جستجوی این وبلاگ

۲۳ دی ۱۳۸۷

مغز و هورمون

از قدیم گفتن : "عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد". حالا هم حکایت ماست. انقدر درد و مرض و بیماری به منزلگاه این بدن سی و اندی ساله به مهمانی تشریف آورده و رفته که از صدقه سر ایشان و همچنین مجالستشان کمی در علوم طب تحقیق کنم و ببینم اول چرا این میهمانان ناخوانده بدون اذن دخول وارد می شوند و سپس بفهمم که چرا وقتی بعضی هایشان می آیند، دیگر نمی خواهند بروند!! بیشتراین دلایل را در مغز یافتم و اختلال هورمونی! 

۲۱ دی ۱۳۸۷

جبر در هالیوود

باعث نهایت شگفتی من است که هنوز زنده ام و مبحث "تصادفی بودن زندگی آدمیزاد" را در فیلمی بسیار عالی و پرخرج در هالیوود با چشم خودم می بینم! هالیوودی که همیشه هوای کلیسا و انجیل را دارد مبادا فروشش لطمه ببیند. این فیلم که به نظر من امسال چند اسکاری را درو می کند، فیلمی است به نام "وضعیت نادر بنجامین باتن" (The Curious Case of Benjamin Button) به کارگردانی دیوید فینچر. این بزرگ کارگردان دنیای سینما. داستان فیلم همانطور که از نامش پیداست، به زندگی یک شخصیت (خیالی) به نام بنجامین باتن (برد پیت) می پردازد که ایشان به جای اینکه نوزاد "کودک" به دنیا بیاید و به سمت پیری گذران عمر کند، نوزاد "پیر" به دنیا میاید و به سمت جوانی و بالاخره کودکی عمر می گذراند! زندگی درخلاف جهت عقربه های ساعت.

۱۷ دی ۱۳۸۷

كارناوال و ايرانيان

كارناوال به مراسمي اطلاق ميشود كه قبل از رسيدن ايام روزه داري چهل روزه مسيحيان (نه تمامي شاخه ها) معمولن در ماههاي فوريه و مارس(بهمن و اسفند) اجرا مي گردد.

۳۰ آذر ۱۳۸۷

خداحافظي بوش؛ كفشهاي عقده گشا و يك خاطره

پرزيدنت چهل و سوم ايالات متحده هم به پايان دوران رياستش رسيد. رئيس جمهوري كه با آراي "بيش از نيمي از راي دهندگان آمريكائي" (كه گوئي فراموش كرده ايم!) هشت سال مجاز يك فرد براي تصدي اين پست را بر مسند قدرت ماند و البته در اين مدت هم، هدف اصلي عقده گشايي ليبرالهاي فوق دموكرات يا ورشكستگان مالي از داخل و ملل حسود و ضد آمريكائي از خارج بود. ضد آمريكائياني كه يا در قالب تفكرات دمده ضد كاپيتاليستي و يا عقده حقارت در مقابل رفاه اقتصادي يا قدرت تسليحاتي آمريكا و يا ژست آزاد انديشي گرفتن به انحاء مختلف خشم خود را بر سر بوش ريختند و غايت و برايند اين اعتراضها هم كه در كفشهاي يك "ژورناليست" به منصه ظهور رسيد. خبرنگاري كه با ميهمانش (هر چند هم مخالف) رسم مهمان نوازي و ادب را چنان به جا آورد تا خاطره پروكروستس* اساطيري را زنده گرداند.

۱۲ آذر ۱۳۸۷

مايكل كرايتون ... نويسنده اي با خلاقيت شگرف (قسمت آخر)ا

(ادامه از اينجا)... پس از چاپ اين كتاب مايكل از دنياي روزمره اش فاصله گرفته براي يافت افقهايي نو به سفرهاي دور دنيا مي پردازد از ملاقات با حيوانات طبيعت آزاد در جنگل هاي پر باران روانداي افريقا تا گاري سواري درجاده هاي پاكستان و ازصعود به قله كليمانجارو تا شنا در ميان كوسه هاي تاهيتي! و خلاصه اي از اين شهودش را در كتاب "سفرها" – (The Travels) با مردم دنيا تقسيم ميكند. (1988).

دو سال پس از اين سفر با تجربياتي سترگ و البته ذهني مبتكرتر و خلاق تر دست به نوشتن مهمترين اثر تمام عمرش، "پارك ژوراسيك" – (Jurassic Park)‌ مي زند.(1990). دوباره نبرد فن آوري (اينبار مهندسي ژنتيك) با طبيعت. خود وي مي گويد براي اولين بار در سال 1983 راجع به علم كلون (Cloning) يا "مشابه سازي"‌ و عواقب آن مطلبي كوتاه مي نويسد اما با مطالعه بيشتر در علم ژنتيك و تشويق كساني كه آن مطلب كوتاه را خوانده بودند، دست به خلق اين داستان مي زند. داستان به تحقق تئوري كشت DNA مي پردازد.

۱۱ آذر ۱۳۸۷

مايكل كرايتون ... نويسنده اي با خلاقيت شگرف (قسمت نخست)ا

امروز درست 27 روز از فوت غير منتظره كرايتون، اين پزشك انسان شناس، نويسنده و فيلمساز برجسته مي گذرد. (سه شنبه 14 آبان (4 نوامبر) امسال، ايشان در سن 66 سالگي در پي نبردي سخت با سرطان مغلوب شدند).
هميشه دلم ميخواست كه مطلبي جامع راجع به مايكل كرايتون بنويسم. شخصي كه به زعم من بزرگترين نويسنده داستانهاي علمي و نه تنها علمي- خيالي (Sci-fi) قرن بيستم بود. اين مهم مقدورم نشد تا امروز كه بايد در پس فوت نا بهنگامش به نوعي مرثيه بسرايم. اما گرچه ايشان را بسيار دوست ميداشتم اما اهل مرثيه سرائي هم نيستم. قصدم اينست اداي ديني بكنم به اين نويسنده توانا و برجسته و شايد بتوانم به حد وسع خودم انسانهاي بيشتري را به كارهاي او آشنا و علاقمند گردانم. اميدوارم...

۱۸ آبان ۱۳۸۷

خون و شراب و طرحي نو در انداختن

چيزي كه در اين وبلاگ بيش از هر چيز ديگری پرسش برانگيز بوده عكسي از من است (در حاشيه سمت راست وبلاگ) كه گويي تبليغ نوشيدن آبجو است تا القا كننده آن بيت زيرينش كه "بيا در ساغر اندازيم و طرحی نو در اندازيم" باشد!

۰۵ آبان ۱۳۸۷

رفرنس كور يا تاريخ تبري!ا

تاريخ تبري!
چند روز پيش با يكي از دوستان بحثي داشتيم تاريخي*. بحث بر سر اين بود كه طبق شواهد ايشان زبان تركي در آذربايجان قدمتي چنان طولاني دارد كه انگار اين زبان اصلن زبان آذربايجاني است و قبل از حمله سلاجقه ترك از آسياي ميانه اين زبان در آن خطه گويندگاني داشته است. اما طبق مطالعات من اين قضيه اشكال داشت! 

۲۷ مهر ۱۳۸۷

نقش صفات در پردازش نسبيت و رد مطلق

امروز مي خواهم به اين مسئله بپردازم كه آيا صفت، موصوف خود را محدود مي كند يا نه؟ جواب به اين سوال در ارتباط با مباحث "شناخت شناسي"( Epistemology ) بسيار مفيد مي تواند باشد؛ چرا كه در واقع بيانگرآنست كه در بحث "تعريف مطلق" آيا مي توان ترمهاي وصفي را بكار برد يا خير؟ يا به عبارتي ديگر آيا مي توان موجودي مطلق را (عمومي و نه خصوصي) تصوير نمود با استفاده از ابزار"معرف" دنياي نسبي انسان؟

۲۴ مهر ۱۳۸۷

سفرنامه تهران (بخش هفتم...پاياني)ا

(ادامه از اينجا)............................................................(قسمت نخست سفرنامه)
توريسم
اين صنعت پر سود، سال به سال در ايران كمياب تر ميشود. امروزه هم گردشگري از بركت گردشگران "داخلي" هنوز سرپاست وگرنه توريست هاي خارجي چندان ميل و رغبتي به سفر به ايران نشان نمي دهند.

۲۱ مهر ۱۳۸۷

سفرنامه تهران (بخش ششم)ا

(ادامه از اينجا)...
اما از رنگ پوشش كه بگذريم به خود پوشش ميرسيم! بار قبل كه به ايران آمده بودم (زمان خاتمي) مانتوها خيلي بالا رفته بود و روسري ها به قاب دستمال بيشتر مي مانست. موي پسرها هم به شدت افزايش پيدا كرده بود و "امنيت" اجتماع به شدت هر چه تمامتر در حال واپاش مي نمود(!?) 

۲۰ مهر ۱۳۸۷

نگرش روياسازان هاليوود به دنيا

پر مخاطب ترين هنر دنيا سينماست. پرمخاطب ترين سينماي دنيا، سينماي آمريكاست و با ذكرجزئي تر محل توليد، سينماي هاليوود است. مي خواهم به كليشه هايي رايج در اين سينما بپردازم كه با توجه به فراواني استفاده در فيلمها، به نظر ميرسد كه بينندگان بابت اين مسائل بيشتر دست به جيب ميشوند و بالطبع فيلمسازان نيز جهانبيني خود را بسته به همين سليقه مخاطبين تنظيم مي كنند. قصد ارزش گزاري روي اين كليشه ها را ندارم؛ فقط صرفن با توضيحي اندك مي خواهم، در اين زمينه، بي نظر از دنيا نرفته باشم!

۱۷ مهر ۱۳۸۷

سفرنامه تهران (بخش پنجم)ا

(ادامه از اينجا)
چند روز پيش روي صندلي سه نفره (در اصل دو نفره) يك تاكسي نشسته بودم و با دوربينم ور مي رفتم كه لاجرم نظرم به حركات عجيب و غريب توده سياه رنگ سمت راستم جلب شد! 

۱۵ مهر ۱۳۸۷

۱۳ مهر ۱۳۸۷

سفرنامه تهران (بخش سوم)ا

رسانه ها - راديو و نشريات


(ادامه از اينجا)...برنامه هاي راديو، از تلويزيون متنوع تر است و مي توان غير از پيامهاي اخلاقي و ديني، عجالتن به موسيقي هم گوش داد. البته موسيقي هايي كه از زير راي شوراي نظارت اسلامي-انقلابي به سلامت گذشته باشند. آخر، هر "سازي" اجازه تردد در راديو و تلويزيون ايران را ندارد، تنها سازهايي مجازند كه نوازندگانشان فكر شور و حرارت مخاطبينش را بكنند و زياد با ايشان ور نروند!!

۰۹ مهر ۱۳۸۷

سفرنامه تهران (بخش دوم)ا

رسانه ها- تلويزيون

(ادامه از اينجا)...يكراست به سراغ تلويزيون رفتم. گر چه با كمك اينترنت مي توان از هر جاي دنيا تلويزيون جمهوري اسلامي را ديد ولي با UHF مزه خودش را دارد! ديدم رهبر مذهبي مسلمانان شيعه ولايي جهان كه با حفظ سمت، رهبر سياسي و شاه ايران هم هست ميان جمعي نشسته و باقي برايش شعر مي خوانند و او به به و چه چه مي كند. گفتم عجب سرزمين گل و بلبلي...

۰۸ مهر ۱۳۸۷

سفرنامه تهران (بخش نخست)

با صداي وحشتناك ناشي از برخورد لاستيكهاي هواپيماي بوئينگ شركت چين جنوبي به آسفالت به نظر نا صاف فرودگاه بين المللي خميني رباط كريم (مثلن تهران) پس از مدت نه چندان مديدي وارد خاك زادگاهم شدم. از همان بدو ورود و هنوز از هواپيما خارج نشده بلند شد! صداي "تغيير و تحول" را مي گويم. روسري به سر، شادي ها به در، مانتوها به تن، قانون وطن، لختي ات بپوش، خنده ها خموش ... به ايران رسيديم! گويي يك هواپيما از مجرمين را به زندان منتقل كرده اند. حالا شما به ياد فيلم هواپيماي محكومين نيفتيد. به آن وحشتناكي ها هم نبود. مخصوصن اولش!!

۱۶ مرداد ۱۳۸۷

داستان سوسمار سلطان و سه بچه خرس

پیش نوشت... اگر خواننده ای جدی هستید, قصه را بدون در نظر گرفتن قسمتهای رنگی بخوانید
+
+
یکی بود و یکی نبود. در زمانهایی نه چندان دور یک سوسمارخاکستری در یک دشت پهناور زندگی می کرد. از آنجائیکه این دشت جانوران زیادی نداشت این سوسمار قصه ما برای خودش شخصیت مهمی به حساب میامد و روزی نبود که یک زمزم کولا(؟!) برای خودش باز نکنه!

۰۲ مرداد ۱۳۸۷

میتولوژی یونان باستان در خدمت توصیف احوال ایران معاصر

فرازی از شعر بلند "آوای گئا" که 3 سال پیش نوشتم ولی هنوز دست و دلم نمی رود که کامل اینجا پستش کنم. نمی دانم چرا. شاید این سروده یعنی همه من. و گویی هنوز زود است که همه ام را همه بدانند!