Wednesday, July 1, 2009

امروز فقط اتحاد

درود بر کلیه کسانی که به رژیم غاصب اسلامی ایران اعتراض کرده و می کنند. از سلطنت طلب تا مجاهد و فدائی خلق. از کمونیست تا مشروطه خواه. از جمهوری خواه تا نهضت آزادی. از توده ای تا حزب اعتماد ملی و از میرحسین و کروبی تا رضا پهلوی و همه و همه و همه.
هرکس می گوید حق اعتراض فقط مال یک طیف و یک قشر و یک گروه خاصه من به شما ثابت می کنم که یا بسیار نا آگاهه یا بسیار مغرض!
اعتراض به غاصبین ایران حق تمام کسانیست که شناسنامه ایرانی دارند در وهله اول و حق تمام آزادیخواهان دنیاست در وهله بعد. بستر خیزش و حیطه جنبش آزادی خواهی و حق طلبی ملک طلق هیچ کس نیست. ملت ما بدنبال روزنه ایست برای حق طلبی. میخواد این روزنه را میرحسین باز کنه، رفسنجانی باز کنه، رجوی باز کنه و یا حتی خود خامنه ای!
ما تا کی باید چوب تفرقه را بخوریم؟! شعورمون را به کار بندازیم. در فردای آزادی هر کسی را می توان متمدنانه بازخواست کرد اما امروز فقط اتحاد!

Sunday, June 28, 2009

روحانیت و تاریخ تمدن انسان


در باب نقش روحانیون دینی (موبد و کاهن و کشیش و لاوی و ربی و ملا و آخوند و مفتی و ...) در تاریخ مدنیت انسان چه منبعی را می توان بهتر از مجموعه کتابهای «تاریخ تمدن» اثر ویل و آریل دورانت یافت؟ مجموعه ای که بیش از 50 سال از عمر این دو محقق بزرگ را به خود اختصاص داد. 11 جلد کتاب، حدود 10 هزار صفحه و قریب 2 میلیون لغت از زمان پیدایش قانون در زندگی بشر یا پیدایش تمدن تا سال 1840 میلادی. این اثر که از ابتدا قرار نبود به این وسعت باشد از شانس ما و عمر طولانی این دو نویسنده به مرور ایام به یک مجموعه بی نظیر و رفرنسی قابل وعالی تبدیل شد. در همین رابطه (امتداد کتاب) در مقدمه جلد آخر این اثر(عصر ناپلئون) می خوانیم:

"پس چرا به اين توده انبوه بيفزاييم؟ دليل بهتری از اين نداريم عرضه كنيم كه بگوييم عزرائيل بارها از ما چشم پوشی كرد، و پس از 1968 ما را به حال خود گذاشت كه بی‌اراده زندگی كنيم و بی‌اراده بخوانيم؛ ما از اين استراحت بيحاصل و غيرعادی خسته شديم. به منظور آنكه برای زندگی خود هدفی و برنامه‌ی داشته باشيم، تصميم گرفتيم كه روش مطلوب خود را كه بررسی همه‌ جانبه تاريخ است درباره عصر ناپلئون (1789-‌1815) هم به كار بريم".
پس می بینیم که ما تنها با نویسندگانی معمولی طرف نیستیم که با غولهای معلومات تاریخی طرفیم و نظرات ایشان می تواند از پخته ترین نظرات ممکن باشد. در ادامه یکی از نظرات ایشان را بررسی می کنیم:
در بخش "زمینه انقلاب" (فصل اول) جلد آخر ما می توانیم جواب یکی از سوالات مهم تاریخ زندگی بشر را ببینیم. پاسخی به این پرسش مهم: «فلسفه وجودی روحانی دینی چیست و چرا این موجود در همه اعصار تاریخ بشر به حیات خود در کنار انسان ادامه داده و هنوز هم منقرض نشده است؟!»
و اما جواب:

" دولت بدان سبب از كليسا حمايت می‌كرد كه سياستمداران به طور كلی معتقد بودند كه روحانيت می‌تواند از راه حفظ نظم اجتماعی كمك ضروری و فوق‌العاده‌ای به آنها بكند. به عقيده آنها، عدم تساوی طبيعی استعدادهای بشری، توزيع نامتساوی ثروت را اجتناب ‌ناپذير می‌ساخت؛ از لحاظ امنيت و حفظ طبقه مرفه، مي‌بايست يك جامعه روحانی بر سر كار باشد تا به مستمندان اندرزهايی درباره فروتنی مسالمت‌آميز بدهد و آنان را در انتظار پاداش بهشت بگذارد. از لحاظ فرانسه بسيار مهم بود كه خانواده، تحت حمايت مذهب، به منزله اساس ثبات ملی در سراسر تحولات كشور باقی بماند. گذشته از اين، اطاعت و فرمانبرداری را می توان با ترويج عقيده به حق‌الاهی پادشاهان، و اينكه رسيدن آنان به قدرت خود موهبتی الاهی است تعميم داد؛ روحانيون اين عقيده را تلقين می‌كردند، و پادشاهان می پنداشتند كه اين افسانه كمکی گرانبها به امنيت شخصی و سلطنت بی دردسر آنان خواهد كرد. از اين‌رو تقريباً همه كارهای مربوط به آموزش عمومی را به روحانيون محول كردند..."(كتاب اول، انقلاب فرانسه 1789-1799 ، فصل اول: زمینه انقلاب 1774-1789 ، مردم فرانسه)

به وضوح می بینیم که وجود روحانیون بابت معامله ای بوده است که همواره با دولتها داشته اند. روحانیون، ملت را از اعتراض به اشراف و دولتمردان بابت زندگی مرفه و ثروت بی حدشان باز می داشتند و به ایشان وعده بهترین ها را در ازای سکوت و عبادتشان در بهشت می دادند و هم از طرفی پادشاه را تقدیس و تطهیر می کردند و دولت هم در ازای این خدمات به ایشان (کلیسا) وجودی توأم با مال و مکنت ارزانی می داشت. جالب اینجاست که در ادامه همین مطلب می خوانیم اموال گناهکاران در پس مرگشان به کلیسا میرسید و در ازای آن «سفته های قابل وصول در بهشت» به ایشان مسترد میشد!! (یاداوری می کنم زمان و مکان این رویدادها مربوط به همین 200 سال اخیر در کشور "فرانسه" است یعنی 400 سال پس از شروع عصر رنسانس!)

"دولت، كه از بابت اين خدمات سپاسگزار بود، به كليسا اجازه داد كه عشريه و ساير عوايد هر بخش را گردآوری، و امر تنظيم وصيتنامه‌ها را اداره كند. برطبق اين وصيتنامه‌ها، گناهكاران محتضر تشويق می‌شدند تا در برابر اموال دنيوی كه به ارث جهت كليسا می‌گذاشتند، سفته‌های قابل وصولی در بهشت بخرند. دولت روحانيون را از ماليات معاف می كرد و به اعانه قابل توجهی كه گاه‌گاه دريافت می‌داشت قناعت می‌ورزيد. از اين رو، كليسای فرانسه، كه از مزايای مختلف برخوردار بود، املاك وسيعی به دست آورد كه بنا به تخمين بعضيها تا يك پنجم اراضی كشور بالغ میشد؛ و كليسا آنها را به صورت املاك فئودالی اداره، و مطالبات فئودالی را گردآوری می‌كرد. به علاوه، اعانه‌های مؤمنان را به صورت زينت‌آلات زرين و سيمين درمي‌آورد؛ و اينها، مانند جواهرات سلطنتی، به منزله حصارهايی مقدس ومصون عليه تورمی بودند كه ظاهراً در تاريخ ريشه‌ای عميق داشت."

حال فکرش را بکنید این طبقه خاص (روحانیون) در کشور ما در عصر ارتباطات ( 200 سال پس از انقلاب فرانسه)، نه تنها مجیزخوان دولت که بر اثر یک تصادف تاریخی خود حاکمیت شده اند! این بدیهیست که کسانی که زمانی شاه را نماینده خدا می دانستند و او را تقدیس می کردند امروز که خود بر مسند شاهنشاهی تکیه زده اند خود را نماینده خدا و یا در خفا خود خدا بدانند و با چنگ و دندان به اریکه سلطنت الهی خویش بچسبند.
در پایان فقط امیدوارم اگر به عمر من قد داد و دوران پس از نابودی سلطنت روحانیون را در ایران دیدم، دیگر هیچ حکومتی را شاهد نباشم که خیال معامله با روحانی جماعت داشته باشد. روحانیونی که به واقع لکه های ننگین و تاریک تاریخ تمدن انسان هستند.

_______________________________________________
توضیح تصویر اول - از چپ به راست: جمشيد آموزگار نخست ‌وزير، جعفر شريف ‌امامی رئيس مجلس سنا، عبدالله رياضی رئيس مجلس شورای ملی و سيد‌حسن امامی امام جمعه تهران . اسفند 1356، شهر ری، مراسم يكصدمين سال تولد رضا شاه
توضیح تصویرآخر - خرید سریع بلیط بهشت، ارزانتر از همه جا!

Saturday, June 20, 2009

استمرار جنبش سبز خار چشم دوقلوی استالین

شاید هیچ نظامی را در دنیای امروز نتوان یافت که کلیه شاخصهایش مورد به مورد با حکومت شوروی سابق بخواند مگر جمهوری اسلامی ایران و همچنین شاید نتوان هیچ حاکم دیگری در دنیا یافت که از همانندی بسیار، نیمه دیگر یوسف جوگاشویلی یا همان استالین (1953-1878) باشد، مگر سید علی خامنه ای رهبر این حکومت.

واقعن بیان شباهتهای این دو حکومت و این دو حاکم اینقدر زیاد است که در مقال وبلاگی نمی گنجد و نیاز به یک کتاب مستقل و مجزا دارد اما به طور خیلی فشرده چند شباهت عمده را بیان می کنم و به سراغ مطلب اصلی میروم. امیدوارم عمرم مجال دهد تا در آینده به صورت مسلسل وار این شباهتها را حتی المقدور با ذکر جزئیات بیان کنم چرا که به گمانم در پیشگویی حرکات این حکومت بسیار راهگشاست!

ابتدا گوشه ای از چند شباهت بسیار عمده شوروی و جمهوری اسلامی:

- هر دو در پی انقلابی ایدئولوژیک بوجود آمدند ( یکی مارکسیست-لنینیسم و دیگری اسلام)

- هر دو با شعار نفرت از شاهنشاهی و بسط عدل و عدالت به میدان آمدند ( یکی با نفرت از رومانوفها و آن دیگری با نفرت از پهلوی ها)

- هر دو رهبرانشان از خارج از کشور پدیدار شدند و به صورت مستقیم در عمق اعتراضات مردمی نبودند. ( لنین و خمینی)

- هر دو روی موج خشم توده ها سوار شدند و در ابتدا هیچ برنامه ای برای هدایت کشور نداشتند.

- هر دو در نوع خود اولین و بدعت گذار سبک جدیدی از حکومت بودند. ( شورایی سوسیالیستی- جمهوری اسلامی)

- هر دو به مرور به دیکتاتوری منجر شدند.

- هر دو آزادی را تا منتها درجه ممکن سرکوب کردند و سرانجام یکی از آنها (شوروی) بعد از 73 سال منقرض شد و دیگری هم که ناگزیر به همان راه میرود.

و اما بخشی از شباهتهای استالین و خامنه ای:

- هر دو در نوجوانی به مدرسه دینی رفتند و این آموزه ها تا آخر عمر هادیشان بود. (مدرسه الهیات ارتودکس گرجستان و حوزه علمیه قم)

- هر دو از ناحیه یک دست مصدوم بودند! (استالین در پی تصادف با درشکه دست چپش به شدت صدمه دید و خامنه ای هم در انفجاری تروریستی دست راستش)

- هر دو در پس مرگ لیدر انقلاب در پشت پرده و به طرز مشکوکی زمام امور را بدست گرفتند. (استالین در زمان لنین شخص دوم نبود و خامنه ای هم همینطور)

- هر دو در ابتدا قرار را بر همکاری با سایر هم حزبی ها گذاشتند ولی به مرور مستقل و خدایگان شدند.

- هر دو به بیماری ظن شدید (پارانویا) و دشمن انگاری مبتلا شدند به طوریکه هر صدای معترضی را دشمن انگاشتند.

- هر دو به کشتار و نفی بلد مخالفین خود پرداختند و تا حد ممکن بندگان گوش به فرمان خود را در راس سازمانها قرار دادند.

- هر دو تا حد ممکن ارتش (سپاه) خود را تقویت کردند و جو اطلاعاتی- امنیتی را گسترش دادند.

و البته از اینجا به بعد کارهاییست که استالین انجام داد و خامنه ای هم در صورت استمرار حکومتش به آن مبادرت می کند:

1- تسویه حساب با نسل اولی های انقلاب اکتبر ( از شاخصه های این دسته می توان از تروتسکی و زینوویف نام برد و در این طرف هم منتظری و رفسنجانی) - جالب اینجاست که منتظری دقیقن جای تروتسکی می نشیند چرا که هر دو از تئوریسین های انقلاب و شخص دوم انقلاب بودند و به سرعت مطرود لیدر انقلاب شدند و استالین حتی حیات تروتسکی را هم طاقت نیاورد و در پی تعقیب و گریزهای بسیار بالاخره در سال 1940 در خانه اش در مکزیک شکارش کرد!

2- قتل عام کلیه مخالفین در پی ترور "سرگئی کیروف" (1934). این قتل عامها از هم حزبیها شروع شد و به امرای ارتش رسید.

3- در دوره بلند زمامداری (29 سال) میلیونها نفر را از دهقان و پزشک و ارتشی و هنرمند و غیره زندان و تبعید و یا اعدام کرد.

4- در اوج قدرت و همزمان انزوای کامل به مرگی مشکوک مرد و پس از مرگش در پی بازنگری اسناد حزبی در تالار منفورترین های جهان جای گرفت.

تمام اینها را گفتم تا برسم به این نکته که واقعن نباید گذاشت که این موج بوجود آمده از تقلب انتخاباتی فروکش کند و عقل و منطق و تاریخ حکم می کند که هرگز و هرگز و هرگز نباید عقب نشینی کرد. چرا که در آن صورت ابتدا تسویه حسابهای درون حکومتی آغاز می شود و در پی آن تک تک ما از زجر و شکنجه و آزار و اعدام در امان نخواهیم ماند. فاشیسم همیشه در پشت پرده آرامش اجتماعی قد علم می کند.

دیکتاتوری قدرت خود را تنها از زور اسلحه و درآمد ملی (پول سرشار) میگیرد. در مقابل اعتراضات گسترده و مداوم بسیار شکننده است. غرشهای ترسناک اما بی پشتوانه می کند (خامنه ای نماز جمعه 29 خرداد 1388). برای خاموش کردن ناآرامی ها حتی در آینده ممکن است در باغ سبزهایی هم نشان دهد اما باید بسیار آگاهانه عمل کرد و فریب نخورد.
می خواهم برای اولین بار در تمام عمرم به یعنوان یک اپوزان رادیکال و آزادیخواه به یک عضو جمهوری اسلامی بابت پایداریش در مقابل دیکتاتوری درود بفرستم. به میر حسین موسوی. او با ایستادگیش نشان داد که از جنس خاتمی نیست. بزدل نیست. نباید نا امید شد. خرداد 88 با تیر 78 بسیار فرق می کند. این جنبش یک لیدر "مرد" دارد. جنبشی احساسی و کور نیست خواسته دارد. تنها بدانید که عقب نشستن امروز مساوی است با قتل عام در فرداها... نگذاریم این شمع هرگز خاموش شود. مشتعل نگاهش داریم. ما اینکار را از زمان های دور بلد شده ایم. ما آتش بان اهورا مزدا بودیم روزگارانی. بیاییم لااقل به گذشتگانمان تمسک کنیم و آتش آزادی را همیشه شعله ور نگاه داریم. به امید پیروزی...

Saturday, June 13, 2009

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

با عرض پوزش از پروین بانوی اعتصامی بابت اندک تغییرات شعر زیبا و وصف حال این روزهای ایران ایشان

روزی گذشت خامنه ای* از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر گرد پادشاست
مؤمن جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که هاله ای ز ماوراست
از جمع رفورمیست** بر آمد خروش و داد
کاین نور خاتمیست، پس چرا دراینجاست؟!
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی هاله از کجاست
پروین، به کجروان، سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
____________________________________________
*- تنها قسمتهای آبی تغییر کرده است. اصل شعر در اینجا
**- رفورمیست یعنی اصلاح طلب

Monday, June 8, 2009

مناظره هاي تبليغاتي وطني:‌ جنگ دروغگويان دزد با دزدان دروغگو

اين نمايش هم مانند باقي نمايشهاي دولت جمهوری اسلامی ايران به خوبي و خوشي برگزار شد و اكثريت ملت تشنه هيجان ما را به اندازه كافي دوباره و یا بهتر اگر بگوییم چند باره جوگير نمود! ملتي كه 12 سال پيش براي بار اول فريب موج كاذب اصلاحات را خورده بود و در پس حضور ميليوني اش به قدر كفايت سرخورده شده بود، دوباره با چهار تا برنامه تلويزيوني تو گويي تمام حافظه اش را FAST FORMAT و يا حتي FDISK كرد و به كل فراموش نمود كه اصلن جريان چه بوده و در این معادله دو سر سوخت در کدام طرف واقع شده است!
مناظره هاي تلويزيوني بسيار جالب بود. در يك سو دولت فعلي و در ديگر سو منتقدينش. اينها به آنها مي گفتند دزد و آنها به اينها می گفتند دروغگو و اين وسط بايد گفت هيهات كه اين ملت بيچاره ما به اذعان خود آقايان اسيرند ميان مشتی دزد و رمه ای دروغگو!
دزدي رقيبان دولت و دروغگويي خود دولت كه گرچه براي آگاهان اوضاع سياسي ايران مشخص و مبرهن بود، اينبار از بازوي تبليغاتي خود حكومت (صدا و سيما) هم بسيار بيّن و واضح تبيين شد اما مشكل بزرگتر اينست كه خود كساني كه طرف مقابل را به دزدي يا دروغگويي متهم مي كنند خود تا گردن درون همين دو صفت غوطه ورند و چون آينه هاي روبروي هم مانند كه تصاوير هم را درون يكدگر تكرار و تكرار مي كنند.
بزرگترين دروغ به اصطلاح اصلاح طلبان همين ادعاهاي واهي آنان است از قبيل تغيير قانون اساسي و بردن جامعه به سمت فضاي باز سياسي و اقتصادي و رفع تبعيض و غيره. بايد به ايشان گفت اولن مگر رئيس جمهور حق تغيير قانون اساسي را داراست؟! كجاي قانون چنين حقي براي ايشان در نظر گرفته و در ثاني حكومتي كه اساسش بر تبعيض است (تبعيض ديني) چگونه مي تواند در فرعيات و شاخه ها به دنبال رفع تبعيض باشد؟! و اصولن اصلاح سامانه كه مشكل اصلي مملكت ماست مگر از درون سامانه ميسر است؟! مگر كسي ازداخل طبقات برج كج پيزا مي تواند پي اش را مرمت كند؟! يا در اساس كساني كه خود بر شاخه اي نشسته اند مي توانند و يا اصلن مي خواهند آن شاخه را ببرند؟! اگر شاخه بريده شود كه خود ايشان "هم" به سرنوشت رقيبان دچار خواهند شد. اين چه بازي مسخره ايست كه هر از چند گاهي سر از خانه هاي مردم در مياورد وهمه را پاي صندوق هاي راي مي طلبد؟
و از طرفي دیگر، دولتي كه خود شاه دزدان است ديگر چه متهم مي كند رقيبانش را به دزدي؟
اين قافله همه دزدند. 30 سال است كه مي زنند و مي برند. يك هنگام تحت نام جنگ و اوضاع غيرعادي، يك زمان ذيل نام سازندگي، يك موقع زير نام اصلاحات، يك مقطع پاي نام اصول گرايي انقلابي و حالا هم مي خواهند تحت نام تغيير چند صباحي بخورند و ملت را هم البته نخورانند!
خلاصه كه اصلن اوضاع بسامان نيست. می اندیشم اي كاش می توانستیم كمي بر احساساتمان غلبه کنيم. درست است كه شركت نكردن یک "راه حل" نيست اما لااقل "بازي خوردن" هم نيست. من از اينكه خاتمي هيچ كاري در جهت مهار تورم و آزادي نكرد هرگز ناراحت نشدم چرا كه از ابتدا هم كاملن بر من معلوم بود كه ايشان نه اينكاره است! حال هم نوبت موسوي و اعوان و انثارش. نمي دانم شايد با این جو پدید آمده، اين روزها تحريم انتخابات مثل فحش ناموسي به نظر برسد ولي واقعن لازم دانستم كه بگويم من شهروند ايراني در اين مناظره ها هيچ نديدم كه به واقع بوي تغيير بدهد. اميدوارم دچار تكرار تاريخ نشده باشيم و من اشتباه كرده باشم ولي شواهد و قراين متاسفانه اين نظر مرا تاييد مي كنند...:(
حالا بگویید ببینم رای شما کیست؟ دروغگویان دزد یا دزدان دروغگو؟!

Saturday, May 30, 2009

بد و بد و بدتر و بدتر تر و بد تر تر ترين

انتخابات 1376 -
اولي: من به خاتمي راي ميدهم
دومي:‌ چرا؟
اولي: چون نمي خوام ناطق نوري راي بياره...آخه ميدوني كه بين بد و بدتر آدم بايد به بده راي بده!
انتخابات 1384 -
اولي: من به طرفداراي خاتمي راي نميدم!
دومي: چرا؟
اولي: چون اين 8 سال كه خاتمي سر كار بود هيچ بخاري ازش در نيومد!
انتخابات 1388 -
اولي: من به ميرحسين موسوي راي ميدم
دومي: چرا؟
اولي:‌ چون خاتمي ازش طرفداري كرده و هر چي باشه هرگز نمي خوام احمدي نژاد رئيس جمهورم بمونه!!
انتخابات 1396 -
اولي:‌من به طرفداراي مير حسين راي نميدم!
دومي:‌ چرا؟
اولي:‌چون ميرحسين تو اين هشت سال نشون داد كه طرفدار خط امام و ولايته!
انتخابات 1488 -
نبيره اولي:‌ من به نواده مير پشم الدين اصلاح زاده راي ميدم!
مريخي: چرا؟
نبيره اولي:‌ چون هميشه اجدادمون ما رو توصيه كردن كه بين بدتر و بدترين، اون بدتره را انتخاب كنيم!
__________________________________________________
و بدين سان بود كه ايراني جماعت هيچگاه روي خير و خوبي را نديد و تا زمانيكه منقرض گشت هميشه انتخابهايش بين بد و بدتر و بدترين بود! (خبرگزاريها...سال 1500 هجري شمسي)

Wednesday, April 15, 2009

فكر مي كنيد "چرا بيشتر ماها ايــــــــنقدر هالوئيم"؟

داشتم اين فيلم جديد جيم كري "مرد بله گو" را نگاه مي كردم؛ رسيد به اونجايي كه كارل (جيم كري) با يه زن ايراني به نام فرنوش كه اتفاقي تو يه سايت زن يابي باهاش آشنا شده بود و رفيقش سر ميز رستوران نشسته بودند. ديالوگي بين كارل و رفيقش در گرفت كه در مورد يه دختر ديگه اي بود كه كارل عاشقش شده بود و وي با آب و تاب داشت واسه رفيقش احساساتش را نسبت به اون دختره تعريف مي كرد آنهم درست در كنار فرنوش با حجاب (؟!) كه داشت همه اين مكالمه را مي شنيد! اينجا يكم بهم برخورد كه واقعن چه لزومي داره كه اگر بخواي يك زن نيمه كودن را نشون بدي، چرا بايد اسمي از مليتش بياري؟! خب هر آدمي از هر كشوري مي تونه خنگ و ناجور باشه...اما وقتي در ادامه ديدم اشاراتي* هم به فيلم 300 شد كه در اون هم يجورايي كمپاني وارنر برادرز (كه از قضا سازنده همين فيلم هم بود) ايرانيها را ملتي وحشي و عقب افتاده نشون داده بود؛‌ به جاي اينكه بهم بر بخوره تازه دوزاريم افتاد كه اوضاع از چه قراره و به حال و روز خودمون خنده ام گرفت!
بعد از اتمام فيلم كه طبق بيشتر آثار جيم كري؛ كمدي خوش ساخت و كليشه اي هم بود طبق معمول كاري را انجام دادم كه غالبن انجام ميدم و اونهم تحليل فيلمه در ذهنم براي برقراري ارتباط بيشتر با داستان. اينجا بود كه اون تئوري قبلي ام راجع به اينكه ما ايرونيا گاهي از در دروازه رد نمي شيم و گاهي از سوراخ سوزن رد مي شيم يا به عبارت ساده تر هالو بازي در مياريم در من بيشتر تقويت شد.
اولين بار اين مسئله زماني در مغز من كليد خورد كه جريان خليج فارس و عربي و اين بازي (مسخره بازي) با اسامي پيش اومد. اونوقتا با خودم فكر مي كردم كه بابا مگه "اسم" يه خليج چقدر مهمه كه ما ايرونيا همه چيزاي ديگه رو ول كرديم و اينهمه خودمونو واسش داريم [چيز] مي كنيم؟! مگه اسم مكان، بيانگر "حق مالكيته"؟! ببينم مگه درياي ژاپن مال ژاپنياس؟ خليج مكزيك مال مكزيكياس؟ چه ميدونم...اتوبان بابايي مال خانواده بابائيه؟ دانشگاه اميركبير مال بازمانده هاي اميركبيره يا اقيانوس هند مال ملت هنده؟! اصلن مگه اماكن مشاع و دريا و خليج آزاد، سند منگوله دار و بنچاق دارن كه دست كسي باشه و طرف خودشو مالك اون بدونه؟! هر كشوري در آبهاي آزاد يك كرانه داره كه تا اون حدش جزو خاك اون كشوره و از اونجا (كه خيلي هم نزديك ساحله) به بعدش هم ديگه هيچ حق ملكيتي نداره! به همين سادگي... اما ما چه مونه؟ هيچي ما يهو جو ميگيرتمون! فكر مي كنيم چون حالا عربه مي گه اين خليج عربيه يعني اين خليج ملك اوناس و اگه ما جيغ و داد و هوار كنيم و عريضه بنويسيم و شكايت به اين و اون ببريم؛ خليج دوباره ميشه مال ما و سندشو ميدن دستمون و ميگن باريكلا بچه هاي خوب حالا بپرين برين توش شنا كنين!!
بابا والا بلا با اين كارايي كه مي كنيم جز اينكه بهمون بخندن هيچ نتيجه اي عايدمون نمي شه!! آخه يعني چي؟ بفرمائين؛ نتيجشو داريم مي بينيم به عينه. شركتهاي سرگرمي سازي كه البته مثل همه شركتهاي ديگه دنيا هدفشون درآمد بيشتره، از اين شوت بازي ما دارن بيشترين استفاده رو مي كنن و واسه خودشون كلي پول ميسازن! جريان فيلم سيصد يادتونه؟ چه كولي بازي حتي در سطح دانشگاهي راه انداختيم كه اي وامصيبتا... تو اين فيلم حيثيتمون به باد رفت، فرهنگمون تركيد، هويتمون انگولك شد و آبرومون پريد! حالا اين فيلم يه فيلم نيمه كارتوني بود كه از روي يه داستان مهجور ساخته شده بود. اينقدر داد و بيداد الكي كرديم كه اين فيلم درپيت از پرفروشترينهاي وارنر شد! چيزي كه شايد خوابشم نمي ديدن.
من موندم كه واقعن كي ما ميخوايم بفهميم كه در عالم "سرگرمي" هر ناممكني ممكنه. خرگوشه با آدمه حرف ميزنه، فيله پرواز مي كنه، آدمه يه تنه يه كشورو شكست ميده و و و. فيلم تجاري هم صرفن واسه "سرگرمي" ساخته ميشه حالا هر چقدر هم كه موضوعش جدي باشه. كسي نمياد بر اساس ادعاهاي يه فيلم سينمائي سند درست كنه و مثلن كسي را بكشونه دادگاه. دادگاه به دادخواستي كه شاهدش فيلم سينمائي باشه فقط مي خنده و شاكي رو به تيمارستان هدايت مي كنه! فكر كنيد من مثلن راه بيفتم بر اساس محدوده جزيره در سريال گمشده (LOST) برم و دور و بر اندونزي دنبال جزيره گمشده بگردم! اين همينقدر مسخره اس كه بيام بر اساس فيلمهاي الكساندر يا سيصد يا هر فيلم ديگه اي به كسي اعتراض كنم و بگم تو فرهنگ منو بردي زير سوال!
چه بخوايم و چه نه حكومت ما با آمريكا و دنياي متمدن در حال جنگي خاموشه. كشور ما الان يكي از دو محور شرارته (همراه كره شمالي). پس تو اين جنگ خاموش انواع و اقسام مسخره كردنها و دست انداختنها هم پيش مياد و امري عاديه. مثل همين فيلم مرد بله گو كه در اون FBI به خاطر گشتن كارل با يه زن ايراني و ياد گرفتن زبان كره اي به اون مشكوك ميشه به عنوان تروريست!
ما بجاي اينكه بيايم و در پي درمون دردهاي حقيقيمون باشيم كه ريشه همه اونا داخل مرزهامونه، ميايم و مسخره بازي در مياريم و بيرون مرزها دنبال دشمن مي گرديم. هويت ما تو اسم خليج فارس و اعتراض به فيلم كارتوني و امثالهم نيست. هويت ما در اينه كه اول مسبب توهين به هويتمون رو "بشناسيم" و بعد در صدد اصلاحش بر بيايم. درد ما دولت ماست! شما فكر مي كنين كه اگر 40 سال پيش يكي ميومد و ميگفت چهل سال ديگه حكومت شما يه حكومتي ميشه كه :
-به ظاهر و مدل مو و لباس مردمش هم كار داره و اگه سر زني با پارچه پوشيده نباشه دستگير ميشه
-درآمداي نفتش صرف بمبگذاري و مسجد سازي و راهپيماييهاي اعتراضي تو دنياي متمدن ميشه
-دوستان دولتش چند تا رئيس جمهور منفور و ديوانه آمريكاي لاتين و يك مشت آدمكش بنيادگراي اسلاميه
-دولتش تو دانشگاها ميت چال مي كنه و تو ميادين شهرش نماز جماعت سرو ميكنه!
-با تمام مظاهر تمدن غرب اعم از مد و موسيقي و فناوري انتقال آزاد اطلاعات و ... پدر كشتگي مزمن داره
-سينماش دست يك بزن بهادره كه يه موقع آزاديخواها رو كتك ميزد
-متولي وزارت فرهنگ و هنرش يك نظامي سابقه كه از هنر و فرهنگ همونقدر ميدونه كه يه بالرين از مين ضد تانك
-اكثريت جووناش افسرده اند و آرزوي فرار دارن و از بي تفريحي محض، تفريحو در فوتبال و افيون يا مسجد و كارناوال عزاي محرم جستجو مي كنن
-سواد رئيس دولتش در حديه كه فكر مي كنه انرژي هسته اي يعني انرژي هسته زرد آلو و وقتي نور پروژكتور روش ميفته فكر مي كنه رفته بهشت و فرشته ها دوره اش كردن
-رهبرش فكر مي كنه كه هر كي مثل خودش فكر نمي كنه دشمن ملته و الله حكم نمايندگي خودشو يكراست از عرش براش پست كرده
-...
والا با توجه به شرايط اون موقع ايران اگه اون زمان من همين سن بودم و يكي ميومد بهم اين چيزهاي بالا رو پيشگويي مي كرد؛ فكر مي كردم كه طرف تازگيها از امين آباد فرار كرده و تحويل پاسبون ميدادمش! باور كردن پرواز سوپرمن و دامبو فيل پرنده از اينها راحت تر بود برام ولي افسوس و صد افسوس كه اينها واقعيات امروز كشور ما در قرن تكنولوژيست و چه كنيم كه با ندونم كاريهاي روزمرمون تو گويي گريزي هم ازش به اين زوديها نيست. انگار ما اصلن نمي خواهيم دنبال حقيقت اوضاع بريم و بيشتر دوست داريم به همون شيوهاي مضحك كارمونو پيش ببريم كه مبادا هويتمون يه وقت دستكاري بشه! بفرمائين نمونه اشو ببينين: اينجا تو يه سايت خبري داره به فيلم كمدي Yes Man اعتراض مي شه**............................كو اين قرص هاي استامينوفن من؟!
____________________________________________
*- دو بار بهش اشاره شد، يكي ابتداي فيلم كه كارل از مغازه CD فروشي فيلم سيصد رو انتخاب مي كنه و جاي ديگه كه يكي از همكاراش كه عاشق "فيلم پارتي" دادنه، پارتي همين فيلمو گرفته بود.
**-البته متاسفانه تو اين مدل مسخره بازيها ما ايرانيها تنها نيستيم و جوامع عقب مانده همه به نوعي درگيرند. اينجا شما مي توانيد اعتراض مسلمونها را به اين فيلم بخوانيد!
------------
پي نوشت: يه نگاهي به صندوق انتقادات اين پايين هم بياندازيد. ضرر ندارد ;)