پرگشودن به خیال (سرزمین
بجواز)
1
تو این دیار زیبا
تو مأمن “کازاک” ها*
2
یه آدمی نشسته
ازغُصه دست شسته
3
داره هوای پرواز
به سرزمین
"بجواز"**...
4
به جایی که پلنگاش
آرومترن ز میشاش
5
باریکه های آباش
وصلن همه به دریاش
6
جغداش روزام بیدارن
شب مردمش به کارن
7
همه با هم ندارن
بذر امید میکارن
8
چرنده هاشون خوش خو
پهن هاشونم خوش بو
9
دلا همه بهاره
باغا پر از اناره
10
قله ها توی ابره
بالاشم هس ستاره
11
وقتیکه زد سپیده
خروسه هنوز خوابیده
12
باغبون اونجا شاهه
صورتا مثل ماهه
13
لباسا رنگین کمون
فکرا رنگ آسمون
14
خوراکها همه تازه ن
سوسکاشونم، چه ناز ن!
15
مست به ضرب سازن
سرها به کلی بازن
16
ماشینا دود نمی دن
آشغال به رود نمی دن
17
زندون مال قدیماس
جاش حالا توی فیلماس
18
ترسم یه جور افسونس
خشم نمیدونن چی
هس
19
فحش بزرگ اونجا
خساست هست و ریا
20
کسی فکر بهشت نیست
پس ندارن تروریست
21
نشون رشد و فرهنگ
نه فحشه، نه دود، نه جنگ
22
قانون از گل اومده
اصل یک: طراوته
23
کشور ندیدم اونجا
نه پاسپورتی نه ویزا
24
همه جا مال همس
تا میخوای بکش نفس
25
مسافرت آزاده
سرکشی حد باده
26
سالما دین ندارن
دینداراشون بیمارن
27
ولی پس از مداوا
زودی میشن سر به را
28
آدما با حیوونا
حرف میزنن با ایما
29
زبونشون یکی نیس
اما دلاشون یکیس
30
عدالت اونجا جرمه
پس کاراشون رو فرمه
31
بلد نیستن خیانت
از بس دیدن محبت
32
سخنرانی، موزیکه
حرفا همه ریتمیکه
33
بچه که دنیا میاد
طبلا صداش در میاد
34
بی گریه و بی فریاد
با خنده دنیا میاد
35
(این دنیا که نمیاد
چرا کُنه جیغ و داد؟)
36
دخترا نازکن نیستن
مردونه پات وامیستن
37
پسرها چشم و دل سیر
پی خوشی با تدبیر
38
عاقله زنها کم گو
عاقله مردا پُرمو
39
پیرا چه زن چه مردش
زنده دل و پُر کشش
40
وقتی کسی میمیره
بوی گند نمیگیره
41
تبدیل میشه زود به خاک
باد میبرش به افلاک
42
مُردن یه جورحالته
انسان با اون راحته
43
هر کی به حدش زنده س
بعد هم که خاطرش هس
44
نگه میدارن نشاط
حتی با مرگ و وفات
45
خلاصه در رفاهن
بی لشگر و سپاهن ...
46
فکر منم که اونجاس
تنم مهم نیس کجاس
47
پیش همون سرزمین
همون جای دلنشین
48
جایی که نیستش انگار
تو کله مه اون بیدار
49
(که این خودش کافیه
مگه فرقی هم داره؟)
50
دنیای "هست"
همینطور
باز تو سرم خورده دور
51
اینم بی فکر من نیست
یعنی شناختنی نیست
52
چه واقعی چه رؤیا
میمیرم واسه اونجا
53
اونجا فکرم آزاده
دارم خودم اراده
54
چون من ساختم اونجا را
اسممو گذاشتن خدا
55
اما نمی پرستن
منو، مردم نخواستن
56
منم نخواستم اونجا
بشم یه فرمانروا
57
فقط خلقشون کردم
کاری دیگه نکردم
58
نماینده نذاشتم
جای خودم نکاشتم
59
چرا کنم من ویرون
زندگیشون با فرمون
60
طبیعتشون که هست
چرا هوا کنن دست؟
61
از من نشونی بخوان
وقتی میدونن کُجان
62
برای من اون دیار
یه مأمنه و یه یار
63
من ازونا ممنونم
که میگذارن بمونم
64
اما فقط بهر حال
نه انقلابِ احوال
65
اینه که کار ندارم
به کارشون؛ بیکارم!؟
66
اگر بیرونم کنن
از خودشون برونن
67
دلم به کی خوش باشه؟
فکرم کجا رها شه؟
68
تو این دنیای واهی؟
که پُرِ از خودخواهی؟
69
کجا بره خیالم؟
پرواز کنه یه عالم؟:
70
"به کی بگم الاغها
عارف ترن ز ماها
71
کجا بگم مگس ها
یا پشه ها و کک ها
72
مزاحمت ندارن
بسکه ملاها دارن
73
کی دیده چند تا حیوون
بجنگن سر ایمون؟
74
کجا بوده که میشی
بشه آمر کیشی؟
75
کِی بوده که پلنگی
بده دستور جنگی؟
76
کی شنیده گوسفنده
آدم کشته با خنده؟
77
گاوه کجای دنیا
کشته خبرنگارها
78
بزغاله کِی ممکنه
کشور گشایی کنه؟
79
کِی گوساله قات زده؟
دس به مهمات زده؟
80
خوکه بود تو منجلاب
میزد زن بد حجاب؟
81
یا قتل زنجیره ای
انجام میداد بعبعی؟!"
82
اینها همون حیوونان
که یا خوراک ماهان
83
یا بهشون فحش میدیم
یا بهشون هُش میگیم
84
اما خودامون انگار
پاکیم و گـُـنده افگار
85
اشرف مخلوقاتیمو
آقای کائناتیمو
86
بزرگای زمینیمو
سرور کهکشونیمو...
87
اما ازونجا که من
غول نیستم یا سوپرمن
88
یه آدم عادیم
کوچیکم و خاکیم
89
این صِفاتو نمی خوام
دیگه کافیه درام
90
این بازی دیگه بسه
خستم ازش، خسّه
91
دنیای نوی خودم
حرف نداره بیش و کم
92
هر چی اراده کنم
دو سوته خلق میکنم
93
اکثرا توش شادیه
تا حدش آزادیه
94
فقیر و پولدار داره
اما بسته به کاره
95
هر کی تنبل نباشه
میتونه پولدار باشه
96
هر کی ام تنبل باشه
اونقد هست که نپاشه!
97
فقیرا با پولدارا
اصلا ندارن دعوا
98
همه به عشق فردا
پیکاشون میره بالا!
99
آزاده جشن، عیش ونوش
آخوند بیمار نیس توش
100
ضدحال اونجا داریم
جنگ و جدال نداریم
101
تضاد واسه قشنگیش
واسه دنیای رنگیش
102
واسه جلای رؤیام
واسه مردم دنیام
103
توش فت و فراوونه
درک اونم آسونه
104
بی تضاد یکنواخته
یکنواختی هم سخته
105
من بسیار راضیم
که توی این بازیم
106
نه بازی گردون منم
نه دارم باشون صنم
107
فقط همین که دارم
تو دنیاشون راه میرم
108
واسم یه دنیا سوده
حد آرزوم بوده
109
اصلا اونها را کاشتم
چون من احتیاج داشتم!
110
ولی همین طور خوبه
گنده گویی محکومه
111
بیشتر چیزی نمی خوام
همینقد بسه برام
112
کاری ندارین باهام؟
پس می پرم تو رؤیام!
----------------------------------------------------------------------------------
*- کازاک یا قزاق:
به کسی گویند که از قبیله، شهر یا وطن خود مهاجرت میکند و به مکان و قوم دیگری میپیوندد،
که اغلب ناشی از ظلم و ستم است.
**-
«بجواز»: اسم خاص، که به عنوان یک سرزمین نمادین یا خیالی در نظر گرفته شده است.
///////////////////////////////////////////////////
Soaring to mind's realm
(The Land of Bejwaz)
1
In this enchanted land of grace,
The Cossacks’ ancient resting place.*
2
A lonely soul sits there alone,
With grief and sorrow overthrown.
3
It dreams of wings, it longs to rise,
Toward Bejwaz beneath bright skies.**
4
Where leopards fierce, yet calm, are found,
More gentle than the sheep around.
5
Where ev'ry stream that leaves the land,
Flows to the sea by nature’s hand.
6
Where owls awake beneath the sun,
And people work when day is done.
7
No one stands lonely, torn apart,
They plant new hope in every heart.
8
Their beasts are kind, their fields are bright,
Their wastes smell fresh, their world feels right.
9
Their hearts are gardens dressed in spring,
Their orchards pomegranate bring.
10
Their mountain peaks embrace the cloud,
Their stars above shine clear and proud.
11
When dawn arrives with golden flame,
The rooster sleeps and stays the same.
12
The gard'ner there is like a king,
Each face a moon, each soul a spring.
13
Their clothes wear ev'ry rain-bow hue,
Their thoughts are painted skies of blue.
14
Their food is fresh, untouched, and bright,
Even their insects bring delight.
15
They dance beneath the music’s sound,
With open minds and hearts unbound.
16
Their cars release no smoke or fire,
No trash defiles the rivers’ choir.
17
Their prisons are from ages past,
Now films alone recall their cast.
18
It sounds perhaps a magic spell,
For anger there no longer dwells.
19
The harshest words they ever say,
Are greed and lies that lead astray.
20
No one seeks heaven’s promised prize,
No wars are fought for sacred lies.
21
The signs of wisdom, growth, and grace,
Are peace, clean air, and quiet space.
22
Their law was born from flowers’ breath,
Its first command: protect from death.
23
No nations part their open land,
No borders drawn by human hand.
24
All earth belongs to everyone,
All breathe beneath one common sun.
25
Their roads are free, their journeys wide,
Curiosity is their guide.
26
The healthy need no faith to heal,
The wounded seek what truths reveal.
27
When inner wounds have healed away,
Their minds return to brighter day.
28
Humans there speak with beasts as friends,
Through signs where silent meaning blends.
29
Their tongues may differ, far apart,
Yet all are joined by one true heart.
30
Justice itself would be a crime,
For harmony rules space and time.
31
They know not what betrayal means,
For kindness fills their peaceful scenes.
32
Their speeches flow like songs at night,
Their words are rhythms made of light.
33
When newborn children greet the day,
The drums announce their joyful way.
34
They enter life with smiles, not cries,
With laughter 'neath the welcome skies.
35
Why should a child arrive in pain?
Why greet the world with cries again?
36
Their daughters are no fragile flow'rs,
They stand with strength beyond all pow'rs.
37
Their sons are calm, with hearts sincere,
They seek true wisdom, free of fear.
Wise women speak with thoughtful grace,
Wise men show strength in gentle ways.
39
The elders, women, men alike,
Keep youthful fires burning bright.
40
When someone leaves this mortal shore,
No foul decay remains once more.
41
They turn to Earth, to dust, to clay,
And rise on winds that drift away.
42
Death there is nature’s simple state,
Not something feared, nor cursed by fate.
43
Each lives the span that life has giv'n,
Their memories keep spirits liv'n.
44
They keep their joy, their love, their light,
Beyond the borders of the night.
45
In peace and grace their lives remain,
Without the armies’ harsh domain.
46
My thoughts still dwell within that land,
Though elsewhere walks my mortal hand.
47
Beside that realm so pure and bright,
My heart finds home, my soul finds light.
48
A place so far from mortal view,
Yet lives within my mind anew.
49
And is not that enough for me?
What matters then reality?
50
The world of being turns and spins,
A mystery where thought begins.
51
This too escapes my searching eyes,
Beyond the reach of human skies.
52
If dream or truth, whatever be,
I gladly give my life to thee.
53
There my thoughts are free to fly,
My will unfolds beneath that sky.
54
I made that world with my own hand,
And they named me God across that land.
55
Yet they have never worshipped me,
Nor bowed before my majesty.
56
I sought no throne, no crown, no fame,
No ruler’s power, no sacred name.
57
I only brought their world to birth,
Then left them free upon the earth.
58
No chosen prophet, priest, or guide,
Was placed to rule from my own side.
59
Why should I break their peaceful way,
And rule their lives from day to day?
60
When nature guides their ev'ry breath,
Why lead them to a borrowed death?
61
If they seek signs of me above,
They find my trace within their love.
62
To me that land is refuge bright,
A friend throughout the endless night.
63
I thank them all for letting me,
Remain among them peacefully.
64
But only as I truly stand,
Not lord or king of any land.
65
That is why I remain apart,
And do not rule their world or heart.
66
But if they cast me out someday,
And send my presence far away,
67
Where would my lonely spirit rest?
Where would my wand'ring thoughts find nest?
68
Within this hollow world of pride,
Where selfish shadows grow and hide?
69
Where can imagination fly?
Where can its wings reach endless sky?
70
Whom can I tell that donkeys may,
Be wiser than the proud today?
71
Where can I say that flies and fleas,
Mosquitoes, and the buzzing bees,
72
Bring less of hurt, disturbance, pain,
Than mullahs drunk on power’s reign?
73
Who ever saw a herd of beasts,
Fight over faith and sacred feasts?
74
When did a sheep rise up and claim,
To judge the world in holy name?
75
When did a leopard, wild and free,
Command a war for victory?
76
Who ever heard a gentle ewe,
Kill a man just to prove a view?
77
Where has a cow beneath the sun,
Sent journalists to death by gun?
78
When did a little goat decide,
To conquer nations far and wide?
79
When did a calf with foolish pride,
Reach for the arms that humans hide?
80
Was there a pig deep in the mud
That spilled a woman’s precious blood?
81
Or did a bird with cold intent
Plan chains of murder, cold and bent?
82
These are the beasts we name so low,
The creatures we despise and throw.
83
We curse them, chase them, make them flee,
And call them less than you and me.
84
Yet we ourselves stand proud and claim,
A spotless soul, a sacred name.
85
"We are creation’s finest breed,
The rulers by our thought and deed."
86
"We are the masters of the earth,
The crown of all creation’s worth."
87
But I'm no giant, nor a god,
Nor Superman above the sod.
88
I am a simple human soul,
A grain of dust, yet still a whole.
89
No crown I need, no empty fame,
No borrowed glory, nor false name.
90
I've had enough of this dull show,
I tire of all this hollow glow.
91
The newer world that I have made,
A dream no passing years can fade.
92
Whatever I desire to see
Appears at once, and sets me free.
93
Most days are filled with joy and cheer,
And freedom breathes forever here.
94
The poor exist, the wealthy too,
Yet effort shapes what each can do.
95
Whoever strives and plays their part,
Can build a life with hopeful heart.
96
And those who choose a slower pace,
Still have enough to keep their place.
97
The rich and poor stand side by side,
Without resentment, hate, or pride.
98
They look toward tomorrow’s light,
And raise their cups in pure delight.
99
They celebrate with joy and cheer,
No mullah rules their world with fear.
100
They face their troubles, as all do,
But wars and hate and strife ne'er grew.
101
Contrasts remain to make things bright,
To paint their world with shades of light.
102
They give my dreams a richer tone,
And make their lives, their very own.
103
Within this world, abundance flows,
And understanding clearly grows.
104
A world without contrast is plain,
Even sameness brings hidden pain.
105
I am content with what I see,
For this strange game belongs to me.
106
I am not master of their fate,
Nor ruler standing at their gate.
107
I only walk among their land,
And touch their dreams with gentle hand.
108
For me this is a treasure rare,
The highest wish beyond compare.
109
Perhaps I planted them with care,
Because my heart still wished them there.
110
Yet even this must be restrained,
Great boasts are empty, false, and vain.
111
I ask for nothing more to gain,
This simple joy shall still remain.
112
If you have nothing more for me,
I'll soar to Bejwaz, wild and free.
---------------------------------------------------------------------
*- “Cossack”: Refers to someone who migrates from their
tribe, city, or homeland and joins another place and people, often
resulting from oppression and tyranny.
**- “Bejwaz”: A proper noun, treated as a symbolic or
fictional land.
۲ نظر:
این شعر، «آرمانشهری (یوتوپیا) در ذهن» است؛ اما با یک پیچشِ فلسفیِ شگفتانگیز که در پایان، خودِ این آرمانشهر را هم به چالش میکشد.
در ادامه، به سیاقِ سهگانهی تحلیلی (ادبی، نمادین، و فلسفی) به واکاوی این اثرِ بلند و سیال میپردازم:
سطح اول: کالبدشکافیِ زبانی و فرمال (ادبیات محض)
الف) وزن و موسیقیِ ترانهوار (عامیانهی نجیب):
شعر با وزنِ «مفاعیلن مفاعیلن» (یا همان بحرِ هزجِ مسدسِ مقصور) سروده شده که وزنِ بسیار نزدیکی به ترانههای کهن و فولکلوریک دارد. این وزن، یک «رَوی» (قافیهی تکراریِ «ـا» در انتهای اکثر مصرعها) ایجاد کرده که حسِ «نوایِ یکنواختِ خلسهوار» را به مخاطب القا میکند. انگار راوی در حالِ زمزمهای با خود است؛ نه یک بیانیهی سیاسی، بلکه یک «لالاییِ اعتراضی».
ب) تکنیکِ «سیالِ ذهن» و «گویشِ روزمره»:
برخلاف شعر پیشین که ایجاز و خشونتِ تصاویر داشت، این شعر به شدت «روایتگر» و «گفتاری» است. جملات کوتاه و خبریِ پیاپی (بندهای ۱ تا ۴۶)، فضای یک «سفرنامهی خیالی» را میسازند. اما ناگهان در بند ۴۷ به بعد، شعر از «توصیف» خارج شده و وارد «فرا-روایت» (Meta-narrative) میشود؛ یعنی راوی از توضیحِ سرزمین، به توضیحِ «نحوهی ساخته شدنِ این سرزمین در ذهن خودش» میپردازد که این خودش یک چرخشِ فرمالِ بسیار هوشمندانه است.
پ) طنزِ سیاه و پارودی (وارونهسازیِ مفاهیمِ آشنا):
شاعر از «پارودی» به وفور استفاده کرده تا مفاهیمِ مقدس یا تثبیتشده را به سخره بگیرد:
«سخنرانی، موزیکه / حرفا همه ریتمیکه» (پارودیِ سیاستِ رسمی)
«زندون مال قدیماس / جاش حالا توی فیلماس» (پارودیِ عدالتِ نمایشی)
«عدالت اونجا جرمه» (پارودیِ نسبیگراییِ اخلاقی؛ چون در آنجا آنقدر عدالت ذاتیست که نیاز به قانونِ اجباری ندارد).
سطح دوم: رمزگشاییِ نشانهشناختی (میانمتن و ارجاعات)
الف) «بجواز» و «کازاکها»: سرزمینِ اسطورهایِ وارونه:
«کازاکها» اشارهای تاریخی به قزاقها (سوارانِ آزادِ استپهای روسیه) دارد که نمادِ شورشگری و زیستِ خارج از نظامِ ارباب-رعیتی هستند. اما «بجواز» یک نامِ کاملاً ساختهشده و خیالی است (احتمالاً بازی با کلمهی «بجو» به معنای چرا؟ و «آز»). این سرزمین، نه در نقشهی جغرافیا، بلکه در نقشهی «ضد-واقعیت» قرار دارد؛ یعنی هرچه در جهانِ بیرونی (ایرانِ پس از انقلاب یا جهانِ مدرن) آفت است، در اینجا فضیلت است.
ب) نقدِ نهادهایِ مسلط (دین، دولت، طبقه):
نقدِ دینِ نهادینه: «سالما دین ندارن / دینداراشون بیمارن» و «آخوند بیمار نیس توش» اشاره دارد به اینکه در «بجواز»، دینداریِ متعصبانه یک «بیماری» محسوب میشود که با «مداوا» (رسیدن به خردِ انسانی) درمان میشود.
نقدِ حکومت و قدرت: «نماینده نذاشتم / جای خودم نکاشتم» - اینجا راوی (که خود را «خالق» میداند) از هرگونه دیکتاتوری یا جانشینیِ سیاسی پرهیز میکند؛ درست در تقابل با نظامهایِ مبتنی بر «ولایت» یا «پادشاهی».
نقدِ جنگ و تروریسم: «کسی فکر بهشت نیست / پس ندارن تروریست» - این بند، بهروشنترین شکل، ریشهی خشونتِ سیاسی را به «وعدههای آخرالزمانی» گره میزند؛ جایی که بهشت در کار نباشد، کشتن برای بهشت هم معنا
پ) انسانزداییِ وارونه (حیوانات از انسانها نجیبترند):
در بندهای ۷۰ تا ۸۴، شاعر یک «پارودیِ بزرگ» از انسانِ مدرن میسازد و از زبانِ راوی میگوید: «به کی بگم الاغها عارف ترن ز ماها؟». اینجا شاعر با استعارهای به نام «حیوانِ نجیب»، تمام مفاسدِ بشری (جنگِ ایمانی، ترورِ خبرنگاران، بدحجابیزدن، قتلِ زنجیرهای) را به انسان نسبت میدهد و حیوانات را مبرّا از این کجرویها معرفی میکند. این یک «نقدِ بنیادینِ اومانیسم» است؛ یعنی انسان تا جایی پیش رفته که از حیوان هم پستتر شده است.
سطح سوم: فلسفهی متن و نقدِ معرفتشناختی (زیرمتنِ روانشناختی)
الف) آرمانشهرِ خودساخته به مثابهی «مکانیسمِ دفاعی»:
در نیمهی دوم شعر (از بند ۴۶ به بعد)، راوی پرده از رازِ اصلی برمیدارد: «این سرزمین را من ساختم». یعنی «بجواز» یک واقعیتِ عینی نیست؛ بلکه یک «پناهگاهِ روانی» در برابرِ زشتیهای جهانِ بیرون است. شاعر با الهام از فلسفهی «خودفریبیِ سازنده» (که در شعر پیشین نقدش میکرد)، اینجا از «خودفریبیِ درمانگر» دفاع میکند. او میگوید اگر ذهنم قدرتِ ساختنِ چنین بهشتی را دارد، چه فرقی میکند که عینی باشد یا ذهنی؟ («چه واقعی چه رؤیا / میمیرم واسه اونجا»).
ب) نقدِ «خالقِ خودکامه» و امتناع از خداگونهگی:
جذابترین چرخشِ شعر، بندهای ۵۴ تا ۶۰ است: راوی اعتراف میکند که مردمِ آن دیار، او را «خدا» خطاب کردهاند، اما او نمیخواهد خدا باشد؛ چون فرمانروا بودن یعنی «ویران کردن زندگی با فرمون». اینجا شاعر، «خداوندِ دموکرات» را ترسیم میکند؛ خدایی که پس از خلقت، کنار میکشد و به «طبیعتِ آزاد» اجازهی رشد میدهد. این نقدی تلویحی بر «حکومتِ الهی» و «ولایتِ فقیه» است که خدا را بهانهی مداخله در همهچیز میکنند.
پ) دیالکتیکِ «تضاد» و «یکنواختی» (علیهِ بهشتِ کسلکننده):
شاعر در بندهای ۱۰۱ تا ۱۰۴، یک نکتهی فلسفیِ ناب را پیش میکشد: «تضاد واسه قشنگیش / واسه جلای رؤیام... بی تضاد یکنواخته». اینجا شاعر از «بهشتِ افلاطونی» که ایستا و بینقص است، فاصله میگیرد و از «بهشتِ پویا» حرف میزند؛ بهشتی که در آن «فقیر و پولدار» وجود دارد (اما نه برای جنگ، بلکه برای رقابتِ سازنده). این نگاه، بیش از آنکه آرمانشهری (یوتوپیایی) باشد، به «نو-آرمانشهرِ پویا» (Eutopia) شباهت دارد؛ جایی که نقصها هم بخشی از زیباییاند.
نتیجهگیریِ نهایی (غایتِ شعر در مقایسه با شعر پیشین)
اگر شعرِ قبلی، روایتِ «شکستِ یک آرمانِ بیرونی» (انقلاب) بود، این شعر، روایتِ «پیروزیِ یک آرمانِ درونی» (تخیل) است.
شاعر در پایان، همهی هستیِ خود را در همین تخیل خلاصه میکند و حتی از مخاطب میپرسد: «کاری ندارین باهام؟ پس میپرم تو رؤیام!». این جمله، یک «اعلامِ استقلالِ ذهنی» است؛ یعنی وقتی جهانِ بیرون قابلِ اصلاح نیست، جهانِ درون را چنان میسازیم که زیستن در آن ممکن باشد. اما نکتهی تلخِ پنهان در این شعر این است که: راوی درست در اوجِ این خلسه، مدام به ما یادآوری میکند که «این سرزمین وجود ندارد»، پس لذتِ او، یک «لذتِ تراژیک» است؛ لذتی که از «آگاهی به واهی بودنِ آن» نشأت میگیرد. او همچون «سیزیف»ِ کامو، سنگِ تخیل را به بالای کوه میغلتاند و در همین غلتاندن، معنا را مییابد، حتی اگر بداند فردا دوباره سنگ سرازیر خواهد شد.
ارسال یک نظر