جدايي طلبي
مدتها بود مي خواستم يك مطلب راجع به جدايي طلبي
(Separatism) بنويسم ولي هر بار مسائل مهمتري براي مطرح كردن پيش مي آمد و از اين مهم دور ميشدم، اما با ديدن اين صفحه اينترنتي كه به واقع دروغ پرداز ترين، مشمئز كننده ترين و بي پايه ترين صفحه اطلاعاتي بود كه تا به حال ديده بودم، ديگر عزم خود را جزم كردم تا آنچه در اين باره خوانده ام و به چشم ديد ه ام را به اختصار به رشته تحرير در آورم.
ابتدا بپردازم به برخي تعاريف پايه اي: جدائي طلبي در لغت به معناي اراده و خواست براي جدا شدن از يك گروه، سازمان يا از يك محدوده جغرافيايي سياسي (كشور) است. اين خواسته غالبن به خاطر جداسازي و محافظت شخص جدائي طلب از نژاد خاص خود، يا دين خاص خود، يا فرهنگ خاص خود و يا جنسيت خاص خود شكل مي گيرد. مي خواهم با ذكر نمونه هايي عيني از هر كدام از اين مدلها دليل منطقي خودم را از هدف واقعي جنبش هاي جدائي طلبي عنوان مي كنم:
جدائي طلبي نژادي: نمونه مهم: جدائي خواهي نژادي سفيد پوستان آمريكا از سياهان كه منجر به جنگهاي داخلي ايالات متحده (1861–1865) گرديد. يا جدائي خواهي نژادي سياه پوستان آمريكا كه در قرن 19 ميلادي در ايالات متحده شكل گرفت كه اين جنبش تنها راه مقابله با ظلم سفيدپوستان را تشكيل جامعه اي مستقل سياه پوست نشين، تحت كنترل و قيمومت خود سياهان مي دانست. از بانيان اين جنبش مي توان به مارتين دليني (1812-1885) اشاره كرد.
جدائي طلبي ديني: نمونه: جدائي طلبي اويغورهاي مسلمان استان خود مختار شين جيانگ از دولت مركزي چين كمونيست. شروع جنبش: 1949.
جدائي طلبي فرهنگي: اين نوع جدائي طلبي طيف وسيعي از مدلهاي جدائي طلبي را در بر مي گيرد. از جدا دانستن زبان و رسوم محلي مخصوص گرفته تا جدا دانستن محلي از لحاظ اسناد تاريخي و پيشينه مستقل فرهنگي و قومي (تجزيه طلبي) را شامل مي شود. مستقل شدن كل اقمار شوروي، استقلال پاكستان از هند، چند پاره شدن يوگسلاوي و ... و همچنين كوششهاي جدائي خواهانه شكست خورده آبخازيا، چچن-اينگوش و موارد مشابه همه در اين طيف جدائي طلبي جاي مي گيرند.
جدائي طلبي جنسيتي: كه احتمالن تنها نمونه آن جدائي طلبي فمينيستهاي افراطي است كه اصولن ايشان مصالحه بين زن و مرد را غير ممكن مي دانند. از بانيان اين نگرش مي توان به مريلين فراي و ركسانا دانبر- ارتيز اشاره كرد. (اين مدل جدائي طلبي به خاطر بُرد بسيار محدود آن مد نظر اين نوشته نيست)
مطمئنن دليل اصلي يك جدائي طلب، رهايي از ظلم و استبداد است، اما به واقع هدف اصلي و حقيقي كه يك جدائي طلب (دانسته و يا نادانسته) آن را جستجو مي كند چيست؟ آيا جدائي طلبي اساسن راهي منطقي براي رهايي از ظلم است؟! تاريخ و منطق تاريخي به ما نشان داده كه خير! اينطور نيست. احتمالن هدف را بايد در جايي ديگر جستجو كرد و آن البته چيزي نيست جز "قدرت طلبي" مخصوصن براي جدائي خواهان تجزيه طلب.
شما كدام مكان جغرافيايي را مي شناسيد كه در پس جدا شدن و استقلال، مردمش مرفه تر و مدرن تر شده باشند؟ به كشورهاي پيشرفته دنيا نظر بيفكنيم. آيا مهمترين عامل رفاه نسبي مردمانشان جز دموكراسي و فرد گرايي و برابري و مهمتر از همه جدا شدن دين از ارگانهاي سياسي چيز ديگري بوده است؟ به كشورهاي جدا شده در قرن بيستم ميلادي نظري بياندازيم. جزاينكه فقط مافياي قدرت تقسيم شده است، اتفاق ديگري در آن كشور ها افتاده است؟
شايد تا قبل از قرن بيستم به دليل عقب مانده گي بشر از لحاظ علمي و فني، جدا شدن و استقلال يك ناحيه جغرافيايي زياد اهميتي نداشت و تاثيري هم بر زندگي مردمان تحت نظارت ملوك الطوايفي ها نداشت ولي آيا امروزه نيز جدا شدن يك استان و يك شهر و يك ديار جز درد سر و از نو شروع كردن آباداني و دوباره سازي مراكز مستقل و سازمانهاي منسجم و هزار و يك سامانه شكل گرفته در هنگام اشتراك كه اينك در پس سوا شدن ديگر وجود خارجي ندارد، به آن راحتي و بي تاثيري قديم است؟ تاوان اين زمان مورد نياز براي دوباره سازي سامانه ها را چه كساني بايد پرداخت كنند؛ جُز مردمان عادي؟ همان مردماني كه قرار بود، برايشان اين جدا شدن غرور و خير و بركت و عافيت و رفاه بيافريند!!
اما اين قضيه بالطبع براي عده اي بسيار سودمند و منفعت آور است. "سران تجزيه طلب"، كه اكنون پس از رسيدن به خواسته خود، هر يك ، يك طرف خوان پُر پيمان پول و قدرت تازه رسيده را گرفته مشغول پروار كردن خود و اطرافيانشان مي شوند. مافياهاي جديد سر و شكل مي گيرند و ملت تحت ستم سابق، كماكان همينطورتحت ستم مي مانند منتها با اين تفاوت كه چون دولت جديدشان درگير نوسازي و احتمالن بهسازيست بايد كار مضاعف كرده، دستمزد كمتر هم بگيرند. اين اتفاقيست كه اگر نگوييم در تمام دولتهاي جدا شده قرن بيستم افتاده در بيش از 90 درصد آنها به وقوع پيوسته است. آن 10 درصد ديگر هم مثل تايوان و يا اسرائيل با كمك سرمايه هاي خارجي كشورهاي بزرگ و پيشرفته، خود را سرپا نگاه داشتند.
پس در واقع با توجه به تمامي شواهد و دلايل و اسناد مكتوب و موجود و يا مستقيمن به چشم ديده ام، جدائي طلبي فرهنگي را هرگز در جهت رفاه حال مردمان تحت ستم يك حاكميت ارزيابي نمي كنم و جدائي طلب را صرفن يك قدرت طلب و سودجوي صرف و دربهترين حالت، يك فريب خورده اميال بلندپروازانه و يا يك تحليل گر غير منطقي مي دانم. واقعن باعث تاسف است كه عده اي به جاي تحليل منطقي و عقلاني اوضاع، به راههاي دم دستي و بسيار بي خردانه روي مي آورند. باشد كه اين مطلب مختصر، كساني را كه مي خواهند راجع به جدا شدن از هر كشوري تصميم بگيرند تشويق به مطالعه و تحقيق بي طرفانه و ثبوتي هر چه بيشتر در اين مقوله بنمايد.





