی" بر حذر!
100
پیشروی را انسان، می آموزد از زمان
هرگز خلاف جهت؛ کج نا گردد راهمان
101
بازدید از گذشته تنها بهر آگاهی ست
گر همانجا جا ماندیم، نصیب مان گمراهی ست
102
گذشته ها را بایست به گذشته ها سپرد
زیرا با ذکرش مدام، از حال نتوان بهره برد
103
طبیعت در هر احوال پیش چشممان باید
حتماً بی بهره از آن بهروزی مان نشاید
104
همین شود که هستیم، پیشرفته اما نا شاد
احترام به محیط است، شادان میگرداند یاد
105
اینرا باید گیریم یاد، باید گوییم با فریاد
محیط زیست زنده باد ، طبیعت پاینده باد...
106
پس از "تضاد" و توفیر؛ "حرکت" به جلو
میرسیم به "تکامل" متاعی پر تلألو
107
تکاملی که انسان همواره دنبالش است
با "درس از طبیعت" حتما به چنگالش است
108
تکامل یعنی رفاه، یعنی حد انتظار
همان اصل "آزادی"، اراده و افتخار
109
نه آنکه این روزها هست، تنها نامش آزادی
که یا بی قید است و یا، بندگی را منادی
110
تکامل، شوق زیست است؛ در دنیایی شایسته
نه آرزوی مرگ که، مُد گشته و بایسته...
111
مادر زمین پاسخ ات، داد بما ارمغان
دانستیم چه ساده بود، رهکار مشکل ها مان
112
پس در آخر این فصل، با عزم و بی ادعا
فصلی نو گشائیم به: "اجرای پند گئــا"
توضیحات:
- Chaos خائوس یا کیاس، بنیانگذار هستی و یا پدر کلیه خدایان اساطیر هلاس است که در تئوگنیای هزیود از او نامی به میان رفته است
- Gaea، گئا یا گایا یا جیا نام "مادر زمین" است در اساطیر هلاس
- رود فراموشی در دنیای زیر زمینی
- خدای جهان زیر زمین
- نشان هفائیستس (شاخ) نشان بی تفاوتی ست
- آتش فشان
- گدازه های آتش فشان
- نام آتشفشانی که مسبب ویرانی شهر باستانی پُمپی شده است
- شهری باستانی که در محدوده ایتالیای کنونی واقع شده بود
- متعصب
- خشک ذهن
- نام یکی ازاقمارمشتری که به خاطر نشانه هایی از وجود آب در آن بشر در آنجا دنبال حیات می گردد
- روز سن بارتلِمی (1572.08.24) روزی بود که حکومت فرانسه به جان اصلاح طلبان مسیحی افتاد و آنان را به خاک و خون کشید
- از متفکرین ایتالیایی که به خاطر اظهارات علمی اش (بخوانید کفر!) توسط کلیسای کاتولیک تکفیر و به آتش سپرده شد
- به معنای نسل کشی
- مترادف هلوکاست
- ازفلاسفه بزرگ قرون 17 و 18 و واضع ایده آلیسم دیالکتیک
۲ نظر:
این شعر، یک «رسالهی فلسفیِ منظوم» است که از دلِ اسطورهشناسیِ یونان باستان بیرون میآید و به مدرنترین دغدغههای بشر (سیاست، دین، علم، محیطزیست و هستیشناسی) گره میخورد.
برای تحلیلِ این اثرِ وزین، دقیقاً از همان سیاقِ سهگانه (ادبی، نمادین و فلسفی) پیروی میکنم، اما با توجه به حجم و عمقِ شعر، ناچار به «گزیدهگوییِ تحلیلی» در هر بخش خواهم بود تا از حوصله خارج نشود:
سطح اول: کالبدشکافیِ زبانی و فرمال (ادبیات محض)
الف) تغییرِ لحن و ژانر (از حماسی به تعلیمی و بالعکس):
شعر با لحنی حماسی-تراژیک آغاز میشود (بندهای ۱ تا ۱۳: «راهی رویم طولانی، در دریائی طوفانی») که یادآور «کمدیِ الهیِ دانته» یا «سفرِ قهرمان» در اسطورهشناسی است. اما از بند ۱۴ به بعد، لحن به «گفتوگویِ سقراطی» تبدیل میشود؛ جایی که راوی (انسانِ پرسشگر) با «مادر زمین» (گئا) به دیالوگ مینشیند و در نهایت، از بند ۷۳ به بعد، لحن به «بیانیهی تعلیمی» بدل میگردد که پاسخهای فلسفی را فهرستوار ارائه میدهد. این تغییرِ لحن، خودش یک «سفرِ سبکی» از تاریکی به روشنایی را بازنمایی میکند.
ب) ایماژهای کلاسیک و مدرن در همآمیخته:
شاعر با هنرمندی، تصاویرِ اساطیری (هادس، هفائیستس، وزوویوس، پومپی) را در کنار پدیدههای کاملاً امروزی (کورونا، اچآیوی، گازهای سمی، رادیواکتیو) مینشاند. این «آشناییزدایی» (Defamiliarization) باعث میشود که مخاطب، دردِ امروز را در قالبِ کهنالگوهایِ جاودانه ببیند و حس کند که این بحرانها، ریشهای اسطورهای و تکرارشونده دارند.
پ) وزنِ سنگین و موقر (مناسب برای اندیشهورزی):
وزنِ شعر (مفاعیلن مفاعیلن) که همان وزنِ مثنویِ مولوی و شاهنامه است، به متن، یک «طُمانینه» (وقارِ کمنظیر) بخشیده است. این وزن، مخاطب را به «تأمل» و «خوانشِ شمرده» دعوت میکند، نه هیجانِ آنی.
سطح دوم: رمزگشاییِ نشانهشناختی و ارجاعاتِ تاریخی-اسطورهای
الف) «گئا» (مادر زمین) به مثابهی عقلِ کل و وجدانِ باطنی:
در اساطیرِ یونان، «گئا» نخستین وجودِ مادی پس از هرجومرجِ اولیه (خائوس) است. شاعر، این کهنالگو را نه به عنوانِ خداییِ ماورایی، بلکه به عنوان «خردِ زمینی» (همان طبیعتِ زنده و عاقل) بازتعریف میکند. راوی از گئا میخواهد که پاسخِ بحرانهای بشر را بدهد؛ یعنی شاعر معتقد است راهِ نجات، نه در کتابهای آسمانی، بلکه در «خوانشِ درستِ قوانینِ طبیعت» (همان سه کدِ تضاد، پویایی و تکامل) نهفته است.
ب) نقدِ ادیانِ ابراهیمی در بسترِ تکاملِ تاریخیِ بتپرستی:
شاعر یک «تاریخِ خطیِ دینشناختی» ارائه میدهد (بندهای ۱۸ تا ۴۰): از بتپرستیِ اولیه (ترس از طبیعت) تا خدایانِ آسمانی، تا پیدایشِ کاهنانِ شیاد، تا توحیدِ اجباری، تا جنگهایِ صلیبی و ترورِ اسلامی. اینجا نگاهِ شاعر، «نقدِ انسانشناختیِ دین» به سبکِ فویرباخ و مارکس است؛ یعنی دین را «اختراعِ بشرِ ترسیده» میداند که توسطِ «کاهنان» به ابزاری برایِ قدرت و ثروت تبدیل شده است. بندِ ۳۶ («شرط جدید این بود... باید شوید منفجر») یکی از صریحترین نقدها بر «شهادتطلبیِ تکفیری» در تاریخِ شعرِ فارسی است.
پ) علمِ مدرن به مثابهی «خدایِ جدیدِ شکستخورده»:
شاعر در نیمهی دوم (بندهای ۴۲ تا ۶۳)، به نقدِ علمِ بیروحه و تکنولوژیِ خودکامه میپردازد. او نشان میدهد که علم، هرچند دردهایی را درمان کرده، اما بحرانهایِ جدیدی (آلودگی، سلاحهایِ کشتارِ جمعی، ویروسهایِ جهشیافته، اضطرابِ مدرن) خلق کرده است. این نگاه، یادآورِ «دیالکتیکِ روشنگری» (آدورنو و هورکهایمر) است که میگوید: «عقلِ ابزاری، خود به اسطورهای جدید تبدیل شده است».
سطح سوم: فلسفهی متن و نقدِ معرفتشناختی (هستهی مرکزی)
الف) دیالکتیکِ هگلی به مثابهی «راهِ نجات» (تز، آنتیتز، سنتز):
شاعر در بندهای ۷۵ تا ۹۵، آشکارا از فلسفهی هگل الهام میگیرد و سه مفهومِ «تضاد»، «پویایی» و «تکامل» را به عنوانِ کُدهایِ طلاییِ طبیعت معرفی میکند. اما نکتهی مهم اینجاست که شاعر، «دیالکتیکِ هگلی» را از حالتِ ایدئالیستیِ آن خارج میکند و به آن رنگی «مادی» و «طبیعتگرا» میزند. به عبارتِ دیگر، او نمیگوید که «روحِ مطلق» در تاریخ حرکت میکند؛ بلکه میگوید «طبیعت» (گئا) خودش بر اساسِ تضاد و حرکت، به تکامل میرسد و انسان باید از این قانونِ طبیعی پیروی کند.
ب) نقدِ «دگماتیسم» و دفاع از «نسبیگراییِ معتدل»:
در بندهای ۸۰ تا ۸۴، شاعر به صراحت از «دیدِ نسبی» دفاع میکند و آن را با «دگماتیسم» (خودرأییِ متعصبانه) مقایسه میکند. او میگوید که هیچ حقیقتی، مطلق نیست و هر گزارهای (تز) نیازمندِ نقیضِ خود (آنتیتز) است تا به سنتزی برسد که کاملتر باشد. این، یک «دفاعِ اپیکوری» از «تسامحِ فکری» است؛ یعنی شاعر راهِ برونرفت از جنگهایِ دینی و سیاسی را در «پذیرشِ مخالف» میداند (بند ۹۱: «میپذیریم مخالف / نگاه به وی متین ست»).
پ) «تکامل» نه به معنایِ داروینیِ صرف، بلکه به معنایِ «خودسازیِ اخلاقی-زیستمحیطی»:
شاعر در بندهای ۱۰۶ تا ۱۱۰، تکامل را به «رفاه»، «آزادیِ ارادی» و «شوقِ زیستن» تعبیر میکند و آن را در تقابل با «آرزویِ مرگ» (که در برخیِ جریانهایِ عرفانی و ایدئولوژیک مُد شده) قرار میدهد. او تأکید میکند که تکاملِ حقیقی، وقتی حاصل میشود که انسان «از طبیعت درس بگیرد» (بند ۱۰۷)؛ یعنی به جایِ فتحِ طبیعت، با آن «تعامل» کند. اینجا شعر به یک «بیانیهی عمیقِ اکولوژیک» ختم میشود که در آن، احترام به محیطزیست، نه یک شعار، بلکه «شرطِ بقایِ تکاملیِ بشر» معرفی میشود.
نتیجهگیریِ نهایی
«پندِ طبیعت» روایتِ «تلاش برایِ بازسازیِ آرمان بر مبنایِ قوانینِ عینیِ هستی» است.
شاعر در این منظومه، به سراغ «عقلِ دیالکتیکی» میرود. او میگوید: «بهشتِ من، در «خوانشِ علمی-فلسفیِ طبیعت» برای ساختنِ فرداییِ ممکن است. اما نکتهی تراژیکِ این شعر در بندِ ۸۸ نهفته است: «این دیالکتیک نغز بوده در مغزِ هگل / اما تو گویی هنوز هم خوابیده زیرِ گِل». یعنی شاعر به خوبی میداند که این راهِ حل، بهقدری عقلانی و ساده است که بشرِ گرفتارِ تعصبات، هرگز حاضر به اجرایِ آن نیست. پس در نهایت به نوعی «تراژدیِ آگاهی» ختم میشود؛ اما آگاهی، هرگز تسلیمِ خلسه نمیشود، بلکه با «ارادهی معطوف به عمل» (بندِ آخر: «فصلی نو گشائیم به اجرایِ پندِ گئا») به پایان میرسد؛ پایانی که در عینِ امیدواری، آگاهانهترین و دشوارترین مسیر را پیشِ رویِ انسان میگذارد.
ارسال یک نظر