Wednesday, February 1, 2012

اعتقادات دینی

اعتقادات دینی، مانند فیلم سلولوئید "درون" دوربینهای عکاسی است.
شما میتوانید انواع و اقسام مناظر، رنگها، خاطرات خوب و لحظه های مفرح روحانی تان را در آن ثبت کنید و "درون" آن محفوظ دارید.
اما به محض اینکه بخواهید این مناظر و رنگها و خاطرات را "بیرون" بیاورید و با دیگران تقسیم کنید؛ ناگهان فیلمتان نور میخورد و هیچ چیز جز سیاهی از آن به چشم نمیرسد.

Monday, December 5, 2011

ارزش جان آدمی

همیشه به این مسئله فکر می کنم که ما ایرانیان در زندگی های "محتمل" قبلی مان چه گناهی مرتکب شده بودیم که می بایست در مرزهای کشوری با نام "جمهوری اسلامی ایران" زاده میشدیم؟
آیا جانی و آدمکش بودیم؟...کلاه بردار و کلاش بودیم؟...جنایتکار جنگی بودیم؟...دیکتاتور بودیم؟...
به واقع چه بودیم و چه کردیم که مستحق ورود به "جهنم" شدیم؟
کاش بشر از دنیای قبل از تولدش (البته اگر اصلن دنیایی بوده باشد) آگاهی می یافت.
آنگاه بود که احتمالن بسیار منطقی تر و اصولی تر می توانست واژه "عدالت" را تعریف کند و مسائل دنیا را حل و فصل که هیچ...لااقل "هضم" کند.
همیشه در این افکار هستم...مدتهای مدیدی است...
اما چیزی که کاسه صبرم از ننوشتن در این مورد را لبریز کرد و دیگ حسادتم را حسابی به جوش آورد تا این پست وبلاگ را بزنم، خبری بود که همین دیروز خواندم:
خانمها، آقایان...جماعت هموطن و فارسی زبان...
دولت آلمان... چهل و پنج هزار نفر... (این رقم را چند بار بخوانید تا بیشتر پی به عظمتش ببرید!) از سکنه شهری به نام کوبلنز را تخلیه کرده است فقط به این دلیل که نکند یک بمبی که از جنگ دوم جهانی بر بستر رود راین آلمان فرود آمده و به تازگی کشف شده منفجر شود و عده ای از ایشان را مصدوم کند!
(((خدا را شکر که اروپاییان فارسی نمی خوانند که به شعور نویسنده در تعجب از این عمل معقول و روتین تردید کنند!...اما خود ما ایرانیها خوب می فهمیم که چرا باید متعجب که نه...شاخ در آوریم!)))
حالا بماند که این بمب 2 تنی شاید به زحمت بتواند به شعاع 100 متر اطرافش صدمه ای بزند آنهم بعد از 66 سال آب خوردن از رودخانه!
اما با اینحال مسئولان وظیفه شناس آلمانی، تا شعاع دو کیلومتری اطراف بمب را کاملن تخلیه کرده اند!
آنهم با آماده کردن ۱۲ هزار تخت خواب(!!!) برای کسانی که جایی برای رفتن ندارند و نیز تدارک دیدن هزاران کیسه شن برای احداث دیواره های محافظ و تخلیه آب رودخانه و هزینه چندین و چند میلیون یورو ... که مبادا یک شهروند آلمانی آسیب ببیند و احتمان صدای انفجار بمب گوشش را "عوف" کند!
حالا این مسئله را شما مقایسه کنید با جان یک ایرانی که حتی پشیزی هم برای مسئولان هموطنش ارزشی ندارد...
این به گمان شما زجرآور نیست؟
این دردآور نیست که سالیانه بیش از 30000 ایرانی فقط و فقط در "جاده های ایران" کشته میشوند و صدها هزار نفر مصدوم و مجروح و نقص عضو و البته این جاده های خطرناک اکثرن همان هایی است که 30 سال پیش هم بود (که جمعیت ماشین رو شاید یک دهم الان هم نبود!
حالا شما لحظه ای بیاندیشید و تأمل کنید و بی زحمت جواب این سوال را بیابید که چرا و به چه منطق و علت عقلی باید جان یک آلمانی ایــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر بیارزد و جان ما دوزار هم نیارزد؟!
تاسف آور نیست؟
حسادت انگیز نیست؟
شما نمی رسید به کفاره گناهان زندگی قبلی تان؟
نمی رسید به جهنمی شدن ما ایرانیان نگون بخت؟
اگر نمی رسید...
پس به چه علت و سببی میرسید؟
بگویید لطفن.
حداقلش اینست که یک "حسود ناچیز" را قانع نموده اید...
در انتها ویدئوی این قضیه را هم میگذارم بلکه شما را بیشتر به عمق ماوقع ببرد و به جواب سوال من نزدیکترتان کند...
امیدوارم:













Friday, September 23, 2011

نقش جبر در زندگانی بشر با ذکر مثالی از آینه بغل پراید


قویترین مرد ایران به قتل میرسه
قاتلش زیر سن قانونی، غیر قانونی اعدام میشه
دستگاه قضایی یک مملکت میره زیر سوال
چون با نیرنگ، مبنای سال تولد متهم را سال قمری میکنه!
چند هزار آدم از نیمه شب منتظر میمونن که صحنه اعدام را ببینن!
بازار مباحث لزوم و عدم لزوم حکم اعدام داغ میشه
مراجع جهانی بابت اعدام کودک به ایران اعتراض می کنن
...
مسبب همه اینها میدونین چی بوده؟
این صدا:
تـــــــــــتـق!
صدای برخورد آینه بغل پراید...









Monday, September 5, 2011

آدمها


آدمها سه دسته هستند:
دسته اول اونهایی که رو زمین زندگی می کنند.
دو جهت تحرک دارن: جلو- عقب و راست - چپ
دسته دوم اونهایی که تو آسمون زندگی می کنند.
سه جهت تحرک دارن: جلو- عقب، راست - چپ و بالا- پایین
دسته سوم اونهایی که بین زمین و آسمون گیر کرده اند.
نه میتونن برن جلو، نه عقب؛ نه راست، نه چپ و نه بالا و نه پایین
شاید «ضعف مالی نمیزاره جلو برن، آبرو نمیزاره عقب برن، غرور نمیذاره به راست برن، شرافت نمیذاره به چپ برن، شرم نمیذاره بالا برن و خرد نمیذاره پایین برن» و شاید هم چیزای دیگه. اما چیزی که مهمه اینه که این دسته سوم بسیار زجر می کشند...

Wednesday, June 16, 2010

نشانه های تغییرات بنیادین در ایران و آینده مبهم جنبش سبز

در سی و دومین سال از حیات جمهوری اسلامی بسر می بریم. تا به حال انقلاب 57 و تبعاتش بسیارشبیه انقلاب اکتبر 1917 روسیه بوده است. اکتبر سرخ. اما نشانه هایی امسال در همین چند ماهه اخیر رویت کردم که احتمالن مسیر این دو را کمی با هم مغایر می کند گرچه هر دو در نهایت سرنوشتی یکسان خواهند داشت که همانا نابودی است!

این نشانه ها، علائم "عبور از روحانیت" و حتی شخص رهبر انقلاب، خامنه ای است. روحانیت ایرانی یا به معنای "واقعی" کلمه آخوندهای ایرانی پایه و اساس آن چیزی است که ما امروزه در دنیا به نام مجعول "جمهوری اسلامی" می شناسیم. معجونی بی معنی که نه جمهوریش جمهوریست و نه اسلامی اش اسلامی!*

اما آن نشانه های بارز که به گمان من از ظهر روز 29 خرداد 88 بطور صریح و عریان پس از حمایت خامنه ای از شخص رفسنجانی، موسوی وکروبی در نماز جمعه به مرور شکل گرفتند اینهاست:

1- بوسیدن پیشانی حسن خمینی توسط خامنه ای در مراسم 14 خرداد امسال پس از بر هم زدن سخنرانی ایشان توسط عوامل دولتی (سپاه) به عنوان بارزترین و مهمترین نشانه اختلاف دولت (سپاه) با رهبری جمهوری اسلامی.
2- حمله سازماندهی شده به خانه های منتظری و صانعی و نانجیب خواندن آنها و نوه خمینی و درخواست پلمب کردن دفاترو لغو کلاسهای حوزوی ایشان توسط پیراهن سفیدهای تحت امر سپاه (دولت) بعنوان یک عمل بسیار کم نظیر که برخلاف خیلی ها معتقدم هرگز از سوی خامنه ای و روحانیت تنظیم نشده بود.
3- عدم دستگیری سران جنبش سبز پس از گذشت بیش از یکسال تنها به دلیل عدم حمایت خامنه ای و حوزویها از این عمل.
4-انتقاد کیهان و آخوندهای حکومتی از سخنان احمدی نژاد (رئیس دولت و عامل سپاه) در ارتباط با دو رکن اصلی جمهوری اسلامی یعنی حجاب و دخالت مستقیم در زندگی شهروندان.
5-انتقاد خامنه ای از درج مطالبی که از قول یکی از محافظان او (سپاه) در کیهان حکومتی و سایتهای دولتی عنوان شده بود. اینکار به احتمال قریب به یقین از باب تفرقه اندازی میان خامنه ای و رفسنجانی صورت گرفته بود برای شل کردن پایه های روحانیت تراز اول حکومتی و از بین بردن آتی آن (کاری که سپاه، امروزه سخت درصدد انجامش است).
6- تائید نظر مجلس و رد نظر دولت احمدی نژاد (سپاه) از طرف جنتی (شورای نگهبان) برای اولین بار در تمام طول دوران زمامداری سپاه در قوه مجریه.
7-پدیده ای به نام اسفندیار رحیم مشائی! کسی که خامنه ای رسمن نارضایتی خود را از وجودش در دولت (سپاه) ابراز کرد ولی کماکان از مهمترین تصمیم گیرندگان دولت (سپاه) می باشد. سیاستهای او دقیقن نشان از سیاستهای دستهای پنهان سپاه دارد که خواستار تمامیت حکومت در آینده است.
این دستهای پنهان که صحنه گردان اصلی دولت ایران هستند (سپاه) به هیچ روی با سیاستهای انقلابی خمینی و خلفش همساز نیستند و هرگز بنیادهای انقلابی کهنه شده را بر نمی تابند و پس از رسیدن به هدفشان که استقرار کامل سیاسی و جدا کردن روحانیت از پیکره جمهوری اسلامی است بدنبال اعمال سیاستهای ویژه خود هستند که از آنجمله می توان به القای فضای بازتر فرهنگی و اجتماعی در ایران و دراز کردن دست دوستی به سمت غرب و اسرائیل اشاره کرد.
البته این سیاستها از الان کاملن صاف و شفاف تدوین نشده است و نمی توان چندان با قطعیت به این نتیجه رسید ولی چیزی که تا حدود زیادی واضح و آشکار است اینست که سپاه چون ماری در آستین روحانیت جمهوری اسلامی پرورانده شده است، اولین نیشش را به صورت گسترده به اقتصاد بیمار ایران زده است و نیش بعدی اش را متوجه بخش سیاسی این حکومت کرده است. زهری که به احتمال قوی در حال نفوذ به پیکره روحانیت حکومتی است و سودای جدا نمودن ایشان از حاکمیت را دارد.
باید اذعان کرد که با این رویکرد و این تحلیل می توان از احمدی نژاد، دروغ پرداز بزرگ و استاد بحران سازی جهانی حمایت هم نمود! چرا که کوتاه کردن دست روحانیون حکومتی که کارنامه 32 ساله بسیار وحشتناکی در اداره کشور ایران دارند نه تنها هرگز بد نیست بلکه اگر ایده های رحیم مشائی را بعنوان ایده های غالب سپاه در آینده جمهوری اسلامی بدون آخوند در نظر بگیریم، بسیار میمون و مبارک هم هست.
اما بگذارید سدی را بررسی کنیم که در این یکساله جلوی پای سپاه پدید آمده است و پایگاهی کاملن مردمی هم دارد: جنبش سبز. این سد اگرچه می تواند متضمن پرشی به سوی آزادی ایران از چنگال انحصارطلبان باشد و قدرتی مهیب در مقابل سپاه اما نکته ای که مرا سخت متاثر نموده اینست که این خیزش به دلیل نداشتن راهکارهایی مدون و متین و همچنین راهبری اصولی، روز به روز به جای ازدیاد وسعت، کوچک میشود. راهکارهای مدون جنبش سبز خلاصه شده است در اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی و احیای دیدگاههای آیه الله خمینی بانی جمهوری اسلامی!
من به شخصه هرگز تمایلی ندارم ایده های قرون وسطائی آیه الله خمینی دوباره به این مملکت باز گردد حتی در پوششی سبز رنگ. واقعن اگر جنبش سبز قرار است آن جو وحشتناک را دوباره در ایران احیا کند؛ یعنی آن چیزی که آقای موسوی مدام بر طبل آن می کوبد، باید گفت که صد رحمت به احمدی نژاد و حکومت سپاه پاسداران!
اما اگر تحلیل جمعی دیگر را قبول کنیم که می گویند در واقع این جنبش قرار است برای عبور از این مرحله بحرانی و آسیب دیدگی کمتر و رشد و بالندگی به سمت لیبرالیسم و دموکراسی حقیقی، دوران حکومت خمینی را تنها به عنوان «دستاویز» خود قرار دهد، فقط آنگاه است که می توان از این جنبش حمایت کرد. چیزی که تا امروز متاسفانه حداقل در شاخه اینترنتی و وبلاگی جنبش، بعنوان یکی از پایگاههای مهم تبلیغاتی آن دیده نشده است و گویی این جنبش چندان به تحمل غیر و انتقاد پذیری و تکثرگرائی و لیبرالیسم اعتقادی ندارد و ازهمان روزهای اول با طلب "خفه شدن" تمام جریانات سیاسی غیر همسو با نظرات آقای موسوی، چه احزاب و گروههای خارج نشین و چه افراد منتقد داخلی، خواستار یک نوع خفقان و مصادره آرای عمومی شده است که شوربختانه همان شق اول این تحلیل و رسیدن به جامعه "خمینی-محور" را بیشتر تقویت می کند که این بسیار باعث تاسف است و گاهی انسان می اندیشد که شاید همین دید انحصار گرایانه باشد که جنبش را به انفعال نزدیک کرده است.

در پایان بگویم که اگر عنصر اصلی این جنبش یعنی "اتحاد" بین کلیه گروهها و احزاب و دگراندیشان و توده مردم از بین برود (چیزی که تا امروز به این سمت رفته است) باید فاتحه این خیزش را برای همیشه خواند. فقط امیدوارم دوستان سبز، زودتر به این گاف بزرگ پی ببرند و جلوی این دافعه بزرگ را با درایت خود بگیرند...
_________________________________________
*- برای دانستن معنای جمهوری مدرن می توان سراغ قانون اساسی فرانسه رفت و برای معنای اسلامی هم به سراغ کتب تاریخی که از کردار مسلمانان راستین صدر اسلام می گویند یا نزدیکتر می توان به طالبان عزیز(؟!) در افغانستان هم رجوع کرد.

Saturday, May 15, 2010

حل معمای سریال لاست


اگر سازندگان و طراحان سریال LOST (گمشده) بخواهند این سریال را ملموس و فیزیکی تمام کنند تنها یک راه حل منطقی خواهند داشت وگرنه به دام مفاهیم ناملموس و خزعبل ماوراء الطبیعه می افتند که البته من هرگز فکر نمی کنم قصد سازندگانش این باشد. پدید آورندگان لاست با منحرف نمودن اذهان از جنبه فیزیکی، تماشاچیان را به سمت دنیای غیرفیزیکی و مهمل منحرف می کنند در حالیکه به نظر من آنها مجبورند تنها و فقط تنها توضیحات ذیل را در قسمت نهایی به تماشاچی بازگویند تا بلکه شش سال از وقت مردم دنیا را بابت دیدن این سریال به هدر نداده باشند.
اما آن راز منطقی و مهم چیست؟ جواب: بّعد چهارم هندسی!
راز اصلی نهفته در دل این سریال تنها با دید جهان چهار بعدی قابل حل است. ابتدا بگذارید با ذکر یک مثال کمی با این مفهوم بّعد آشنا شویم و سپس به سراغ لاست برویم.
فرض کنید دنیایی وجود دارد که ساکنان آن فقط دو بّعد دارند. یعنی فقط طول و عرض. یک صفحه کاغذ را در نظر بگیرید و در ذهنتان از ضخامت آن صرفنظر کنید.اکنون شما یک دنیای دو بعدی دارید! در این صفحه کاغذ تنها موجوداتی می توانند زندگی کنند که طول و عرض دارند. به چپ و راست و جلو و عقب حرکت می کنند و هیچ ایده ای راجع به بالا و پائین ندارند. من یکی از این موجودات را با نام X در شکل زیر نشان میدهم.

سوال: به نظر شما این X دنیای دو بعدی ما دیگر ساکنان آن دنیا را چگونه خواهد دید؟...

جواب: در صورت نگاه مستقیم همه ساکنان را به صورت خط و یا نقطه می بیند وبا حرکت روی محورهای x , y شکل دو بعدی آنها را تشخیص می دهد. حال تصور می کنید که X چه تصوری می تواند از دنیای فراتر (در اینجا سه بّعدی) داشته باشد؟ صریح می گویم : هیچ!

وقتی بّعد ارتفاع در دنیای وی تعریف نشده است (محور z ) او چگونه می تواند درکی از دنیای سه بّعدی داشته باشد؟! مثلن اگر من X را با ضربه ای به دنیایش (صفحه کاغذ) صدا بزنم، او تنها یک صدا خواهد شنید بدون اینکه کسی را ببیند. اگر مذهبی باشد چه بسا که صدا را برآمده از عالم غیب بپندارد حالیا که من، همان مولد صدا، خود يک موجود هستم و دارم او را از بالا نگاه می کنم.

حال فرض کنیم یک موجود سه بعدی (یک پیرامید در شکل بالا) بخواهد خود را به X نشان دهد و از دنیایش عبور کند. در زمان T=0 او (X) هیچ چیزی نمیبیند (سمت چپ شکل بالا). به ناگاه در زمان T=1 یک نقطه میبیند (بخش میانی تصویر بالا) که ناگاه در پیش رویش ظاهر میشود و به مرور تا زمان T=2 او این نقطه را در حال رشد به سمت پاره خط AB می بیند(سمت راست شکل بالا). حال بگویید آیا او هرگز میتواند بفهمد که این نقطه ای که به یکباره ظاهر شده است و به مرور بزرگ و بزرگتر میشود و دست آخر ناپدید شده یک "پیرامید" است؟! البته که نه. او می تواند در نهایت خود را متوهم یا رابط با دنیای "از ما بهترون"! فرض کند که چنین پدیده ای شگفت انگیز را شاهد بوده است!

ما در ادامه می توانیم از X یک کپی تهيه کرده و در دنيای دو بعدی دیگري قرار دهیم. بدين ترتیب براي او یک دنیای موازی پدید آورده ايم که در آن دنیا هم میتواند مثل همین دنيا ادامه حیات دهد. ساخت اين دنیاهای موازی دو بعدی فرضی براي ما بسیار ساده است زيرا ما به یک بّعد بالاتر دسترسي داريم و میتوانیم موجودات دوبعدی را در راستایی که فقط خود سه بعديمان میشناسیم (z) و آنها حتي خود X از درک ان عاجزند از دنیايشان خارج و دوباره داخل کنیم. چیزیکه هرگز آنها تصورش را هم نمی توانند بکنند.(گرچه درواقع امر خود ما هم هیچ موجود غیر سه بعدی را نمی توانيم درک کنیم حتی دو و یک بعدی. تنها مي توانیم تصور کنیم)

اکنون همین مفهوم را بسط دهیم به دنیای سه بعدی خودمان. یک موجود با بّعد بالاتر چگونه می تواند تصویری از خود به ما دهد؟ ما هرگز نمی توانیم آن موجود را تصور کنیم. او می تواند در راستاي بعدی که تنها خودش میشناسد ما را منتقل کند. ازما رونوشت تهیه کند. به فضاهای کاملن بسته ما داخل شود و ... من برای توضیح بیشتر توصیه می کنم این ویدئو از دکتر سیگن را حتمن ببینید.

حالا با این تفاسیر به لاست برمیگردیم. دراین سریال (که هفته دیگر تمام خواهد شد) ما با دو دنیای موازی طرفیم. یک دنیا که هواپیما در سال 2004 به آن (جزیره) سقوط می کند و یک دنیا که هواپیما به راه خود ادامه می دهد و در فرودگاه لوس آنجلس به زمین می نشیند. شاید خیلی بگویند این امر ممکن نیست، اما با درک دنیای چهاربّعدی به این نتیجه خواهید رسید که البته ممکن است. اما چه چیزی باعث تفکیک این دو دنیا از هم شده است: نیروی بسیار قوی الکترومگنتیک جزیره. که این جزيره در دنیای اول (بدون سقوط) غرق شده در دریاست و در دنیای دوم (پس از سقوط) زنده و پابرجاست. دنیای دوم می تواند بسیار پيشتر از دنیای اول وجود داشته باشد. می تواند همزمان باشد و حتی در آینده دنیای فعلی باشد. (البته در سریال به نظر در گذشته می آید چون غرق شده است یا آب روی آنرا گرفته اشت) چراکه زمان بعد سوم دردنياي چهاربعدی مفهومي ندارد. یک موجود چهاربعدی (بهتر است بگوییم یک عملگر یا اپراتور 4 بعدي) قادر است فضای ما را تا بینهایت خم کند و این خمیدگی فضا در محور فضا-زمانی ما3 بعديها، زمان را هم تحت الشعاع قرار می دهد!

دو دنیای فوق هر دو در یک فضای چهار بعدی می توانند وجود داشته باشند که البته تنها یک موجود چهاربعدی آنرا کاملن درک می کند و ما موجودات سه بعدی تنها می توانیم آنرا تصور کنیم و تنها یکی از این دنیاها را ببینیم و لمس کنیم. ولی این سریال کاری کرده است که ما همزمان بتوانیم هر دو دنیا را ببینیم که البته این دنیاهای سه بعدی درست مثل شکل بالای من (از نقطه تا پاره خط قاعده در دنیای دو بعدی) می توانند همینطور ادامه داشته باشند و بیش از دو تا باشند بدون اینکه این قسمتها در دنیای سه بّعدی هرگز با هم تداخل کنند. در شکل بالا نقطه قرمز که توسط X دیده میشود هرگز نمی تواند در نظر X راس یک پیرامید تصور شود؟ در حالیکه من و شمای سه بّعدی کاملن می توانیم پیرامید را تصور کنیم و بدانیم جریان از چه قرار است.

در دنیای جزیره (دنیای دوم) هواپیما سقوط می کند و سه سال بعد 6 نفر به طور معجزه آسایی (از دید آدمیان همان دنیا) باز می گردند. اما در دنیای اول هواپیما به راه خود ادامه می دهد و مسافران هواپیما به زندگی عادی خود مشغول میشوند. تنها یک نفر هست که می تواند بین این دو دنیا سیر کند و او کسی نیست جز دزموند.او کسیست که هم در دنیای اول مسافر هواپیماست و هم در دنیای دوم کنترلر انرژی جزیره.

برای اینکه این پّست بسیار به درازا نکشد توضیحات ریز سریال و جوابهای معماهای کوچکتر آنرا را به ذهن خود بینندگان این سریال واگذار می کنم ولی تنها همینقدر بگویم که با این دید مطرح شده، تمام معماهای لاست قابل حل خواهد گردید. وقتی دنیایی موازی دنیای ما وجود داشته باشد که ما آنجا هم بازیگران آن باشیم هر ناممکنی، ممکن میگردد بدون اینکه هیچگونه صدمه ای به علم و منطق این دنیائیمان وارد آورد!

Wednesday, December 9, 2009

آیا براستی سکولاریزم راه حل است یا پاک کننده صورت مسئله دین!؟

با اتمام قسمت سوم مطلب "گسترش دین گرائی" بر آن بودم که این مطلب را ببندم، اما در طی این مدت که در سفری دور و دراز هم بودم ای میلی از طرف یکی از دوستان دریافت کردم که چون موضوعی عام بود، مرا بر آن داشت تا پستی جداگانه در تکمیل سه بخش قبلی بنویسم و همزمان فلسفه نئوپالی ته ایزم (که از این به بعد با حروف مختصر "نپتا" از آن یاد می کنم) را کمی بیشتر توضیح دهم که تو گویی انگار آنقدر آنرا بد توضیح داده ام که بسیار دست کم گرفته شده و برخی از دوستان آنرا به کلی نفهمیده اند! در حالیکه به گمان من این نظریه فلسفی نه تنها ساده و کم اهمیت نیست بلکه یکی از انقلابی ترین و کارسازترین نظریات در حوزه شناخت شناسی (اپیستمولوژی) و در بّعد پراتیک (عملی) آن "حوزه ادیان" می باشد.
چکیده کلی آن مطلب که برایم ارسال شده بود این بود: "خب، اصل اینست که جامعه "سکولار" شود و در آن صورت اصولن لزومی به طرح مبحث "نپتا" نیست و این فلسفه در آن فضا محلی از اعراب نخواهد داشت چرا که مملکت سکولار یعنی مملکتی آزاد از قید و بند دستورات لازم الاجرای دین توسط حکومت و این یعنی همان مدینه فاضله ی فرادینی که به دنبالش هستیم"!
و اما خدمت آن دوست بزرگوار و البته کلیه افراد دیگری که این ذهنیت را دارند باید عرض کنم که خیر دوستان! سکولاریزم اصلن یک "راه حل" نیست و تنها یک تعویض حوزه یا یک "تغییر کاربری" است. یعنی در سکولاریزم (با در نظر کرفتن کلیه تعاریف رایج این واژه) اساسن دین به همان صورت (پکیج) ی که هست باقی می ماند و تنها از حیطه دولتی و سیاستگداریها خارج میشود. درست مثل این می ماند که ما برای تمیز کردن خانه مان جارو به دست گیریم و گرد و خاک را از سطوح پاک کرده، در یک جا جمع کنیم و همه را یکجا بفرستیم زیر فرش خانه مان! سکولاریزم یا تعبیر فرانسوی آن لائیسیته به گمان من اینست. جدائی دین تنها از حوزه سیاست و نه تمامی بخشها و نه آلترناتیوی مناسب برای جایگزینی آن.
سکولاریزم یک جایگزین برای مکاتب و فرایض دینی نیست. یعنی کسی نمی تواند بگوید من مسلمان نیستم و سکولاریستم! یا بگوید من حنفی یا مالکی یا شیعه یا بپتایز یا کالوینسیت یا شاهد یهوه یا مورمون یا ... نیستم و سکولار هستم! انسان یا باید بگوید بی دینم یا دیندار و یا "نپتائیست" (جایگزین واژه نئوپالی ته ئیست که فلسفه ایست میان دینداری و بی دینی. یک دینداری کاملن شخصی که اثراتش مخربش واقعن گریبانگیر "جامعه" نیست و نه ظاهرن).
اما در خصوص سکولاریزم باید اینطور شروع کنم که اگر این فلسفه قرار بود حل کننده معضل دین باشد؛ ما امروزه با گذشت بیش از یکصد و پنجاه سال از طرح این فلسفه این همه مواجه با مشکل دینداران آدمخوار از همه نوع دین موجود در دنیا نبودیم. از شرق عالم بگیر تا غرب عالم. از پروتستانهای کوکلوکس کلان در ایالات متحده سکولار گرفته تا بسیجی های ذوب ولایت شیعه اثنی عشری خامنه ای و از راستهای زیونیست افراطی یهودی اسرائیل سکولار گرفته تا طالبان وحزب الدعوه و حماس سنی مسلمان و هزار و یک گروه و تیم تروریست مذهبی این روزها همه نشان از این دارد که سکولاریزم هیچ مشکلی را "حل" نکرده و فقط به صورت مقطعی دربعضی جوامع جلوی افراط گریهای آنهم "حکومتی" را گرفته است. اصلن چرا راه دور برویم و از مسلمانان خشمگین از نظام سکولار ترکیه و مسیحیان متعصب کاتولیک ایتالیا و فرانسه یا از یهودیان عرب کش و مسیحیان یهودی کش حرف بزنیم؟ همین ایران خودمان برای ما بهترین مثال از عملکرد سست و بی پایه و اساس نظام سکولار است. مگر خود ما در زمان رژیم پهلوی کشوری سکولار نبودیم؟ کی و کجا سیاستگذاریهای محمد رضا شاه یا پدرش دارای رنگ و بوی مذهبی بود؟ ایشان که از همان ابتدا با وارد کردن اصول مدرنیته و شهر نشینی و تاسیس دانشگاه و زدودن حجاب خفت زنان و... و سپس انقلاب سفید شاه و مردم و اصلاحات ارضی و از بین بردن ملوک الطوایفی راه خود را در عین اینکه خود مسلمان بودند از سیاستگذاریهای مبتنی بر دین جدا کردند. اما ثمره تمام این دمش روح پیشرفت لااقل اقتصادی و صنعتی چه شد؟ آیا مسجدی تبدیل به کتابخانه شد یا حوزه نا علمیه ای تبدیل به خانه دانش و بهداشت و رفاه شد؟ خیر! ثمره اش این شد که بعد از گذشت نیم قرن تلاش برای آوردن رفاه، مردم هیجانزده به خیابانها ریختند و از یک آخوند شیعه به حد جنون طرفداری کردند و خواستار یک نظام قرون وسطائی دینی شدند که تا امروز هم گریبان خودشان و ما را چسبیده و تو گویی خیال ول کردن خرخره ما را هم به این زودیها و تا مرگ کاملمان ندارد!!
اما نپتا چیز دیگریست. همانطور که پروتستانیسم باعث تحولات بسیار مثبت و شگرفی در اروپای سده های میانه شد، نپتا هم فلسفه ایست که در قرن بیست و یکم می تواند به راحتی دین را با تعقل در طول زمان جایگزین کند. یک جایگزینی آهسته و منطقی در طول چند نسل. ساده و بی هزینه و بی درد سر. تنها کافیست به مردم بگوئیم که دین خود را خود انتخاب کنید ولی با این تعریف که دین شما خارج از شخصیت حقیقی شما مفهوم منطقی و عقلی ندارد. چون هر تعریف متافیزیکی تنها و فقط تنها در یک ذهن قابل تبیین و پذیرش است ولی در ذهن شخص ثانی به دلایل کاملن علمی و ریاضی (عقلی) قابل اثبات و تعریف نیست. خدای شما فقط خدای شماست. خدای من یا حسن و یا تقی و منصور و نرگس و کبری نیست!
به تعداد کل آدمیان خدا هست یا نیست. بسته به خواست خود اشخاص. همین. این نپتا است. در عین سادگی تعریف، دنیایی از تحلیل علمی و تاریخی و جامعه شناسی در زمینه و دنیایی به کل پاک از آلاینده دین در پیش رو دارد.
تنها خواهش من از خوانندگان این مطلب اینست که این موضوع را سرسری نگیرند. یا با رجوع به نوشته های قبلی در همین خصوص در همین وبلاگ مثلن 1، 2، 3 بیشتر از این ایده بخوانند و یا با طرح سوال هایی که به ذهنشان می رسد در همین پائین (صندوق انتقادات) در صدد شفاف سازی بیشتر برایند. ولی دوستان و یاران گرامی، استدعا می کنم ناخوانده و نادانسته نظراتی مطرح نفرمائید که این احساس به من دست دهد که چقدر در انتقال مفاهیم ناتوان و رنجور بوده ام. باور کنید که هرگز احساس خوشایندی نیست. بادرود و بدرود

Tuesday, November 3, 2009

گسترش دین گرائی ...چرا!؟ (بخش سوم - راهکارپیشنهادی: نئوپالی تئیسم)ا


(ادامه از اینجا) ... دلایل بر شمرده فوق به نظر من "مهمترین" عواملی است که افراد دست از دین نمی کشند. به هر روی همه به دنبال منفعت هستند و هر کسی به نوعی این منفعت را از دین استخراج می نماید.

اما همیشه این دین توسط خانواده شناسانده و یا تشویق نمی شود. حکومت هم در تبلیغ آن بسیار موثر است. برخی دولتهای جهان بابت این جهان بینی که "دینداری در اجتماع سطح بزهکاری را پایین می آورد"، نسبت به تشویق دینداری اقدام می نمایند.

حال با توجه به تمامی این شرایط باید واقعن به دنبال راهکاری بود که هم آمال مردم را از ایشان نگرفت و هم مشکلات پیش آمده از طریق دینداری را از اجتماع مرتفع نمود.


راهکار پیشنهادی:


شاید بسیاری بر این عقیده باشند که آتئیسم (خداناباوری) که اپوزان این قضیه است، یک راهکار خوب هم هست. من اینطور فکر نمی کنم. آتئیسم به یکباره پشت عامه مردم را خالی می کند. آتئیسم هیچگونه آلترناتیوی جز "تعقل" به مردم ارائه نمی دهد. گر چه از نگاه ایده آل؛ تعقل و تفکر بهترین راه حل زندگی نرمال بشر است ولی واقعن اگر از همه آحاد جامعه انتظار این را داشته باشیم که مشکلاتشان را تنها با عقل سلیم خود حل و فصل کنند، به بیراهه رفته ایم. آتئیسم به یک زندانی در بند که هیچ کس را ندارد، امید به زندگی نمی دهد. به سربازی که در سنگر زیر آتشبار است جسارت و تهور ادامه دفاع نمی دهد. به یک نوجوان تازه بالغ هیچ رفرنسی برای پاکدامنی ارائه نمیدهد. به هیچ قدرت برتر و والاتر غیر طبیعی معتقد نیست؛ بنابراین کنجکاوان دنیاهای دیگر را خمار می کند! در دادگاه ها نمی توان شاهدی را لااقل با سوگند دادن مجبور به راستگویی کرد و ... و بالاخره اینکه آتئیسم بطور کلی دست انسان عامی را در مسیر راز و نیاز و طلب عدالت و روزی و ... می بندد.

حال با توجه به این موارد فوق و اینکه اکثریت یک جامعه اصلن با عقل گرائی اقناع نمی شود، بهترین آلترناتیو برای جوامع چیست؟ بالطبع یک عنصر حد وسط لازم است که هم مشکلات خداگرایی عمومی (تئیسم) را نداشته باشد و هم کمبودهای خداناباوری را. یک سنتز خوب. نئو پالی تئیسم!

این همان اصلی است که تاکنون 12 سال است پس از یافتنش هنوز به آن پایبندم و هنوز نقصی در آن ندیده ام. اینکه بیاییم و برای اجتماع انسانی به جای وحدانیت و تک خدایی، چندین خدایی در نظر آوریم و مفهومی به نام "خدای خصوصی" را تعریف کنیم. این پدیده را باید در جامعه تبلیغ نمود. یعنی باید به مردم گفت "شما می توانید در صورت نیاز، خدایی داشته باشید و آنرا بپرستید. هیچ لزومی هم به بیان این پرستشتان نیست. این خدای شما هیچ مراسم و مناسکی هم نیاز ندارد. خدای شما فقط و فقط مختص به خود شماست و همانقدر ملموس، واقعی، قادر و تواناست که ذهن شما می خواهد". وجود این خدایان را حکومتها باید به رسمیت بشناسند، چرا که با یک تیر دو نشان می زنند. یکی اینکه دین را "واقعن" خصوصی و فردی می کنند و دیگر اینکه پشت متافیزیکی آن دسته از مردمی را که احتیاج مبرمی به آن دارند نیز خالی نمی کنند.
یک نوجوان در می یابد که خدایی هست ولی این خدا تنها در ذهن او زنده است و حیطه عملش هم، اعمال خود اوست و هیچ قدرتی فراتر از حفظ و حراست شخص او ندارد و البته هموست که باید مسئول اعمال خودش باشد و از آن دفاع کند و نه خدای او. این به رسمیت شناختن خدایان شخصی و در کنار آن تعلیم قوانین اجتماعی بر آمده از عقول جمعی نخبگان؛ به انسان یک جامعه آزاد می فهماند که :

1- می تواند آنگونه که خودش و خدای خودش تشخیص می دهد عبادت نموده و خود را پاک دارد و از "شر" محافظت کند و هیچ احدی نمی تواند خدای دیگری را به این منظوربه او معرفی نماید.

2- می تواند به درگاه خدای "خودش" دعا و راز و نیاز و طلب عافیت و سلامتی و بهروزی و پول و مکنت و ... کند بدون اینکه مورد تمسخر اجتماعی واقع شود و کارش بی ارزش یا احمقانه فرض شود.

3- می تواند جهان پس از مرگش را خودش با کمک خدای خودش بسازد و از خدای هیچ کس دیگر هراسی به دل راه ندهد.

این انسان نه نیازی دارد که به کسی راجع به خدایش توضیحی بدهد و نه اساسن این کاری شدنی است. چرا که خدای هر شخص فقط و فقط برای خود شخص تعریف معقول و متین دارد و بلافاصله پس از تعریف به شخص ثانی رسمن و علنن موجودیتش را از میان می برد.

شاید برخی بیاندیشند که این قضیه منجر به هرج و مرج خواهد شد و آن اتحاد دینی موجود میان آدمیان را از میان می برد. البته که این درست است که "اتحاد مجازی دینی" که در طول تاریخ چیزی جز فساد از آن بر نخاسته، از میان می رود ولی این قضیه منجر به هیچگونه اختلال و هرج و مرجی نخواهد گردید چرا که اولن هرج و مرج ناشی از "نقض قوانین اجتماعی" است و نه اعمالی که قانون حیطه آنرا برای فرد مشخص کرده است. در آن حیطه، فرد مخیر است هرگونه عملی انجام دهد و بالطبع قانونگذار آنرا جزو آزادیهای فردی شخص در نظر گرفته و طبقه بندی نموده است و در ثانی این جریان ارتباط خود خواسته شخص است با دنیای ذهنی خاص خودش که هیچ ارتباطی با ضدیت با هنجارهای اجتماعی ندارد. پس در اینصورت "دغدغه هرج و مرج به کل منتفی است".

اما مزایای این راهکار علاوه بر موارد فوق، شامل این موارد مهم هم هست:

1- تبعیض دینی به کل برچیده میشود. چرا که هیچ دینی رسمیت نخواهد داشت و تنها ادیان شخصی و غیر قابل سرایت به غیر، رسمی هستند و همگی هم با هم برابرند و یکسان.
2- کمکهای مالی دولتی (به سرعت) و مردمی (به مرور) به دکانهای دینی اعم از کلیساها، مساجد، کنیسه ها و معابد قطع میشود و دکانداران دینی به فکر ورود به بیزنس (کاسبی) بهتری خواهند افتاد و دست از سر مردم نگون بخت بر خواهند داشت.
3- دیگر هیچ کس ادعای فساد و بی قیدی ناشی از "بی خدایی" را نخواهد داشت چرا که خدا در جامعه نه تنها نمرده، بلکه به تعداد کل افراد، افزایش هم یافته است. منتها فرق قضیه این شده است که خدا تنها از چشم یک مفتی یا یک کشیش دنیا را نمی بیند بلکه به تعداد «n» نظرگاه جامعه دیده شده و پشتیبانی معنوی میشود.
4- هیچ کسی نمی تواند گروهکی دینی تشکیل دهد و به زور در پی سعادتمند کردن مردم شود. سعادت هر شخص در گرو برخورد هر شخص با خدای مختص خود است و قرار نیست کسی برای خدای دیگری خود را عزیز دارد.

در کنار این بسط نئو پالی تئیسم همچنین می بایست جشنها و اعیاد ملی و طبیعت و غیره را در جامعه بسط داد تا آن حس مشارکت جمعی را که دین ادعا می کند به بهترین نحو تقویت کرد تا کمبود آن نیز احساس نشود.

اما از سویی دیگر سخنی بگویم با آنهایی که هنوز در تشکیک به سر می برند و دینداری را "عدم تضرر" و "سنگ مفت، گنجشک مفت" می پندارند. یعنی مورد هشتم برشمرده بالا. (پست ماقبل). کمترین تضرر دینداری از "وقت گذرانی بیهوده" برای عبادت در زندگی فردی آغاز میشود، به اجتماع می رسد و در "اختصاص وقت نماز" در ادارات و موسسات و بالطبع معطلی ارباب رجوع خودنمائی می کند. به تظاهر مراسم و آئینهای مذهبی در ملا عام در قالب راه انداختن دسته های عزادار و سد معابر و آلایندگی صوتی ناشی از فریادهای ناهنجار مذهبیون دو آتشه می رسد. می رود و به روزه داری و پادافره روزه خوار بیچاره میرسد، به پول خرج کردن در عربستان سعودی (و جدیدن ابتلای آنفلوانزای خوکی!) می رسد. به مزاحمت ایجاد کردن برای دیگر مردمان در راه اشاعه امر به معروف و نهی از منکر میرسد. به جمع کردن پول به عنوان خمس و زکات و فطریه و حساب صد و غیره برای دکانداران دین می رسد. به تقلید نمودن صرف از صاحب دکان و بالاخره هم به بمب گذاری و انتحار و تروریسم و آشوب و درست کردن قیامت برای ملت نگون بخت جامعه!
این قضیه را تاریخ باید به خوبی نشان داده باشد و ربطی هم به این مغلطه که "کسی مومن است و خرابکار نیست" ندارد. به طور خلاصه و در یک خط می توان گفت که: «ثمره ابتدایی دینداری اینست که غیر دیندار کمتر از من می فهمد و ثمره نهایی اش هم بوووووووم!»...پس دینداری شما به اجتماع ضرر می رساند حتی اگر شما بهترین فرد این عالم باشید. حداقلش اینست که خود را برتر از کافر می بینید. غیر از اینست؟!
و سخن آخر هم با دوستان عزیزی که به این قضیه انتقاد منطقی دارند و یا راهکارهای دیگری (و احتمالن بهتری) برای رفع این معضل دینداری سراغ دارند، این راهکارها را اگر بر منت گذارده و در صندوق پایین این نوشتار درج و یا حتی معرفی کنند (لینک اینترنتی یا کتاب یا هر مرجع دیگری) بسیار مایه شعف من خواهد گردید.