Sunday, April 27, 2008

جدايي طلبي

مدتها بود مي خواستم يك مطلب راجع به جدايي طلبي
(Separatism) بنويسم ولي هر بار مسائل مهمتري براي مطرح كردن پيش مي آمد و از اين مهم دور ميشدم، اما با ديدن اين صفحه اينترنتي كه به واقع دروغ پرداز ترين، ‌مشمئز كننده ترين و بي پايه ترين صفحه اطلاعاتي بود كه تا به حال ديده بودم،‌ ديگر عزم خود را جزم كردم تا آنچه در اين باره خوانده ام و به چشم ديد ه ام را به اختصار به رشته تحرير در آورم.
ابتدا بپردازم به برخي تعاريف پايه اي: جدائي طلبي در لغت به معناي اراده و خواست براي جدا شدن از يك گروه، سازمان يا از يك محدوده جغرافيايي سياسي (كشور) است. اين خواسته غالبن به خاطر جداسازي و محافظت شخص جدائي طلب از نژاد خاص خود، يا دين خاص خود، يا فرهنگ خاص خود و يا جنسيت خاص خود شكل مي گيرد. مي خواهم با ذكر نمونه هايي عيني از هر كدام از اين مدلها دليل منطقي خودم را از هدف واقعي جنبش هاي جدائي طلبي عنوان مي كنم:
جدائي طلبي نژادي:‌ نمونه مهم: جدائي خواهي نژادي سفيد پوستان آمريكا از سياهان كه منجر به جنگهاي داخلي ايالات متحده (1861–1865) گرديد. يا جدائي خواهي نژادي سياه پوستان آمريكا كه در قرن 19 ميلادي در ايالات متحده شكل گرفت كه اين جنبش تنها راه مقابله با ظلم سفيدپوستان را تشكيل جامعه اي مستقل سياه پوست نشين، تحت كنترل و قيمومت خود سياهان مي دانست. از بانيان اين جنبش مي توان به مارتين دليني (1812-1885) اشاره كرد.
جدائي طلبي ديني: نمونه:‌ جدائي طلبي اويغورهاي مسلمان استان خود مختار شين جيانگ از دولت مركزي چين كمونيست. شروع جنبش: 1949.
جدائي طلبي فرهنگي: اين نوع جدائي طلبي طيف وسيعي از مدلهاي جدائي طلبي را در بر مي گيرد. از جدا دانستن زبان و رسوم محلي مخصوص گرفته تا جدا دانستن محلي از لحاظ اسناد تاريخي و پيشينه مستقل فرهنگي و قومي (تجزيه طلبي) را شامل مي شود. مستقل شدن كل اقمار شوروي، استقلال پاكستان از هند، چند پاره شدن يوگسلاوي و ... و همچنين كوششهاي جدائي خواهانه شكست خورده آبخازيا، چچن-اينگوش و موارد مشابه همه در اين طيف جدائي طلبي جاي مي گيرند.
جدائي طلبي جنسيتي: كه احتمالن تنها نمونه آن جدائي طلبي فمينيستهاي افراطي است كه اصولن ايشان مصالحه بين زن و مرد را غير ممكن مي دانند. از بانيان اين نگرش مي توان به مريلين فراي و ركسانا دانبر- ارتيز اشاره كرد. (اين مدل جدائي طلبي به خاطر بُرد بسيار محدود آن مد نظر اين نوشته نيست)
مطمئنن دليل اصلي يك جدائي طلب، رهايي از ظلم و استبداد است، اما به واقع هدف اصلي و حقيقي كه يك جدائي طلب (دانسته و يا نادانسته) آن را جستجو مي كند چيست؟ آيا جدائي طلبي اساسن راهي منطقي براي رهايي از ظلم است؟!‌ تاريخ و منطق تاريخي به ما نشان داده كه خير! اينطور نيست. احتمالن هدف را بايد در جايي ديگر جستجو كرد و آن البته چيزي نيست جز "قدرت طلبي" مخصوصن براي جدائي خواهان تجزيه طلب.
شما كدام مكان جغرافيايي را مي شناسيد كه در پس جدا شدن و استقلال، مردمش مرفه تر و مدرن تر شده باشند؟ به كشورهاي پيشرفته دنيا نظر بيفكنيم. آيا مهمترين عامل رفاه نسبي مردمانشان جز دموكراسي و فرد گرايي و برابري و مهمتر از همه جدا شدن دين از ارگانهاي سياسي چيز ديگري بوده است؟ به كشورهاي جدا شده در قرن بيستم ميلادي نظري بياندازيم. جزاينكه فقط مافياي قدرت تقسيم شده است، اتفاق ديگري در آن كشور ها افتاده است؟
شايد تا قبل از قرن بيستم به دليل عقب مانده گي بشر از لحاظ علمي و فني، جدا شدن و استقلال يك ناحيه جغرافيايي زياد اهميتي نداشت و تاثيري هم بر زندگي مردمان تحت نظارت ملوك الطوايفي ها نداشت ولي آيا امروزه نيز جدا شدن يك استان و يك شهر و يك ديار جز درد سر و از نو شروع كردن آباداني و دوباره سازي مراكز مستقل و سازمانهاي منسجم و هزار و يك سامانه شكل گرفته در هنگام اشتراك كه اينك در پس سوا شدن ديگر وجود خارجي ندارد، به آن راحتي و بي تاثيري قديم است؟ تاوان اين زمان مورد نياز براي دوباره سازي سامانه ها را چه كساني بايد پرداخت كنند؛ جُز مردمان عادي؟ همان مردماني كه قرار بود، برايشان اين جدا شدن غرور و خير و بركت و عافيت و رفاه بيافريند!!
اما اين قضيه بالطبع براي عده اي بسيار سودمند و منفعت آور است. "سران تجزيه طلب"، كه اكنون پس از رسيدن به خواسته خود، هر يك ، يك طرف خوان پُر پيمان پول و قدرت تازه رسيده را گرفته مشغول پروار كردن خود و اطرافيانشان مي شوند. مافياهاي جديد سر و شكل مي گيرند و ملت تحت ستم سابق، كماكان همينطورتحت ستم مي مانند منتها با اين تفاوت كه چون دولت جديدشان درگير نوسازي و احتمالن بهسازيست بايد كار مضاعف كرده، دستمزد كمتر هم بگيرند. اين اتفاقيست كه اگر نگوييم در تمام دولتهاي جدا شده قرن بيستم افتاده در بيش از 90 درصد آنها به وقوع پيوسته است. آن 10 درصد ديگر هم مثل تايوان و يا اسرائيل با كمك سرمايه هاي خارجي كشورهاي بزرگ و پيشرفته، خود را سرپا نگاه داشتند.
پس در واقع با توجه به تمامي شواهد و دلايل و اسناد مكتوب و موجود و يا مستقيمن به چشم ديده ام، جدائي طلبي فرهنگي را هرگز در جهت رفاه حال مردمان تحت ستم يك حاكميت ارزيابي نمي كنم و جدائي طلب را صرفن يك قدرت طلب و سودجوي صرف و دربهترين حالت، يك فريب خورده اميال بلندپروازانه و يا يك تحليل گر غير منطقي مي دانم. واقعن باعث تاسف است كه عده اي به جاي تحليل منطقي و عقلاني اوضاع، به راههاي دم دستي و بسيار بي خردانه روي مي آورند. باشد كه اين مطلب مختصر، كساني را كه مي خواهند راجع به جدا شدن از هر كشوري تصميم بگيرند تشويق به مطالعه و تحقيق بي طرفانه و ثبوتي هر چه بيشتر در اين مقوله بنمايد.

Friday, April 18, 2008

چين و دعاي باران و دوريالي!ا

ديروز شاهد يكي از صحنه هاي بديع طبيعت بودم كه علاوه بر وحشتي كه در من توليد كرد ،‌همزمان مرابه يك نتيجه گيري منطقي هم رساند. گرچه به اين نتيجه گيري بارها در پستي و بلندي هاي زندگي رسيده ام اما تو گويي هر بار بايد يك پديده اي حادث شود تا دوباره به صورت عملي به آن رجوع كنم!

داستان از اين قرار است كه ديروز مثل هرروز به اين دفتر فكسني كه به مكافات براي خود دست و پا كرده ام آمدم ، بلكه يك محتاج به تجارتي پيدا شود و از صدقه سرش يك لقمه ناني هم نصيب من كند و برود پي كارش! باري، همين طور در سكوت نشسته بودم و در غياب ارباب رجوع در اين دنياي اينترنت يه سير و سلوك نيمچه عارفانه (؟!)‌ مشغول بودم كه ناگهان متوجه شدم كه هواي صاف و بدون ابر و آفتابي بهاري آنسوي پنجره ، تبديل به هواي شيري رنگ يا همان مه آلود زمستاني شد و باد و بوران و غبار و كولاك و چشمهاي از حدقه در آمده من و خلاصه... من كه تازگي اين فيلم سينمايي "مه" (The Mist) را هم ديده بودم پيش خود گفتم ديدي آخر اين هاليوودي ها يك چيزي مي دانند و از اين فيلمها مي سازند و تو باورنمي كردي! حالا بفرما!! تحويل بگير. اين هم مصداقش در دنياي حقيقي. خلاصه در اين احوال كمدي - سينمايي- فلسفي بودم كه تشخيص دادم كه خير! مهرداد جان مثل اينكه اين تو بميري به رنگ اون تو بميري هاي سابق نيست!‌ شدت باد دائم داشت زياد و زياد تر ميشد و به همان نسبت هم سر و صداي باد و ماشينها و ملت (خوبه ياد فيلم گودزيلا يا ون هلسينگ نيفتادم!) به همين سبب بود كه سريع كركره را پايين كشيده و به سمت خانه نه روان كه گريزان شدم.
به خانه هم كه رسيدم همسر عزيز طبق معمول رگ پيش گوييش گل كرده بود و بنده را نويد زلزله اي ويرانگر داد چرا كه اين هوا را قبلن هنگاهي ديده بودند كه در پسش زمين هم شروع به ترقص كرده است. به به ! واقعن فضاي رمانتيكي داشتم جايتان پُر! خلاصه در همين افكار بودم كه الهه خواب تشريف فرما شد و مرا در ربود؛ شيرش حلالش!

صبح كه بلند شدم ديدم نه گودزيلايي تشريف آورده به شهر و نه دراكولايي شب قبلش سر زده است، بلكه به قاعده 10 سانتيمتري برف آمده و مه كماكان برقرار است و البته بارش برف نيز. در راه آمدن به محل كار زير همين برف و بوران شديد بودم كه بي اختيار ياد مسائل اين روزهاي ايران افتادم. دعاي باران!
با خود گفتم البته كه خدايي كه در آسمان است و به دعاي مردمان اندك معتقد شيراز گوش كرده و اندك باراني بر سرشان نازل كرده، حتمن در جواب دعاهاي باران بيش از يك ميليارد چيني كه هواي گرمي را تجربه مي كردند ، يكهو هول شده و برف و كولاك و تگرگ و مه و بوران با هم نازل كرده! خدا پدرش را بيامرزاد كه زلزله از دستش در نرفته بود كه الان بايد از جهنم برايتان پست مي فرستادم!!

اما نتيجه اي كه از اول مرا بر آن داشت كه اين مطلب را بنويسم اين بود كه با خود مي انديشم آيا اين زندگي دو ريالي من كه اصلن هرگز معلوم نيست كي با يك پُفي مختل گردد و كي با يك فوتي به سر آيد، واقعن ارزش اين همه دعوا و مرافه و بگو مگو را دارد؟! آنهم به واقع بر سر هيچ!
جدي جدي چقدر ضايع است كه بعضي وقتها خودم را دست بالا فرض مي كنم و لابد روئين تن و ناميرا؟ واقعن خنده دار است. نه؟ يك كمدي انساني به تمام معنا. حالا به هر طريق اميدوارم كه همين نوشته ام را هر از گاهي دوباره بخوانم كه لااقل سعي كنم كمتر بازيگر اين مدل كمدي باشم. تا ببينيم.... ;)

Friday, April 11, 2008

لياقت آزادي...( در نگرشي به فعاليت دو سايت وب 2.0 از نوع ايراني)ا

من عاشق داستانهاي مايكل كرايتون نويسنده معاصر آمريكايي هستم. او به واقع مهمترين و برجسته ترين نويسنده داستانهاي علمي-تخيلي دوران ماست. ايشان علاوه بر اينكه نويسنده بسيار توانائيست داراي پيش زمينه علمي افتخار آميزي نيز هست (فوق دكترا در علوم زيستي) و هم اكنون هم در دو دانشگاه بسيار معتبر كمبريج و MIT داراي كرسي تدريس انسان شناسي و نويسندگي مي باشند. حال ارتباط اين نويسنده با عنوان اين پست من (لياقت آزادي) به نظرتان چه مي تواند باشد؟ عرض مي كنم.
ايشان در مهمترين اثر علمي-تخيلي شان"پارك ژوراسيك" و در ادامه آن "دنياي گمشده" كه هردو، هم فيلمشان ساخته شده و هم به فارسي برگردانده شده است، علاوه بر اينكه نبوغ خود را از تبديل رويا به واقعيت "يافت منطقي DNA دايناسورها و خلق مجدد آنها از راه كشت آن در بدن ميزباني هموند چون قورباغه" به منصه ظهور ميرساند كه تئوري هاي بسيار جالبي هم در ارتباط با نظريه بي نظمي طبيعي و انقراض دايناسور ها از زبان يكي از شخصيتهاي رياضي دان داستانش (يان مالكوم) عنوان مي كند كه واقعن محل تامل بسيار است. و البته اين دومي (انقراض) ‌مد نظر من براي اين مقاله كوتاه است.
ايشان با ادله آماري و بسيار جالب منطقي (كه البته در كتابشان مي توانيد كامل بخوانيد)‌ اثبات مي كنند كه دايناسورها علاوه بر اينكه مي توان گفت بر اثر عامل خارجي مثل سقوط شهاب سنگ عظيم الجثه رخت حيات از روي زمين بربستند از طرفي هم در واقع مي توان گفت اين اثر عوامل داخلي يعني نوع برخوردها و مراوداتشان با هم بوده كه مسبب مهم و اصلي انقراض نسلشان بوده است! مثلن بدينسان كه گوشتخواران چنان از لحاظ مغزي پيشرفته شدند در طول ميليونها سال كه راههاي بهينه اي براي شكار يافتند و همين پيشرفتگي مغزي شان سبب شد نسل گياه خواران طعمه، روز به روز كمتر و كمتر گردد. از طرفي با كمبود گياه خوران رشد گياهان افزايش پيدا كرده اتمسفر محل زيستشان را به مخاطره مي اندازد. از طرفي ديگر بر همين اساس گياهخواران غير طعمه، تنبل تر شده براي يافت غذا احتياجي به تلاش زياد در خود نمي بينند.... همه اين عوامل به مرور دست به دست هم ميدهد: صيد كم ميشود، صياد نيز گرسنه تر و درنده تر مي شود، غير صيد تنبل مي شود و بدنش به مرور از استاندارد حيات طبيعي خارج ميشود تا انجا كه آمار كل دايناسورها (چه صيد و چه صياد و چه خنثي) به حدي نزول مي كند كه به راحتي در وضعيت بحراني انقراض قرار مي گيرند.
همين نگرش، يعني "انقراض از داخل" سالهاست كه يك مبحث عمده و مهم ميان دانشمندان و محققين پديد آورده است به نام كنترل رشد علمي !‌ كه برخي را به اين نتيجه رسانده كه همين پيشرفت زياده از حد علمي بشر هم اگر به دست بشري از نوع نا اهلش بيفتد اول از همه براي خود جامعه بشري مخاطره آميز خواهد بود. شما كافيست تصور كنيد داستان فيلم دكتر استرنج لاو كوبريك به حقيقت مي پيوست و دنيا در معرض بمبارانهاي هسته اي واقع ميشد؛ آيا بسيار محتمل نبود كه امروزه آن نسلي از ما كه زنده مانده بود، مي بايست زير حفره هاي عميق زمين دنبال آذوقه براي ادامه حيات خود مي گشت؟! به هر حال از اين داستان مي خواهم به اين نتيجه برسم كه هر چيزي لياقت و ظرفيت مي خواهد. اگر لياقت و ظرفيت زندگي اجتماعي را هم نداشته باشيم، نهايتن اين انقراض است كه منتظر ما خواهد بود!
يكي از آن جمله موارد مهمي كه لياقت مي خواهد پس از "حيات" و قبل از "علم"، "آزادي" است! به عنوان مثال بياييد يك آن فكر كنيم كه ملتهايي كه امروزه آزادي ندارند، چه سياسي و چه اجتماعي و غيره، آيا به واقع لياقت آنرا داشته اند و ندارند؟
من با يك مثال عيني كوچك، بحثم را مي بندم. باشد كه اين مقاله كمي همه ما را به فكر بيشتر در اين ارتباط وا دارد: "دير زماني نيست كه ما ايرانيان آزاديخواه از اينجا رانده و از آنجا مانده توانستيم محيطي هر چند مجازي اما واقعي براي تنفس پيدا كنيم به نام اينترنت! اين نفس كشيدن يك مدلش ساخت همين وبلاگها و وبسايتهاست و يك مدل راحت ترش جستجو براي يافت همفكر است از طريق به اشتراك گذاشتن موضوعات مورد بحث. همانطور كه قبلن هم در اين وبلاگ توضيح دادم، سايتهاي مدل ايراني اي پديد آمد كه اين قابليت را در اختيارمان مي گذاشت. بهترين نمونه و اولين نمونه موفق اين سايتها بالاترين بود. از انجا كه اين تجربه بار اولي بود كه در سطحي وسيع واقع ميشد، بالطبع اشكالات خاص خودش را پديد آورد كه همانا برخورد نه چندان منصفانه برخي مديران سايت با برخي كاربران بود و بعضي سانسورها كه كدورتهايي را حاصل شد. بعد از اين تجربه بالاترين، عده بسياري ديگر از هموطنان متخصص IT سعي كردند كه مكانهايي مشابه پديد آورند كه اخرين انها منجر به پديد آمدن سايت اشتراك لينك ديگري شد به نام دنباله . اين سايت از ابتدا تمام هدفش را بر اين نهاد تا اشتباهات گذشته و برخي سانسورهاي عقيدتي و بيجا را تكرار نكند و به واقع اصل و اساس خود را بر بي طرفي قرار دهد. به اين مدعا كه تا همين ساعت كه برايتان مي نويسم حتي يك نفر از اين سايت سانسور نشده و لينك ارسالي اش نابود نشده است و حتي اگر به گردانندگان آن سايت هم بدترين اتهامات را هم مي زدند باز به خاطر اينكه هدف مديران "آزادي" واقعي و نه شعاري بود،‌ نظر او را سانسور و قيچي نكردند.
حال واقعن جاي شرمساري براي آندسته از ما ايرانيان به اصطلاح "آزادي خواه" پديد مي آيد هنگاميكه حتي همين يك مكان كوچك را هم با ندانم كاري خودمان و با خودخواهي و آرمان خواهي واهي يا برخوردهاي "نازك نارنجي" گونمان برنمي تابيم و سعي مي كنيم از داخل آن را رو به انقراض ببريم!! جالب اينجاست كه اين مسئله از جانب افراد آزاديخواهي در حال وقوع است كه خود به خاطر وجود سانسور از بالاترين هجرت كردند!!! اينجاست كه بايد به اين واقعيت مهم رسيد كه محيط، مشكل ما نيست! بالاترين و دنباله مشكل ما نيستند. اين خود مائيم كه با ذره بين به دنبال مشكل مي گرديم و آنرا با همان ذره بين مشتعل مي كنيم!
اين جريان تاسف بار، اولين چيزي را كه به ياد من آورد همانا حرفهاي شخصيت يان مالكوم داستان كرايتون بود (كه در حقيقت خود هموست) كه : جوامع پيچيده خود مسبب انقراض خودند. و من اضافه مي كنم توطئه خارجي كه دائم در مغز و قلب ما ايرانيان پالس مزمن مي زند تنها توهمي بيش نيست و صرفن حالت فرافكني و سلب مسئوليت دارد و درحقيقت يك نوع بازي سياسي سرگرم كننده است.
واقعن هر چيزي لياقت مي خواهد. حتي يافتن گوش شنوا براي عقايدمان ، حتي ارزش قائل شدن كسي براي شخصيتمان ، حتي سپردن مكاني به ما براي اظهار عقايدمان؛ همه و همه و همه چيز و بالاخره حتي آزادي مان. ما اگر آزادي مي خواهيم به معناي واقعي كلمه ، ابتدا بايد لياقت و ظرفيت آن را در خود جستجو كنيم ؛ اگرنه كه همين مي مانيم كه هستيم!"

Friday, February 29, 2008

تحلیل پرسش ماه

دیدم بد نیست که هر ماه پرسشی از بینندگان و خوانندگان عزیزم بپرسم و آنرا پس از انقضای مهلت در همینجا تحلیل کنم. پرسش ماه قبل این بود: کدامیک از جملات را ترجیح می دهید: (تصویر روبرو)
.
اما چرا این چهار سوال را انتخاب کردم. ابتدا در پرانتز بگویم که به نظرم باید نظرخواهی هر چه موجز تر و مختصرتر باشد(مثلا با چهاریا پنج گزینه) و در عین حال بیشترین سود دهی را در مضمون داشته باشد. اما دلیل. من خواستم نظر خوانندگان را در رابطه با دو موجود انسان و حیوان، در زمینه اجبار و اختیار جویا شوم. گزینه اول را برای این انتخاب کردم که ببینم چند درصد از دوستان، اصلن معتقدند که اخلاقیات یک چیز مدون و تعریف پذیر است و در عین حال آیا کسی هست که دنیا را تنها سفید و سیاه ببیند. چرا که اگر به اخلاق معتقد نباشیم و دنیا را رنگی نبینیم یکی از اولین چیزهایی که به آن می رسیم این جمله است: انسان، گرگ انسان است! چرا که در این جمله شما بدون آنکه بحثی از جبر و اختیار کنید، سریعن با انتخاب سیاهی ای که در دنیا سایه افکنده (به زعم شما) تکلیفتان را با دنیا روشن می کنید. پس کسانی که این گزینه را انتخاب می کنند، به نظر اینجانب، انسانهایی ناامیدی هستند که باید یک تجدید نظری در دیدشان نسبت به دنیا بنمایند و گرنه دنیا مطمئنن روز به روز روی ناخوشتری از خودش را برایشان بروز می دهد. اما جمله دوم را برای این گذاشتم که ببینم چند درصد از خوانندگان من معتقدند که این انسان تافته ای جدا بافته از طبیعت است و به نوعی حق فرمانروایی بر طبیعت را دارد. که این خود جمله ایست که با عقیده به آن، دیگر حیوانات جایی در تفکرات این عده نخواهد داشت از بُعد اجبار و اختیار. که در کمال شگفتی (متاسفانه) دیدم که کم نیستند دوستانی که طبق تعالیم بی منطق دینی، برای انسان چنین حق کذبی قائلند. از ایشان واقعن باید این سوال را کرد که بر اساس چه ادله منطقی و عقلی شما فکر می کنید که ما چون انسانیم، ب دیگر مخلوقات شرف داریم؟! چه اشرافی داریم بر طبیعت و مخلوقات؟ آیا مخلوقات دیگر نیز ما را به چشم اشرف می نگرند و یا ما از خودخواهی به دام چنین مقامی افتاده ایم. چه گلی ما بر سر جانداران دیگر زده ایم که مثلا زنبور و سوسک نزده اند؟ خلاصه که با آمار این بخش کلی ناامید شدم!! اما دو سوال بعدی مستقیما به جبر و اختیار می پردازد و دوستانی که از آن دو چاله به سلامت پریده اند به این دو مسئله می رسند. در قسمت اول اختیار به انسان داده شده و در قسمت دوم از هر دو (انسان و حیوان) سلب شده است. دوستانی که برای انسان قائل به اختیار بودند باید به این سوال جواب دهند که آیا این اختیار، یک فعل واقعیست یا تنها یک گمان و وهم است. چرا که تا آنجا که من میدانم کسی برای آمدن من به این دنیا اختیاری به من نداد و برای رفتنم هم به همچنین. مثلن اگر حتی من با اقدام به خودکشی بخواهم زمان مرگم را خودم اختیار کنم نیز، در واقع اختیار من نیست و این جبر دنیاست که مردن مرا به دست خود من سپرده نه که من خود این را خواهش داشتم از دنیا! یعنی محیط من برایم چنان غیر قابل زیست می شود که من حتمن باید خودم را بکشم وگرنه که نمی کشم! پس این دوستان به نظرم زیاد عمقی به مسائل اطرافشان نگاه نمی کنند و صرف اینکه "می خواهند" کافیست تا انسان را مختار بدانند ولی جالب اینجاست که در عین حال حیوان را به دلیل همان نفهمی ذاتی لابد مجبور! البته قبول دارم که اگر یک جمله دیگر می گذاشتم که انسان و حیوان هر دو مختارند بهتر می بود ولی از آنجا که حدس نمی زدم کسانی که برای انسان اختیار قائلند (که این غالبن برخواسته از تعالیم دینیست) برای حیوانات نیز این اختیار را قائل باشند. ولی به هر حال کاش می گذاشتم!! اما با کمال خوشوقتی باید بگویم که گزینه آخر که منطقی ترین و متین ترین جمله بود، صندوقش هم از بقیه پُرتر بود. یعنی خوشبختانه بیش از یک سوم دوستان وارد شده به این وبلاگ، بسیار منطقی و عمیق هستند که برای من به شخصه بسیار افتخار آمیز است.
جدول نهایی نظر خواهی پس از یک ماه را در پایین ملاحظه می کنید:

به نظر من اگر همین نسبتهای اینجا در اجتماع واقعی ایران (آمار در مقیاس کلان) هم باشد، واقعن باید به آینده آن مملکت بسیار امیدوار بود. شما اینطور فکر نمی کنید؟

Wednesday, February 20, 2008

شوخی با حافظ

دو سال پیش مطلب جالبی پیدا کردم در اینترنت که انگار صائب تبریزی خواسته با بیت معروف حافظ بزرگ، (اگر آن ترک شیرازی...) به اصطلاح مزاحی کند و نظر خودش را در ارتباط با بخشیدن هدیه به ترک شیرازی به نوعی دیگر بیان نماید و البته در ادامه نیز شهریار جوابی به نظر ایشان داده و به این شوخی دامن زده است. بدون در نظر گرفتن صحت و سقم این مناظره آهنگین جالب، من هم بد ندیدم به این قضیه بپردازم و یک کم این شوخی را به روز کنم و نظرم را در همان ساختار، بیان. خلاصه نتیجه اش این شد که در پایین می بینید (البته به هیچ وجه قصد قیاس ندارم خودم را با ایشان که هر کدام دارای مقام خاص خود در ادبیات هستند، زین سبب با رنگ کردن اسامی آنان هم خواستم قدر و منزلت ایشان را به نوعی نمایش دهم و هم بی قدری خود را در این عرصه. این کار صرفن یک شوخی با شاعران است)
.
حافظ
.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
.
صائب تبریزی
.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد، ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
.
شهریار
.
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن کس چیز می بخشد، بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
.
مهرداد(من!)
.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم گزنده تیغ بُرا را
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
منی که سخت بیزارم ز هرچه خال هندو است
برم نزد طبیب پوست من، آن یار زیبا را
و با نجوا بگویم که، "سر و دست و تن و پا" هست
همان "اجزا"؛ که صائب گفت قبلن شهریار، ما را(؟!)

.

و احتمالن این داستان کماکان ادامه دارد...
فوریه 2006 آلماتی
.
پی نوشت: این هم یک ورژن جدیدتر توسط خواننده و دوست عزیزجدیدمان عماد:
.
عماد
.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
چه می دانم چه می بخشم من آن نادیده زیبا را
چگونه ترکی است این جان که در اطراف شیراز است
ولی چون هندوان خالش برد دلها و جانها را
یکی بخشد دل و جانش، یکی هم دین و ایمانش
یکی هم می برد این جان به نزد دکتری در جا
مرا نی دین و ایمان است، نه شهری و سامان است
و نه پولی که پردازم برای خرج دکتر ها
ولی می گویمت اکنون دهم چیزی عظیمش من
که هی نالد و هی مالد، تمام جان و اجزا را !

Sunday, February 17, 2008

انطباق با قدرت از روی ناامیدی

داشتم به برنامه "پنجره ای رو به خانه پدری" در سایت آقای نوری زاده نگاه می کردم که دیدم ایشان به نکته ای اشاره کردند که مدتها بود می خواستم راجع به آن مطلبی بنویسم. درباره مبحث نا امیدی و خواهش تطبیق.(اگر سرعت اینترنت به شما اجازه می دهد، پیشنهاد می کنم که حتما این قسمت برنامه را دانلود کنید و ببینید که بسیار جالب و آموزنده است به نظرم). اما چیزی که مرا بر آن داشت تا چند خطی اینجا بنویسم این بود که ایشان در بخشی از این برنامه اظهار ناراحتی و سرخوردگی می کنند از اعمال برخی ایرانیان مقیم ایالات متحده (که به واقع از حیث کمیت، بیشترین مهاجران ایرانی در این کشور ساکن هستند و به طور نسبی میتوان آنان را نمایندگان جامعه ایران نیز در نظر آورد) و آن گله این بود که چرا خیلی ها (از آدمهای نخبه البته نه مردم عادی) در آن جامعه که تا دیروز خود دم از اعتراض و آزادی خواهی می زدند، امروز به نرخ روز نان خورده و بیشتر به فکر در آمد و کاسبی هستند تا فعالیتهای غیر انتفاعی، بشر دوستانه یا اعتراضات مدنی. این علامت سوال مهم چند وقت پیش هنگام مراجعه به ایران در ذهن من هم نقش بست. البته در میان اقشار عادی مردم و نه صرفا نخبه ها که می دیدم ملت، نسبت به سالیان قبل دیگر نه تنها به وضعیت موجود بسیار کمتر غر می زنند و گله و شکایت می کنند که برعکس وضعیت موجود برای بسیاری حتی قابل دفاع هم شده و زیاد هم ناراضی به نظر نمی رسند! در حالی که اوضاع کلی آن مملکت رو به وخامت می رود و نه بهبود. این حیرت من در برخوردهایم با مردم کوچه و بازار مرا بر آن داشت تا آن موقع به دنبال تحلیل این وضعیت بروم و البته به این نتایجی که خواهید دید رسیدم:

مردم با یک رویداد بزرگ اجتماعی (انقلاب) که در طول حیاتشان واقع میشود و تقریبا روی تمام فرایندهای اجتماعی و حتی فردیشان تاثیر می گذارد، (الف) در ابتدا حالت انفعالی به خود می گیرند. یعنی از ذوق زدگی و هیجان به دنبال موج به وجود آمده راه می افتند و بدون اینکه به عواقب عمل خود بیندیشند، تنها دم را غنیمت می شمرند. (ب) سپس حالت نقادی پیدا کرده، شروع به انتقاد از خطاهای به وجود آمده می کنند و (پ) پس از اینکه آن واقعه به مرور زمان به حالت نیمه پایدار رسید، به دو دسته تقسیم میشوند: 1- دسته بزرگتر سعی می کنند خود را با شرایط تطبیق دهند بدین سان که چون خود را مقهور قدرت حاکم می بینند و بالطبع نظرات خود را با توجه به ابعادشان بی تاثیر می یابند، ناخودآگاه از در همذات پنداری با قدرت در آمده، رفته رفته با یافتن نکات مثبت محدود و بزرگنمایی واهی آن حتی به صورت طرفدار قدرت جلوه گر میشوند (چون این تحلیل پراتیک است، من حتی پرخاشجویان بی پشتوانه به قدرت یا به تعبیری اپوزیسیون خنثی را نیز جزو همین دسته حساب می کنم چرا که نتایج حرکات آنان نیز در عمل دقیقا منطبق بر نتایج همین گروه است) و 2- دسته کوچکتر که سعی می کنند "نظرات"خود را بزرگتر کنند و نه ارزش "قدرت" را. برای این منظور سراغ کسب اطلاعات و اگاهی می روند تا به صورت موثرتر و منطقی تر با قضایا برخورد کنند و صرفا کارشان شکایت های سطحی و بی پشتوانه علمی نباشد. این گروه، همان نخبه های آتیند. این مدل را من با توجه به تجربیات شخصی خودم ترسیم کردم و احتمالا باید با کمک دوستان دانشمندم خیلی بیشتر به آن بپردازم، اما چیزی که برایم تا حال عیان بوده این بوده که از دل انقلاب ایران این دسته آخری که گفتم بیرون آمده و افراد همین دسته هستند که اصولا در آینده ایران رل اساسی، مفید و کارساز ایفا خواهند کرد، حتی اگر 5 درصد کل ملت را تشکیل بدهند و اصلا به چشم نیایند. وقوع این پدیده به نظرم از نکات مثبت انقلاب ایران بود. باید در نظر داشت که همیشه آنچه که اکثریت می کنند ملاک نیست. اکثریت زمانی تاثیر گذارند که نخبه ها به فعلیت برسند. پس همیشه برای افراد متفکر، جای امیدواری هست. ناراحت نباشید آقای نوری زاده!

Wednesday, February 13, 2008

دنیای رویایی 7 (قسمت پایانی)ا

ا(ادامه از اینجا)...من برای این به وجود می آیم که دنیا را به وجود آورم. دنیایی به وجود آورم به عنوان بستری برای زندگی خود و دیگر موجودات. برای رشد وحرکت نسبی و لذت ناشی از ارتباطات از طریق کانال حواس. دنیا را می سازم تا هر کدام از این "من" ها بتوانند با هم رابطه بر قرار کنند و با هم تعامل کنند. من با کنش و واکنشی که با حواس خود از این روابط برقرار می کنم، به شناختی از وجود خود می رسم؛ چرا که خود شناسی من بدون وجود بستر و مرجع و مبنا مفهومی نداشت. پس دنیا را خلق می کنم که این "خود" را درک کنم و از این درک لذت ببرم. دنیا محیطی است که من بدون او قادر به شناخت نبودم. شناخت، این بزرگترین لذت زندگی. لذتی که هم اکنون پس از کشف علت حیات، به اوج خود رسیده است. "شناخت"، علت حیات. حال که در دنیای رویایی به این حقیقت دست یافتم باید ببینم آیا می توانم آنرا در دنیای واقعی نیز اعمال کنم. باید اول دریابم کجای تعاریف این دنیای ساخته ذهنم با دنیای واقعی جور در نمی آید. وقتی خوب دقت می کنم چیزی نمی یابم. مگر از همان کانالهای ارتباطی استمداد کنم. راستی به نظر شما کجای این تعاریف از دنیای رویایی با دنیای حقیقی مطابقت ندارد؟ آیا به نظر شما این دنیای واقعی چیزی بیشتر از یک رویاست؟ رویاهای این "من"ها.(پایان)