Tuesday, November 3, 2009

گسترش دین گرائی ...چرا!؟ (بخش سوم - راهکارپیشنهادی: نئوپالی تئیسم)ا


(ادامه از اینجا) ... دلایل بر شمرده فوق به نظر من "مهمترین" عواملی است که افراد دست از دین نمی کشند. به هر روی همه به دنبال منفعت هستند و هر کسی به نوعی این منفعت را از دین استخراج می نماید.

اما همیشه این دین توسط خانواده شناسانده و یا تشویق نمی شود. حکومت هم در تبلیغ آن بسیار موثر است. برخی دولتهای جهان بابت این جهان بینی که "دینداری در اجتماع سطح بزهکاری را پایین می آورد"، نسبت به تشویق دینداری اقدام می نمایند.

حال با توجه به تمامی این شرایط باید واقعن به دنبال راهکاری بود که هم آمال مردم را از ایشان نگرفت و هم مشکلات پیش آمده از طریق دینداری را از اجتماع مرتفع نمود.


راهکار پیشنهادی:


شاید بسیاری بر این عقیده باشند که آتئیسم (خداناباوری) که اپوزان این قضیه است، یک راهکار خوب هم هست. من اینطور فکر نمی کنم. آتئیسم به یکباره پشت عامه مردم را خالی می کند. آتئیسم هیچگونه آلترناتیوی جز "تعقل" به مردم ارائه نمی دهد. گر چه از نگاه ایده آل؛ تعقل و تفکر بهترین راه حل زندگی نرمال بشر است ولی واقعن اگر از همه آحاد جامعه انتظار این را داشته باشیم که مشکلاتشان را تنها با عقل سلیم خود حل و فصل کنند، به بیراهه رفته ایم. آتئیسم به یک زندانی در بند که هیچ کس را ندارد، امید به زندگی نمی دهد. به سربازی که در سنگر زیر آتشبار است جسارت و تهور ادامه دفاع نمی دهد. به یک نوجوان تازه بالغ هیچ رفرنسی برای پاکدامنی ارائه نمیدهد. به هیچ قدرت برتر و والاتر غیر طبیعی معتقد نیست؛ بنابراین کنجکاوان دنیاهای دیگر را خمار می کند! در دادگاه ها نمی توان شاهدی را لااقل با سوگند دادن مجبور به راستگویی کرد و ... و بالاخره اینکه آتئیسم بطور کلی دست انسان عامی را در مسیر راز و نیاز و طلب عدالت و روزی و ... می بندد.

حال با توجه به این موارد فوق و اینکه اکثریت یک جامعه اصلن با عقل گرائی اقناع نمی شود، بهترین آلترناتیو برای جوامع چیست؟ بالطبع یک عنصر حد وسط لازم است که هم مشکلات خداگرایی عمومی (تئیسم) را نداشته باشد و هم کمبودهای خداناباوری را. یک سنتز خوب. نئو پالی تئیسم!

این همان اصلی است که تاکنون 12 سال است پس از یافتنش هنوز به آن پایبندم و هنوز نقصی در آن ندیده ام. اینکه بیاییم و برای اجتماع انسانی به جای وحدانیت و تک خدایی، چندین خدایی در نظر آوریم و مفهومی به نام "خدای خصوصی" را تعریف کنیم. این پدیده را باید در جامعه تبلیغ نمود. یعنی باید به مردم گفت "شما می توانید در صورت نیاز، خدایی داشته باشید و آنرا بپرستید. هیچ لزومی هم به بیان این پرستشتان نیست. این خدای شما هیچ مراسم و مناسکی هم نیاز ندارد. خدای شما فقط و فقط مختص به خود شماست و همانقدر ملموس، واقعی، قادر و تواناست که ذهن شما می خواهد". وجود این خدایان را حکومتها باید به رسمیت بشناسند، چرا که با یک تیر دو نشان می زنند. یکی اینکه دین را "واقعن" خصوصی و فردی می کنند و دیگر اینکه پشت متافیزیکی آن دسته از مردمی را که احتیاج مبرمی به آن دارند نیز خالی نمی کنند.
یک نوجوان در می یابد که خدایی هست ولی این خدا تنها در ذهن او زنده است و حیطه عملش هم، اعمال خود اوست و هیچ قدرتی فراتر از حفظ و حراست شخص او ندارد و البته هموست که باید مسئول اعمال خودش باشد و از آن دفاع کند و نه خدای او. این به رسمیت شناختن خدایان شخصی و در کنار آن تعلیم قوانین اجتماعی بر آمده از عقول جمعی نخبگان؛ به انسان یک جامعه آزاد می فهماند که :

1- می تواند آنگونه که خودش و خدای خودش تشخیص می دهد عبادت نموده و خود را پاک دارد و از "شر" محافظت کند و هیچ احدی نمی تواند خدای دیگری را به این منظوربه او معرفی نماید.

2- می تواند به درگاه خدای "خودش" دعا و راز و نیاز و طلب عافیت و سلامتی و بهروزی و پول و مکنت و ... کند بدون اینکه مورد تمسخر اجتماعی واقع شود و کارش بی ارزش یا احمقانه فرض شود.

3- می تواند جهان پس از مرگش را خودش با کمک خدای خودش بسازد و از خدای هیچ کس دیگر هراسی به دل راه ندهد.

این انسان نه نیازی دارد که به کسی راجع به خدایش توضیحی بدهد و نه اساسن این کاری شدنی است. چرا که خدای هر شخص فقط و فقط برای خود شخص تعریف معقول و متین دارد و بلافاصله پس از تعریف به شخص ثانی رسمن و علنن موجودیتش را از میان می برد.

شاید برخی بیاندیشند که این قضیه منجر به هرج و مرج خواهد شد و آن اتحاد دینی موجود میان آدمیان را از میان می برد. البته که این درست است که "اتحاد مجازی دینی" که در طول تاریخ چیزی جز فساد از آن بر نخاسته، از میان می رود ولی این قضیه منجر به هیچگونه اختلال و هرج و مرجی نخواهد گردید چرا که اولن هرج و مرج ناشی از "نقض قوانین اجتماعی" است و نه اعمالی که قانون حیطه آنرا برای فرد مشخص کرده است. در آن حیطه، فرد مخیر است هرگونه عملی انجام دهد و بالطبع قانونگذار آنرا جزو آزادیهای فردی شخص در نظر گرفته و طبقه بندی نموده است و در ثانی این جریان ارتباط خود خواسته شخص است با دنیای ذهنی خاص خودش که هیچ ارتباطی با ضدیت با هنجارهای اجتماعی ندارد. پس در اینصورت "دغدغه هرج و مرج به کل منتفی است".

اما مزایای این راهکار علاوه بر موارد فوق، شامل این موارد مهم هم هست:

1- تبعیض دینی به کل برچیده میشود. چرا که هیچ دینی رسمیت نخواهد داشت و تنها ادیان شخصی و غیر قابل سرایت به غیر، رسمی هستند و همگی هم با هم برابرند و یکسان.
2- کمکهای مالی دولتی (به سرعت) و مردمی (به مرور) به دکانهای دینی اعم از کلیساها، مساجد، کنیسه ها و معابد قطع میشود و دکانداران دینی به فکر ورود به بیزنس (کاسبی) بهتری خواهند افتاد و دست از سر مردم نگون بخت بر خواهند داشت.
3- دیگر هیچ کس ادعای فساد و بی قیدی ناشی از "بی خدایی" را نخواهد داشت چرا که خدا در جامعه نه تنها نمرده، بلکه به تعداد کل افراد، افزایش هم یافته است. منتها فرق قضیه این شده است که خدا تنها از چشم یک مفتی یا یک کشیش دنیا را نمی بیند بلکه به تعداد «n» نظرگاه جامعه دیده شده و پشتیبانی معنوی میشود.
4- هیچ کسی نمی تواند گروهکی دینی تشکیل دهد و به زور در پی سعادتمند کردن مردم شود. سعادت هر شخص در گرو برخورد هر شخص با خدای مختص خود است و قرار نیست کسی برای خدای دیگری خود را عزیز دارد.

در کنار این بسط نئو پالی تئیسم همچنین می بایست جشنها و اعیاد ملی و طبیعت و غیره را در جامعه بسط داد تا آن حس مشارکت جمعی را که دین ادعا می کند به بهترین نحو تقویت کرد تا کمبود آن نیز احساس نشود.

اما از سویی دیگر سخنی بگویم با آنهایی که هنوز در تشکیک به سر می برند و دینداری را "عدم تضرر" و "سنگ مفت، گنجشک مفت" می پندارند. یعنی مورد هشتم برشمرده بالا. (پست ماقبل). کمترین تضرر دینداری از "وقت گذرانی بیهوده" برای عبادت در زندگی فردی آغاز میشود، به اجتماع می رسد و در "اختصاص وقت نماز" در ادارات و موسسات و بالطبع معطلی ارباب رجوع خودنمائی می کند. به تظاهر مراسم و آئینهای مذهبی در ملا عام در قالب راه انداختن دسته های عزادار و سد معابر و آلایندگی صوتی ناشی از فریادهای ناهنجار مذهبیون دو آتشه می رسد. می رود و به روزه داری و پادافره روزه خوار بیچاره میرسد، به پول خرج کردن در عربستان سعودی (و جدیدن ابتلای آنفلوانزای خوکی!) می رسد. به مزاحمت ایجاد کردن برای دیگر مردمان در راه اشاعه امر به معروف و نهی از منکر میرسد. به جمع کردن پول به عنوان خمس و زکات و فطریه و حساب صد و غیره برای دکانداران دین می رسد. به تقلید نمودن صرف از صاحب دکان و بالاخره هم به بمب گذاری و انتحار و تروریسم و آشوب و درست کردن قیامت برای ملت نگون بخت جامعه!
این قضیه را تاریخ باید به خوبی نشان داده باشد و ربطی هم به این مغلطه که "کسی مومن است و خرابکار نیست" ندارد. به طور خلاصه و در یک خط می توان گفت که: «ثمره ابتدایی دینداری اینست که غیر دیندار کمتر از من می فهمد و ثمره نهایی اش هم بوووووووم!»...پس دینداری شما به اجتماع ضرر می رساند حتی اگر شما بهترین فرد این عالم باشید. حداقلش اینست که خود را برتر از کافر می بینید. غیر از اینست؟!
و سخن آخر هم با دوستان عزیزی که به این قضیه انتقاد منطقی دارند و یا راهکارهای دیگری (و احتمالن بهتری) برای رفع این معضل دینداری سراغ دارند، این راهکارها را اگر بر منت گذارده و در صندوق پایین این نوشتار درج و یا حتی معرفی کنند (لینک اینترنتی یا کتاب یا هر مرجع دیگری) بسیار مایه شعف من خواهد گردید.

Saturday, October 31, 2009

زن و عقب ماندگی


چه نعمتی است این مستندهای بی بی سی. چه فیلمهای مستند بی نظیر حیات وحش، چه علوم طبیعی و چه مردم شناسی اش. در همه این زمینه ها هر مستند این بنگاه خبری در حکم یک وعده خوراک ناب مغز است. درود بسیار بر خالقین و سرمایه گذارانش و البته نوش جان هر کس که می بیند (جمعه ها ساعت 21:00 به وقت ایران).

اما آنچه مرا بر آن داشت تا این سطور را فی الفور اینجا بنویسم مستند دیشب 8 آبان بود در موردعربستان سعودی. فیلمی که برای اولین بار پس از سی سال مرا بر آن داشت تا بگویم "ای بابا صد رحمت به اسلام مدل ایرانی"!!...صحنه های فوق العاده چندش آور و دهشتناک از زندگی زنانی که مدرن ترینشان تنها دو چشم را از کفن سیاه رنگ پیچیده به دورشان بیرون می گذارند و به اصطلاح "زندگی می کنند".
داستان از اینجا آغاز میشود که ملک عبدالله که به نسبت پادشاهان قبلی آل سعود انسان روشن تری است بالاخره تصمیم می گیرد اجازه تهیه فیلمی مستند از اوضاع و احوال داخلی این کشور توسط خارجیان تهیه شود. ایشان یکی از برادرزاده هایش را پیشنهاد می کند برای تهیه این مستند که هم او والی یکی از ولایات است و نظرات دولت را در فیلم منعکس می کند و هم بواسطه برخوردهای مردم با وی دوربین می تواند به درون مردم (البته دستچین شده) رفته و به اصطلاح نظر مردم را هم منعکس نمایند.
جایی از این فیلم می بینیم که این شاهزاده آل سعود رو به دوربین می گوید: (نقل به مضمون) "غربیها نمی توانند متوجه بشوند که این خود "مردم ما" هستند که با آزادی و دموکراسی مدل غربی مشکل دارند و نه حکومت ما! همه ما بدنبال دستیابی به "پیشرفت علمی و تکنولوژی" غرب هستیم که روز به روز در حال گسترش است ولی این یک واقعیت است که 85 درصد مردم ما دموکراسی را بر نمی تابند. نمی خواهند زنها رانندگی کنند یا پوشش آزاد داشته باشند یا پلیس مذهبی برچیده شود... " او همچنین انگار که برای آن 85 درصد مهمل و من در آوردیش، یک مثال و مصداق عالی هم یافته باشد ادامه داد : " ایران را نگاه کنید. یک اقلیت 15 درصدی می خواستند ایران متجدد شود و مدرن... حجاب برچیده شد... حتی در سفارتهای ایران مشروبات الکلی سرو میشد...اما در نهایت چه شد!؟...(با یک حالت وجد در چهره) حالا بروید و ایران رانگاه کنید ". این جمله آخرش مثل پتک بر سرم فرود آمد و با خود گفتم لااقل از همین یک دریچه کوچک که در اینترنت دارم بیایم و فریاد بزنم که:
ای شیخ! میدانستی که ابتدا باید کلیه حقوق حقه ملت را به ایشان آموخت و این آموزش هم بر عهده دولت و نخبگان است. و عامه ملت تنها پس از دانستن حقوق واقعی خود است که باید راجع به آن نظر بدهند وگرنه میشوند مانند انقلابیون ایرانی مدل 1979؟
ای شاهزاده سعودی! اصلن میدانستی پیشرفت فنی و علمی "هرگز" بدون پیشرفت اجتماعی میسر نیست و پیشرفت اجتماعی هم "هرگز" بدون آزادی زن؟ میدانی اگر زن را ببندی هرگز نمی توانی روی سعادت را ببینی و مدام در عقب ماندگی درجا میزنی و میدانی اساسن عقب ماندگی جوامع دینی تنها به خاطر محدود نگاه داشتن زنان است؟
اصلن میدانی که زن نیمه آدم است و آدم بدون زن، آدم نمیشود.
ولی واقعن برایت متاسفم شیخ. چون نمیدانی!...
پس از این فریاد که تقدیم می کنم به تمام زنان دربند کشورهای عقب مانده علی الخصوص زنان عربستانی، کمی خیالم آسوده تر شد. حالا با خیال راحت به فعالیت همیشگی ادامه میدهم...

Tuesday, October 27, 2009

گسترش دین گرائی ...چرا!؟ (بخش دوم)ا

(ادامه از اینجا)...قبل از ادامه دادن این مبحث بهتر است این مسئله را عنوان کنم که من هرگز قائل به "گسترش" دین گرایی در همه جوامع نیستم. فرضن در جامعه خود ما اصلن این انتشار دین باوری رشدی کاملن منفی دارد که سبب اصلی اش حکومت دینی است. من ابتدا می خواهم با این سطور دلیل اینکه یک انسان با وجود این همه ادله منطقی و عقلانی در رد معضلی به نام دین، هنوز هم به آن "گرایش" دارد را بررسی کنم و سپس تا حد ممکن راهکاری جهت اصلاح این وضعیت بدهم. پس اگر موافقید با من همراه باشید.


3- عافیت طلبی و طرد بلا، مصیبت و بیماری: معضلی که کل جانداران طبیعت و در طول آن انسان را همیشه تهدید می کند، مطلوب کار نکردن اعضا، جوارح و روان است (بیماری). انسان در طول تاریخ برای رفع نسبی این مشکل ابتدا دست به دامان جادو و نیروهای فراطبیعی (پارانرمال) شد که سپس از دل آن علم طب زاده شد. این ارتباط جادوگری و طب چنان تنگاتنگ بوده (و در بسیاری قبایل هنوز هست) که فرضن خود واژه داروشناسی یا فارماکولوژی از فارماکوس به معنای مطرودین (بلایای اجتماعی) در جهان هلنی (یونان باستان) منشعب شده که جادوگران برای رفع بلا و مصیبت از اجتماع یک یا چند نفر از مجرمین یا برده گان را بعنوان قربانی از جامعه طرد می کردند که این کار خود بعدها به عنوان دارو و درمان شناخته شد... امروزه با این همه تکنیک های پیشگیری، بهداشت و درمان هنوز هم مرض و بیماری جزء لاینفک زندگی بشر است. اینجاست که دین باز سر و کله اش پیدا می شود و به انسان نوید یک زندگی سالم و بی درد چه برای خود و چه برای نزدیکانش می دهد و ابزارش هم تنها ادعیه و تمسک است. بنابراین با وجود تمام دستاوردهای علمی هنوز هم می بینید که یک انسان فرهیخته و با سواد هم نشسته جلوی صلیب یا تسبیحی بدست گرفته دعا می کند که یا بیمار نشود یا بیماریش رفع شود.
4- باز شدن گره های اقتصادی: مبرهن است که گذران زندگی در دنیای مدرن تنها با پول میسوراست. اما این پول به راحتی دست انسان نمی رسد و نمی ماند. چه کار باید بکند که بماند و نرود و بیشتر و بیشتر و بیشتر شود؟ اقتصاد بخواند؟ بازرگانی بیاموزد؟ دنبال فن و هنر برود؟...خیر! اینها همه برای یک دیندار فروع ماجراست. اصل این است که کلید قفل صندوقچه زرین آن بالا و در نزد خداست. پس ایمان بیاورید و فرمانهای او را اطاعت کنید تا این کلید برای شما بگردد. ورنه یا پول، بی پول و یا پول آمده حرام است و سیه روز کننده. البته باز هم می توانید با اختصاص بخشی از آن پول به کلیسا یا مسجد و معبد، حلالش کنید. این ها بیانات متولیان دینداریست که بشر راحت طلب نیز به آن تمکین می کند. به هر حال چه بهتر از اینکه تنها دنباله رو چند دستور دینی باشی یا در مراحل بالاتر به مدارس و حوزه های دینی بروی و زندگی ات تامین شود؟!
5- عدالت طلبی: یکی از تعریف اصلی و عمده عدالت اینست: "نشر یکسان ثروت و قدرت در سطح اجتماع و از بین بردن فاصله طبقاتی میان فقیر و غنی". این البته تعریف قشر کلان جوامع انسانی یا همان قشر متوسط و آسیب پذیر و همچنین فقراست. برای یک انسان بی پول و دردمند دیگر چه از این بهتر که کسی یافت شود و ثروت را از ثروتمندان بگیرد و بین فقرا قسمت کند؟ این "کس" از کجا می آید؟ بگذار جوابمان را یک روحانی بدهد: " از دل دین" ! پس بشتابید به سمت دینداری اگر به دنبال جامعه ای عدالت محور و آرمانی هستید. این دست جملات هیجان انگیز و بر انگیزنده نیز یکی دیگر از دلایل دین گرایی است.
6- ضعف در برابر اقویا: راحت ترین و بی دردسر ترین مدل مبارزه با یک فرد یا یک جریان یا یک حکومت قوی چیست؟ پاسخ: سپردن ایشان با والاترین و قوی ترین نیروی وعده داده دین، خدا. گوش همه ما با این جمله "بسپارش به خدا" آشناست. ولی آیا شده فکر کنیم که این جمله تنها از ترس و ضعف ناشی میشود و یک نوع فرافکنی و سلب مسئولیت است؟ آیا مثلن پلیس برای مقابله با جرائم اجتماعی لزومی می بیند که دست به دامن خدا شود؟ هرگز! پلیس قدرتمند و متشکل است، پس نیازی به سپردن مجرم به جزای الهی ندارد. ولی شخصی که قدرت کافی یا ندارد و یا در خود نمی بیند برای تخلیه روحی خود و یا سلب مسئولیت، دست به دامن خدا به عنوان نیروی برترهستی میشود. این نیروی برتر و غیر قابل دسترس تنها در دین نهفته است. پس منطقی است که عده ای به خاطر پشتیبانی دائمی این نیروی برتر دائما با آن نیرو مرتبط باشند. می خواهد این ارتباط خواندن اوراد به زبانی خاص (نماز) باشد، می خواهد رفت و آمد به مکانهای مقدس و جهاد و روزه و غیره باشد.
7- علاقه به کشف رمز جهان فراسو و اتصال به دنیای ماوراء طبیعه: کنجکاوی. دقیقن یکی دیگر از مهمترین دلایل گرایش بشر به ادیان، کنجکاوی و تلاش در جهت کشف ناشناخته هاست. جاهایی که علم ظاهرن هیچ دلیل قانع کننده ای برای پا گذاردن ندارد، دین با انواع و اقسام لطائف الحیل وبخشیدن شور و حال فرازمینی ، شخص را مسافر خود می کند! این خلسه یا به صورت فردیست (در وسعت کم آماری) و یا جمعی (در سطح وسیع). با یک مطالعه کوتاه در تاریخ بشر، شما به وضوح می توانید گردهمایی هایی به نام "خلسه های گروهی" را بیابید. عاملی که در آن با بالا رفتن فشار خون و ضربان قلب که ناشی از القائات جمعی اعم از فریاد و ورد خوانی و استغاثه و زاری است، انسان را تخلیه روحی می کند و به آرامش می رساند. این فرایند به همین ترتیب از پالی تئیسم (چند خدا گرایی) به منو تئیسم یا وحدانیت عصر ما رسیده است. این حالت های خلسه و از خود بیخودی یکی از دلایل بسیار مهمی است که انسان مشتاق را به سمت دین می کشاند. در اسلام مراسم بسیاری هست که این حالات را پدید می آورد مثل مراسم محرم (سینه زنی افراطی و شام غریبان)، صوفی گری و مراسم حج و غیره. در ادیان دیگر هم وضع به همین منوال است. همه اینها از علاقه بشر به کنده شدن از دنیای مادی و ارتباط با یک دنیای فرضی دیگر حکایت دارد. دین به راحتی این دنیا را برای اینگونه افراد می سازد. یک سرزمین عجایب کامل. جایی که ارواح و اجنه و حوری و غلمان و ملک و پری و خدا و شیطان به شما سلام می کنند!
8- عدم تضرر و نپرداختن هزینه با دینداری: این عامل نزد افرادی که در مرحله شک باقی مانده اند، مهمترین عامل نگاه داشت دینداری است. فرد با خود می گوید گیریم انجام مراسم دینی یک کار بیهوده و بی معنی؛ مگر با انجام این فرایض ها چه ضررهایی متوجه ماست؟ ما به انجام فرائضمان می پردازیم؛ اگر دنیای آخرتی بود و بهشت و جهنمی که فبها المراد. اگر هم نبود که ما باز ضرری نکرده ایم. 70 سال با دولا و راست شدن نرمشی بدنی کرده ایم! (لازم به ذکر است که پس از یادآوری مهمترین ادله دین گرایی (ده دلیل) و در بخش راهکار، به جواب این مسئله هم بیشتر خواهم پرداخت).
9- عاقبت به خیری: پیری، مرحله آخر زندگی طبیعی جانداران است. در این مرحله زندگی، به دلیل استفاده بسیار از اندام، کم کم اعضای بدن مستهلک شده و تا هنگام فرا رسیدن مرگ طبیعی، به مرور کلیه اندام از حرکت باز می ایستند و مرحله فرسایش فیزیکی آغاز میشود. این مرحله چون درست قبل از مرگ قرار دارد و با ضعف بسیار در اعضای بدن توأم است، بشر را بیشتر نیازمند به کمک می کند. این کمک می تواند از ماحصل اندوخته جوانی باشد و یا از طرف خویشان و نزدیکان و یا کمک های دولتی باشد. چیزی که در ذهن یک انسان عادی موج میزند، زندگی طولانی و حتی المقدور دوری از مرگ و رسیدن به سن پیری است. برای رسیدن به کلیه کمکهای فوق الذکر چه کسی پیشنهادات ساده ودم دستی دارد؟ باز هم دین. دین در نزد افراد غیر خردگرا، آرامش دهنده و تسکین دهنده است. چه پیر باشند و چه جوان. ولی عاقبت نیک و مرگی بی درد و راحت بیشتر آرزوی پیر است تا جوان چون پیر خود را به آن نزدیکتر و نزدیکتر حس می کند. پس اینکه چرا آمار دینداری و فراخوانی دین در نزد افراد سن بالا بسیار بسیار بالاتر از جوانان است امری طبیعی است. ترس از مرگ در پیری ملموس تر است پس حضور دین نیز به همان نسبت، پر رنگ تر.
10- بهینه سازی جهان پس از مرگ: علم به بشر می گوید با مرگ تمام میشوی، ولی دین می گوید که هنوز ادامه داری! پس طبیعی است که انسان جاودانه طلب و مغرور از زندگی، دومی را برگزیند. به هر حال ماندن بهتر از ازبین رفتن است، حتی اگر در خیال باشد. اما آیا این زندگی در دنیایی دیگر میسر است؟ بالطبع دین به انسان می گوید که حتمن همینطور است! نه تنها آن دنیا به قطع و یقین (؟!) موجود است، که حتی می توان خیلی از مصائب آن دنیا را پیش از ورود (مرگ) و در همین زندگی طبیعی حل نمود و از سر راه برداشت. فقط کافیست هر چه من می گویم بدون تردید انجام دهی! این مسئله البته از اولین سوالات مواجهه بشر بوده است. هندی ها برای آن تناسخ را تعریف کردند. یعنی حلول روح از بدن مرده به بدنی تازه در تولدی دیگر در همین دنیای مادی. این اصلن تئوری بدی نیست. مخصوصن که باعث انگیزه برای زنده ماندن و زندگی نیک کردن نیز میشود. رسخ و فسخ و مسخ هم انواع دیگراین انتقال روح است به نباتات و حیوانات...اما دین سامی نظر دیگری دارد که برآمده از اساطیر بین النهرین است. دو مکان پیشنهاد می کند؛ یکی برای لذت و دیگری برای زجر که البته جا و مکانش هم اصلن معلوم نیست. هر چه بیشتر آلوده دین شوی مقام و منزلتت در لذت بالاتر می رود و هر چه کمتر با آن دمخور شوی مکان و مرتبتت در دوزخ پایین تر می رود. پس این مسئله مهم (عدم آگاهی از فردای مرگ) بسیاری را بر آن میدارد تا اگر شده خود را به کشتن انتحاری هم بدهند، بدهند بلکه به این بهشت وعده داده شده دینی وارد شده و از جهنم فوق وحشتناکش بگریزند.
(ادامه در اینجا) ...

Wednesday, October 21, 2009

گسترش دین گرائی ...چرا!؟ (بخش نخست)ا

دو نوع گسترش می شناسم که با اینکه ظاهرن "صورت" شنیعی ندارند ولی در حقیقت جوامع را به جای پیشرفت و رفاه اجتماعی، می برند به قهقرای عقب ماندگی و بن چاه درماندگی؛ یکی گسترش جدایی خواهی و دیگری نشر دین گرایی. راجع به اولی که چندی پیش به کفایت توضیح داده ام و درباره مورد اخیرهم اکنون بر آنم که دیدگاهم را پس از دیدن این برنامه بی بی سی بر سبیل تارنما بگسترانم. پس "رفتیم که رفته ایستند"!1
در برنامه مذکور ، گزارشگر از پیداشدن درسی به نام "معرفت اسلام" سخن می راند در مدرسه ای در شهر دوشنبه تاجیکستان که تو گویی بعد از
جنگهای داخلی موسوم به "شهروندی" دست تقدیر الهی گریبان این تاجیکان بخت برگشته را چسبیده تا به ایشان بنمایاند که ای فریاد! چه نشسته اید که شما "هم" تاکنون مسلمان "حنفی" بوده اید و خود خبر نداشتید*، پس بایسته است که این موهبت نیمه فراموش شده تان را احیا نموده، پاس دارید که "غیفلت مَوجیبی پُشَیمانیست".2
این مهم مرا برآن داشت تا دلایل این گسترش اسلام گرایی را در قالب چند جمله بر اساس آنچه به عینه دیده و پرداخته ام تنظیم کنم. اما از آنجائیکه آنچه من دیده ام یک شش میلیاردیم آنچه است که دیگر ابناء بشر می بینند (البته با اندکی تقریب) ، پس بالطبع مایه شعف است که دیده و پرداخته دوستان دیگر را هم در قسمت انتقادات ببینم... ابتدا می خواهم به 10 مورد از دلایل دین گرایی بپردازم و سپس گسترش آنرا از همین دلایل استخراج کنم. پس؛

دلایل دین گرایی:

1- محبوبیت فرد نزد اقربا: همانگونه که میدانید بخشهایی از اصول دینداری در ابتدا از راه تلاش والدین درانتقال آن به فرزندشان، به ذهن بچه داخل میشود. کودک موظف است برای خودشیرینی نزد اطرافیان و تاییدهای مسرورانه ایشان نمازرا حفظ کند و در جمع ایشان از بر بخواند یا چند سوره ای از قران را تلاوت کند! یا فرضن یکشنبه ها به کلیسا برود و برای مورد تایید قرار گرفتن پیش والدین، کلام کشیش های تارک دنیا را صبورانه بنیوشد و البته در ادیان دیگر هم به انحاء دیگر. به هر حال از همینجا علاقمندی به دین نزد انسان استارت می خورد و خیلی ها تا سنین پیری و مرگ هم این "خودشیرینی" دین بازی را در نزد اطرافیان حفظ می کنند و با نشان دادن آن خود را مطهر و منزه و در بعضی اقوام باسواد و فرهیخته نشان می دهند.

2- علاقه به پاکی و پرهیز از آلودگی: یک جوان قاعدتن علاقمند است که خود را پاک و طاهر ببیند. دم دستی ترین عاملی که این طهارت را وعده میدهد چیست؟ کاملن درست است؛ دین! با تبلیغ دین در اجتماع، یک انسان نوجوان یا در حال بلوغ به این نتیجه میرسد که تمام بدی ها و ناپاکیهای موجود در عالم دریک ترکیب لغوی وسوسه انگیز نهفته است و آن هم هست: "اعمال شیطانی". اما در عین حال وی می تواند با پادزهری به نام " دین" آنرا کامل خنثی نموده و از شرش در امان بماند! به عنوان نمونه یک دختر به این نتیجه می رسد که تنها راهی که با آن می تواند باکره بودنش (ترجمه دینی: عصمت(؟!)) را حفظ کند، غلطیدن به کام احکام دینی است (حجاب یا رهبانیت و ...) و یا یک پسر به این قاعده میرسد که برای مقابله با وسوسه های جنسی که بعنوان "تحرکات نفسانی یا شیطانی" شناسانده میشود (!؟) حتمن باید به ریسمان دین بیاویزد. متاسفانه دین هم در طول زمان کاری نداشته جز اینکه با تعاریف بسیار سطحی و غریب از برخی اعمال متعارف انسانی مثل "گرایش جنسی" و نسبت دادن کلمه "گناه" به آن رفتار در نزد یک جوان که تازه به سن بلوغ وارد شده است، علنن خود را به صورت یک "پاک کننده" (حتی شده پاک کردن صورت مسئله) و "طاهرساز" نمایان کند و به آدم گوشزد نماید که یا از ابتدا به من (دین) رجوع کن و به دنبال "وسوسه های نفست" (همان اعمال متعارف) نرو و هر کاری من گفتم بکن و یا اگربه دنبال گناه رفتی و صدمه دیدی لااقل بیا و توبه کن و به دامان من بازگرد. همین میشود که یک تازه بالغ زیر بوق مذهب، احساس می کند در روابط عاطفی اش، همیشه در حال یک نوع ساختار شکنی، گناه، یا بزهکاری است و البته کافیست یکی دو بار هم در این موارد عاطفی شکست بخورد (که بسیار هم شایع است) به گمان خود، سریع باید به دین عودت کند و جلوی پخش این گناه را هر چه بیشتر بگیرد و کمتر صدمه ببیند. متأسفانه در جوامعی که آموزشهای نحوه ارتباطات سالم جنسی در مدارس آموخته نمی شود و سکس پیش از "ثبت سند" یک تابو محسوب میشود این مسئله بسیار بیشتر به چشم میخورد و همانطور که می بینیم روند این مدل از دین گرائی در جوامع عقب افتاده بسیار بسیار سریع تر است.** این مورد "پاکی با دینگرائی" هم چون مورد قبلی برای خیلی ها تا آخر عمر یک اصل لا یتغیر باقی می ماند و از ایشان نیز به فرزندانشان منتقل میشود.
(ادامه در اینجا...)
__________________________________

*- شش سال پیش که تاجیکستان بودم در حقیقت تعداد بسیار کمی از افراد شهر دوشنبه مدل اسلام خود را می شناختند. اما لابد این روزها این مدارس با سرعت در حال گوشزد نمودن این مسئله مهم (؟!) اند.
**- نمونه اش همین تاجیکستان خودمون
1و2 - کلام به لهجه تاجیکی!

Sunday, October 4, 2009

خدا چیست

آیا تا به حال در ضمیر خود و یا در مواجهه با شخص ثانی، با این پرسش مواجه شده اید که: "خدا چیست" ؟
اگر تا کنون با این پرسش مواجه نشده اید که این مطلب من هرگز برایتان مفید نخواهد بود، پس بهتر آنست که ادامه اش ندهید! ولی اگر مواجه شده اید بگذارید ادامه بدهیم و از شما بپرسم که آیا در این خصوص، واقعن به پاسخی قانع کننده و منطقی هم دست یافته اید؟ اینجا را بگذارید حدس بزنم. خیر!
اما چرا این حدس را زدم.
چون قریب 17 سال است در برخورد با مدعیان خداشناسی این سوال را پرسیده ام از استاد دانشگاه بگیر تا طلبه حوزه و تمامی آنها هرگز جوابی در خور نداده اند. نه تنها نتوانستند با اصول منطق به دنبال جوابی بگردند که اساسن به مرزهای آن هم نتوانستند وارد شوند. حالا من می خواهم برایتان بگویم چرا نتوانستند (و نخواهند توانست) و به دنبالش خودم برایتان بگویم که خدا چیست.

دلیل اینکه کسی تاکنون (لااقل آنهایی که مورد پرسش من واقع شدند) نتوانستند جوابی شایسته بدهند اینست که ایشان در جواب سوال من نپرسیده اند که "کدام خدا را می گویی؟". به همین سادگی! آخر میدانید؛ خدا بر سه قسم است:
- خدای عمومی
- خدای خصوصی
- خدای علمی (علت العلل).
خدا چیست
خدای عمومی: این خدا در ظاهر شناخته شده ترین خدا ولی در حقیقت نا شناخته ترین خداست. چرا که توسط دیگری آفریده شده و نه خود شخص و از دل تاریخ بیرون می آید. انواع و اقسام بسیار گوناگونی دارد که در تمام اقوام سرچشمه وجود واحد دارد و آنهم "ترس بشر" بوده است از طبیعت پیرامون؛
مرگ (چه برای خود و چه برای نزدیکان) و جهان پس از مرگ.

این خدا توسط انسانهایی خاص یا گروهی از انسانها به مرور پدید می آید و قوانین و مقرراتی برایش در طول ادوار تاریخی تراشیده میشود که اشخاص با انجام آن قوانین و آئینها قرار را بر این می گذارند که شر از خودشان و خویشانشان دفع گردد. معمولن برای این خدایان، کٌتٌبی نگاشته می شود و بناهایی ساخته میشود. این خدایان با کمک خالقینشان (پیغمبران) و قوانین ساخته شده توسط آنها و مریدانشان به مرور، ادیان گونه گون را پدید می آورند. از بزرگترین این ادیان موجود می توان از مسیحیت، بودیسم و اسلام نام برد. که به ترتیب نام خدایانشان هست : خدای پدر، خدای پسر و روح القدس که تشکیل مثلث واحدی از یک خدا در سه قالب را می دهد؛ ودا و الله. (البته سیستم خدای بودیسم اندکی متفاوت تر از خدایان دیگر است و تا حدود بسیار زیادی خنثی است و نقش اصلی را تعالیم معنوی موجود در یادداشتهای سیدهارتا گاوتاما (بودا) به نام دمه پده به عهده دارد. که او (بودا) را می توان یک خدای مجسم در این دین در نظر آورد که پیکره هایش در معابد بسیار تقدیس و تکریم میشود*). اما جدای از خدایان شناخته شده و معروف، تعداد این خدایان بسیار بسیار زیاد بوده و شما در این فرهنگ نامه می توانید چند صد عدد از ایشان را بیابید�. (دانلود رایگان فرهنگ نامه خدایان و شیاطین).
خدای خصوصی: این خدا چون توسط هر شخص به صورت مجزا ساخته میشود؛ به تعداد کل اشخاص خدا پرست وجود دارد. این خدا چه برداشت متدینین از خدای پیامبری مشخص باشد و چه کاملن ساخته و پرداخته خود فرد، با اینحال همان خداییست که «در حقیقت» خداپرستان انرا می پرستند و از آن به نام خدای من (My God) یاد می کنند. به عبارت دیگر از آنجائیکه شما هیچ دو انسانی را نمی توانید بیابید که از یک خدای عمومی کاملن و دقیقن یک برداشت یکسان را داشته باشند بنابراین این خدای ذهن آنان کاملن مختص خود ایشان است و هیچ ارتباطی با خدای عمومی مذکور ندارد. ولی زمانی این خدا موجودیت پیدا می کند که شخص پرستنده، هیچ نوع خدای عمومی را نپرستد. به عنوان مثال خدای بن لادن مسلمان هرگز با خدای مشاورین و معاونینش هم حتی یکی نیست چه رسد به خدای او و خدای یک مسلمان میانه رو. ولی به هر روی همه این افراد خود را خداپرست مسلمان یا به عبارتی الله پرست می دانند. یا مثلن برداشتی که پاپ پیوس از مسیحیت داشت هرگز با برداشت پاپ بندیکت (اعدادشون اصلن مهم نیست) یکی نیست. ولی تا مادامیکه هر دو می گویند مسیحیند علی الظاهر پرستنده خدای عمومی مسیحیان هستند. اینها افرادی هستند که همه میشناسیم ولی حتی لازم به ذکر این نمونه ها هم نیست. خدای خود شما با خواهر یا برادرتان یکی نیست. ولی زمانیکه آن خدا را نام می برید در عین حال اذعان به پرستش یک نوع خدای عمومی می کنید. این خدای خصوصی بارز ترین شاخصه اش غیر قابل انتقال بودن به غیر است. یعنی کسی نمی تواند این خدا را برای دیگری تعریف نماید زیرا که به محض تعریف آن، در حقیقت "خصوصی بودن" آنرا از میان برده و او را تبدیل به خدایی عمومی کرده است حتی اگر یک خدای ناشناخته و کاملن جدید باشد. سریع باید رفت و آن خدا را به فرهنگنامه مذکور اضافه کرد!
خدای علمی: این خدا در حقیقت سر سلسله تمامی چراها و علتهای علمی دنیاست که نظام علیت بشر آنرا ساخته است. جایی که علم از پاسخگویی "چیستی" در می ماند این خدا زاده میشود؛ زیرا شما هر علت ناشناخته ای را تا مادامیکه ناشناخته مانده به وی نسبت بدهید! به آن علت العلل (First cause) می گویند. "X" است. کاملن مجهول به قسمی که رسیدن به تعریفی از آن برای بشر هرگز مقدور و متصور نیست. چرا که هر چه بشر بیشتر به عمق کائنات پی می برد، این خدا به عقبتر می رود. مثلن زمانی که آسمان هفت طبقه داشت و زمین مرکز عالم بود؛ خدا در طبقه هفتم مکان داشت و امروز که حدود بیست میلیارد سال نوری وسعت جهان پس از انفجار بزرگ دیده شده است خدا در جایی آنسوتر از این فضای مرئیست. این خداهیچ معنای قابل درک ندارد جز متصور شدنش به عنوان عامل خلقت دنیا.
هدف از ذکر این تعاریف اما، اشکالیست که به برخی از ما انسانها وارد است و آن اینکه به اشتباه گاهی ما این سه خدا را "یکی" فرض کرده و قصد تعریفش را هم داریم. از همین روست که اینکار هرگز شدنی نیست و آقایان خداشناس مدعی را از ذکر منطقی تعریف خدا باز میدارد. عین اینست که شما بخواهید مثلن یک تعریف واحد از واژه "شیر" داشته باشید. درست است که هم به شیر گربه سان و شیر آب و شیر لبن شیر می گوییم ولی این شیرها هیچ ارتباطی به هم ندارند. یا اگرمثلن بخواهیم واژه "راست" را تعریف کنیم. اینکار هرگز ممکن نیست. چرا که "راست" یک زمان متضاد "دروغ" است. یک زمان مقابل "کج" قرار میگیرد و زمانی دیگر در تضاد با "چپ".
چه خوب بود اگر هر کس فقط به همان خدای ذهن خود (خدای خصوصی) تمسک می کرد و کسی با خدا و دین و آئین کس دیگری کاری نداشت. خدای عمومی هرگز کمکی به انسان نمی کند و کاری برای او انجام نمی دهد جز اینکه مسبب بسط خرافه و اضمحلال قدرت تعقل متین انسان گردد و خدای علمی هم که همانگونه که دیدیم شناختنش «مطلقن محال»است و گشتن به دنبال مطلقن محال هم مطلقن بیهوده. پس امید دارم به روزی که بشر "خدا" را به جای اصلی اش؛ همان «درون سینه خود» باز گرداند و از جایی که متعلق به او نیست «اجتماع» خارج نماید. خدا اینست یا بهتر بگویم هدف «خدای من» اینست.
___________________________________
*- خیلی ها بودا را یک فلسفه در نظر می آورند تا یک دین. ولی باید در نظر داشت که فلسفه وجودی خود تعالیم بودا هم برپایه ترس از بیماری و پیری و مرگ و البته یافتن حیات نیک پس از آن شکل گرفته و بنابراین فصل اشتراک بزرگ و بسیار مهم، من آنرا "دین" در نظر می گیرم و نه فلسفه که بر اساس جستار ذهنی در باب شناخت دنیا تعریف میشود.

Monday, September 14, 2009

ایران ما

خطوط ذیل را چند سال پیش نوشتم اما شاید این روزها بیشتر احساس شود حداقل از جانب اصلاح طلبان آنروز راکب و این روز مرکوب (گر چه باز امید چندانی ندارم) :

*

ایران ما کنون در دست دشمنان

در مشت خاطیان در چنگ خائنان

آن رهبرش کنون از جنس مؤمنان

اما نه دین عقل بل کیش رهزنان

انگار مُرده اند بیچاره مردمان

هر روزه مزد ترس گیرند در خفا

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

بر لوحه جهان حک است نام ما

اما نه بهر علم کز فرط جهل ما

یک روز کورشی بودی نماد ما

لوح تمدنش برگِ شناس ما

لیکن به روزحال ثبت است نقش ما

منادی ترور مسبب بلا

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

انسان قرن ما سر در پی شناخت

دنبال کشف خود با قدرت و به تاخت

هر دم ز دانشش در امر ساز و ساخت

مزدش رفاه و شور صیقل شده، پرداخت

لیکن عوام ما هر آنچه داشت باخت

از فکر خیر و شر، مراسم خلا*

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

اسطوره هایمان از جنس دیگران

جای سیاوشان علیست قهرمان

چون دین به منطق است ترجیح مادران؛

تربیت خطا باشد جواب آن

رو خوانی از کتاب تشویق کودکان

آنهم نه نو علوم متون نخ نما

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

در مهد بُرزویه، رازی و بوعلی

مانی ، بزرگمهر ، فارابی ، رودکی

خوارزمی ، باربد ، فردوسی، غزنوی

سعدی ، شفا ، بهار ، خیام و مولوی

یارشاطر ، دهخدا ، صیاد و کسروی

ما را شده آخوند مراد و رهنما!؟

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

نفتی که علم از آن سودی کلان گرفت

با کشف آن بشر فرّ و توان گرفت

در این وطن بعکس گلویمان گرفت!

با پول مفت آن بیکاری جان گرفت

گویی هر امتیاز که این جهان گرفت

مصیبت و بلاش شده نصیب ما

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

روشنفکرانمان خاموش فکرشان

جای بساط عقل بر پاست سکرشان

یا در گذشته ماند افکار بکرشان

یا قهر و هم نفاق با توده، ذکرشان

نسل جوان جداست از مشی و مکرشان

زین رو جوان شده به خط یک فدا

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

وقتی همه جهان بودی به امر مَرد

پوران دخت ما شاهنشهی بکرد

اما پس از قرون، رنگ سیاه و زرد

مفهوم دختر است در این دیار سرد

یا فکر استتار، تزویج یا که طرد

یا میکند فرار وتن کند فنا

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

هر ساله سی هزار ایرانی مُرده اند

در جاده ها فقط جان را سپرده اند

مسافرانمان " فدوی" شمرده اند

که نی بدن به دور، به گور برده اند!

اما زبانم لال که زخم خورده اند

اعرابی از یهود ای وا مصیبتا!

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

به چنگ صد خبیث میلیون میلیون نفس

آزاده مردمان خشکیده در قفس

به شوق اختیار، تخلیه هوس

جوان کند فرار رمد ز خار و خس

توان و مغز خویش سرمایه اش ز پس

برای دیگری به پا کند بنا

ای دشمنان ما ، ای رهبران ما ، گستاخی تا چه حد ، بی شرمی تا کجا

ای دشمنان ما ای رهبران ما

گیرم ز حد برفت گستاخی شما

یا شرم هم نداشت در نزدتان دوا

اما کنید ثبت پیغام زیر را

گر اندکی سواد ماند از گذشته ها

که "روزی میرسد گویید یک صدا:

ای فرزندان ما ، ای رهبران ما ، دریادلی چه حد ، مروت تا کجا "

________________________________________________________


*- منظور یافتن علت انتخاب پای چپ و راست برای ورود و خروج مستراح و شستشوهای ویژه توصیه شده در کتب توضیح المسائل است!

Sunday, September 6, 2009

شبیه سازی ذهنی به عنوان راه حل تحلیل متین رویدادها

در پُست قبلی مبحث "درست خواندن" را باز نمودم و به یک جنبه از آن و مثالی در همان رابطه پرداختم که همانا مبحث «تاریخ» بود.عرض کردم که این خواندن عمیق حتی می تواند تاریخ مکتوب و ظاهرن پذیرفته شده را به راحتی زیر سوال ببرد و انسان را به سمت دلایل واقعی و انگیزه ها و چونی های منطقی سوق دهد به جای پذیرفتن دربست به دلیل ثبت شدن در کتاب! از اداره کردن امپراتوریهای باستانی و لشگرکشیهای عظیم گفتم و با ذکر چند پرسش نشان دادم که با در نظر گرفتن شرایط و امکانات و احوالات موجود آن روزگاران واقعن "قبول کردن" بسیاری وقایع تاریخی سخت و دشوار میشود.
همین جریانات اخیر ایران را ببینید. راجع به تعداد تظاهرکنندگان و کشته شده گان و مصدومین و زندانیان؛ هر کس چیزی می گوید. یکی می گوید میلیونها نفر به خیابان آمدند. آن دیگری می گوید هزاران نفر کشته و زخمی شدند. آن یکی (دستگاههای رسمی تبلیغاتی دولتی) اصلن منکر معترضین هستند و می گویند عده معدودی قصد اغتشاش داشتند و کسی جز بسیجی کشته نشد و ... ! شما خود ببینید در این روزگار که هرکس یک دستگاه ضبط وقایع همراه خود دارد (تلفن جیبی) این همه شرحهای مختلف از یک واقعه را می شنوید. گاهی به تمام و کمال ضد و نقیض. حال در نظر بگیرید زمانی که حتی یک میکروفن هم وجود نداشت و از هر هزار نفر تنها یک نفر سواد نوشتن داشت. خب بسیار طبیعیست که آن افراد معدود مورخ هم رویاهای خود را جای واقعیت بنویسند و یک کلاغ را 40 کلاغ بکنند و گاهی 400 عقاب.
اما اینبار می خواهم به راه حل "درست خواندن" و "تحلیل صحیح" اخبار و وقایع بپردازم و آن "شبیه سازی ذهنی وقایع" است. شبیه سازی یعنی اینکه بیاییم مکان و زمان یک واقعه را در ذهن خود مجسم کنیم و خود را درون آن فضای تجسم شده فرض نماییم. مطمئنن از دل این شبیه سازی تحلیلهایی بیرون میاید که با تحلیل های آبکی شنیده شده بسیار مغایر است. مثال می زنم. ما همیشه شنیده ایم که این امپریالیستهای مستکبر از اروپا سوار بر کشتی شده و به قاره های دیگر می رفتند و برای خود امپراتوریهایی در نقاط دوردست می ساختند. انگلیسیها، فرانسویها، پرتغالیها، اسپانیایی ها، هلندی ها و غیره. آیا یکبار شده که پیش خود فکر کنیم که این اروپائیها واقعن بسیار بسیار شجاع بودند که چنین کارهایی می کردند؟! شده که با خود فکر کنیم که مثلن کریستف کلمب یا فردیناند ماژلان یا جیمز کوک یا صدها و صدها دریانوردی که به قلب اقیانوسها زدند و به جای یافتن خشکی های نو در اعماق آبها مدفون شدند، چه جسارت و چه شجاعت وصف ناپذیری داشتند؟
تا به حال در کتابی در مدرسه خوانده اید علت این را که چرا همیشه این اروپائیان بودند که همیشه همه جا را کشف می کردند و در می نوردیدند از دشتها و کویرهای بی آب و علف بگیر تا کوهها و قلل مرتفع و غارهای ترسناک و جزایر دور افتاده و قطب های یخبندان زمین؟ ما فقط می خوانیم مثلن آفتاب در امپراتوری ملکه بریتانیا غروب نمی کرد و این را از امپریالیست بودن آنها می دانیم (صفت ضاله) و نه از کنجکاوی و کشافی با چاشنی تهور و شجاعت ایشان. این امر تنها با شبیه سازی ممکن است.
کافیست خودتان را در کشتی کریستف کلمب به عنوان یک جاشو تصور کنید. کنار دست فردیناند ماژلان در نبرد ماکتان فیلیپین و جدال با جنگاوران لاپولاپو. در جزایر جنوبی اقیانوس آرام همراه جیمز کوک. در هواپیمای "روح سنت لوئیز" چارلز لیندبرگ (تصویر بالا). در اردوی اکتشافی روئال آموندسون. در اقیانوس هند با واسکو دا گاما . در آفریقا با بارتولومئو دیاس و ... این شبیه سازیها می تواند بالکل دید ما را نسبت به دنیا تغییر دهد. دشمنی با اروپائیان جای خود را به تحسین می دهد. اینکه قریب به اتفاق کویرها و کوههای مرتفع و غارهای کشور خودمان را کشف شده توسط آلمانها و فرانسویها و انگلیسیها می بینیم به جای موضع گیری مضحک سپاسگزارشان نیز خواهیم شد. دیگر نمی گوییم این انگلیسیها ما را بدبخت کردند که در می یابیم که اساس قبول فلاکت و بدبختی در خود ما بود. اگر استثمار شدیم (ما آسیاییها و آفریقائیها) این اشکال آنان نبود، بیسوادی و نادانی و ترسوئی نیاکان خود ما بود. نیاکانی که فقط به شکم خود و زیرش می اندیشیدند و جای اکتشاف و اختراع فکر افزودن بر میزان شرکای جنسی خود بودند و تلنبار نمودن خاطرات سراسر خوردن و آمیختن و تولید نسل مثل!
طرف بلند میشد از آب و هوای معتدل اروپا راه می افتاد و می آمد و از دشت کویر و لوت ما می گذشت و سفرنامه می نوشت آنهم کی؛ زمانیکه اتوموبیل اختراع نشده بود. میان روستاهای دور افتاده و صعب العبور ما چندین و چند سال زندگی می کرد و خصوصیات مردمانشان را یادداشت می کرد. راه بیفتید دور ایران و ببینید مردمان قدیمی چه داستانهایی از خارجیهای (اروپائیهای) کنجکاو برایتان تعریف می کنند. بخوانید که اول بار چه کسی رفت نوک قله دماوند ایستاد. چه کسی به دل لوت داغ زد. چه کسانی اول بار به دل غارهای قوری قلعه اورامانات و کتله خور زدند و "رکورد" برداشتند. اصلن همین چاههای نفت ما که امروز ابزار دست حکومت ما شده است برای استبداد را چه کسانی کشف کردند و به بهره برداری رساندند.
به هر حال به گمانم مطالعه و تحلیل «صحیح» انسان را حداقل با جایگاه واقعی خودش آشنا می کند و ثمره آن می شود دوستی با دنیا در وهله اول و پیشرفت عقلی حاصل از این دوستی در وهله بعد. پس خدا پدر این اروپائیها مخصوصن این انگلیسیها را بیامرزد که نقش عمده ای در شناساندن دنیا به ما آسیائیهای تنبل و تن پرور که از دهاتهای خود بیرون نمیامدیم داشتند!
پیرو همین مطلب در آینده نزدیک سعی خواهم کرد به سفرنامه یک ایرانی هم بپردازم (حاج سیاح) که ببینید "خود شناسی" (ایران شناسی) نه تنها سبب نا امیدی نمی شود که برعکس مایه امید نیز می گردد. آن سفرنامه که بخشهائی از آنرا خواهم گذاشت اثباتی بر همین حرفها خواهد بود که ما ایرانیان هرگز اهل سفرهای اکتشافی نبوده ایم ولی با این وجود، انسانهایی بوده اند هر چند انگشت شمار که از این قاعده پیروی نمی کرده اند و روحیه ای مکتشف داشته اند.