ما بی خبرانه پی رنج طبیعتیم
با بی توجهی به زمین، بی کیاستیم!
تا هست نهر و بحر و چمن بی تفاوتیم
با کبر به سنگها و صخره هاش بنگریم
انگار اوست کودن و ما پُر ذکاوتیم!
دائم شبانه روز از او در نهایتیم
لیکن به وقت خرج نظر بی مروتیم
از کوه و دامنش هماره بهره میبریم
اما به حین تَرک، بانیان آفتیم
هرگز به شأن خاک توجه نمیکنیم
نسبت به آب نیز چه بی مهر و الفتیم
گر باز به عصیان خود اصرار بورزیم
خواهیم دید مورد قهریم و خِفَتیم
چون کشتی طوفان زده گیج و مشوشیم
چون قاتل محکوم به مرگی به نوبتیم!
از ترس زلزله ست که بی خواب و خور شویم
وز غرش رعدی به سما غرق وحشتیم
با خیزش دریاست که بی خانمان شویم
وز تُندباد و سیل به هر سو به ذلتیم...
پس بی درنگ سزا ست بکوشیم به تعلیم
بهر بقای خویش، اگر با فراستیم
با عشق و احترام بر زمین نظر کنیم
گر خواستار نرمی و لطف طبیعتیم