تا کِی خامی؟ تا کجا ساده اندیشی؟ و تا چه وقت کج فهمی؟!
این قضیه دعوای کودکانه من به شاهزاده رضا پهلوی "وکالت می دهم" یا "نمی دهم"، این روزها شده است نقل محافل رسانه ای و در امتداد آن ملت بخت برگشته داخل و خارج ایران...
تا کِی خامی؟ تا کجا ساده اندیشی؟ و تا چه وقت کج فهمی؟!
این قضیه دعوای کودکانه من به شاهزاده رضا پهلوی "وکالت می دهم" یا "نمی دهم"، این روزها شده است نقل محافل رسانه ای و در امتداد آن ملت بخت برگشته داخل و خارج ایران...
من سابق بر این می اندیشیدم که با اینکه مسلم است که مردم، در پیروزی انقلابات هیچ نقش اساسی ندارند یا اصطلاحا هیچ کاره اند و در حقیقت این قدرتهای متمرکز و صاحب برنامه و راهبری داخلی یا خارجی هستند که شعله انقلابات و تحولات ساختاری اجتماعی را بر افروخته و هدایت می کنند؛ ولی از طرفی همواره فکر میکردم که مردم حداقل، مکمل و یا تمام کننده یا امضا کننده انقلابات هستند؛ که در واقع این خیزش سال 1401 به من اثبات نمود که خیر! چنین نیست و من بدینوسیله اشتباه خود را تصحیح میکنم.
با این توضیح بیشتر که:
عاجزانه خواهشمندم یکی به من یاد دهد که چگونه می توانم به کارشناسان مسائل ایران بفهمانم که :
"آقا!
«مردم» یا «ملت» یک شخص حقیقی و معلوم و مشخص نیست! فرضا مردم پارس زبان حدود یکصد میلیون نفر آدم در دنیا هستند با یکصد میلیون طرز تفکر.
ای استاد!... اندیشمند!... پروفسور!... کارشناس!... نخبه!...
ای کسی که در رسانه ها تریبون داری
اصول و احکام محکم، مطلق و لایتغیر زندگی انسان که با وجود حقیقت محض، حتی علما و اندیشمندان نیز نمی خواهند آنرا بپذیرند:
این روزها همه جا صحبت از اعدام های سیاسی است.
فکر می کنم قبلا راجع به اعدام گفته ام. عملی به غایت اشتباه و مذموم که از حکومتهای عقب مانده سر میزند. اما اینجا باز هم میخواهم در پستی جداگانه تصریح و تاکید کنم که اعدام کردن یک مجرم و متخلف حتی با جرمهای سنگینی مثل قتل زنجیره ای و حتی نسل کشی هم فعلی غیر منطقی، غیر انسانی و شنیع است؛ چه رسد به اعدام اشخاص به جرم فعالیتهای سیاسی. علت اشتباه بودن آن هم کاملا مشخص و مبرهن است و من نمیدانم چرا یک عده به اصطلاح روشنفکر هم این قضیه ساده را نمی فهمند که حتی تنها یک بیت شعر هم در این خصوص خود بسیار گویاست:
دیروز بالاخره پس از سالها یک خبر نوید بخش آمد که کمی به آینده ایران امیدوارتر شدم و آن دیدار مسیح علینژاد (مسیح ایران) با مکرون "پرزیدنت کشوری که خمینی را برایمان لقمه گرفت" بود. این دیدار با اینکه غیر رسمی بود ولی بسیار اهمیت داشت و نوید روزهای خوب پیش روی را می دهد.
در حقیقت یکی از آرزوهای من در خصوص راهکار "واقعی" عبور از جمهوری اسلامی به واقعیت نزدیک شده است. که آن دیدار اپوزیسیون واقعی و نه فیک جمهوری اسلامی با سران فتنه 57 (اعضای اصلی G7 فعلی) برای برداشتن حکومتی است که خودشان بروی کار آوردند.
از سنین نوجوانی با دیدن فیلمهای سینمایی ترسناک در VHS که در رأسشان جنگیر ویلیام فریدکین (The Exorcist 1973) قرار داشت و همزمان خواندن کتابهای علمی تخیلی ژول ورن و جی اچ ولز و همچنین کتابهای رازآلود و معمایی که سرامدشان کتابی بود با نام فارسی "ارابه خدایان" (Chariots of the Gods? Unsolved Mysteries of the Past)؛ تا همین یکی دو ماه پیش یعنی چیزی بیش از سی سال آزگار، من که آدمی بار آمده ام که بسیار سعی می کنم منطقی و زمینی بیاندیشم و با فکت و استدلال علمی نظر دهم؛ از شما چه پنهان که هماره گوشه چشمی هم به آسمان و دنیایی ورای این جهان داشتم و از این فاکتور ناثبوتی هم در برخی تفکراتم بهره میجستم.
آیا هرگز دقت کرده اید که در اعتراضات اجتماعی بت داران و بت سازان همیشه پیروز بوده اند و بی بتان یا معترضین بی رهبر هماره بازنده؟ چرا؟...چون ذات انسان معمولا تمایل به بت سازی و بت پرستی دارد و نه آنارشی و حکومتهای اشتراکی.
توضیح بیشتر دهم؟ بروی چشم!

مقدمه یک: متاسفم، متاسفم و باز هم بسیار متاسف و ناراحت و خشمگین و افسرده هستم که بایست متن زیر را حتما در همین زمان حساس (اعتراضات قتل مهسا امینی) بنویسم. کاش دنیا اینگونه نبود. چقدر زیبا میشد اگر چیزهایی که ذیلا میخواهم بنویسم وجود نداشت و چرخ دنیا به خواست و اراده و تصمیم آزادی خواهان و خردمندان می گشت. ولی چه کنم که چنین نیست. چه کنم که مردم عادی بجان آمده از ِظلم و بیداد و استبداد چه مسلح و چه غیر مسلح بدون حمایت قدرتی برتر چه داخلی و چه خارجی بانی تغییرات رادیکال ساختاری یا همان براندازی حکومتها نمیشوند.
خیلی خوشحالم که هنوز جوهر پست قبلی ام خشک نشده!، مردم و دولت "فخیمه"* انگلستان کاری کردند که صحبتهایم در خصوص کندی ذهن نخبگان یوروپید (نژاد مغرور سفیدپوست اروپایی) بیشتر اثبات گردد:
از آنجا که مدتیست نوشته های اخیر من در خصوص تاریخ معاصر ایران رنگ و بوی تئوری توطئه یا همان (Conspiracy theory) به خود گرفته درحالیکه خود من آدمی به شدت واقع گرا و اهل استنتاج بر اساس فکتها و مستندات علمی هستم، لازم دیدم که برای آیندگانی که احتمالا روزی از این حوالی رد میشوند تا شاید خدای ناکرده ناپرهیزی کنند و بخواهند نوشته های مرا نیز مطالعه کنند؛ توضیحی ضروری در این پست بدهم. پس ای آیندگان؛ با من همراه شوید:
نمیدانم تکلیف آدم با ترانه ای با مضمون اجتماعی عالی که فوق العاده از لحاظ موسیقی و سازبندی و تنظیم زیبا و قدرتمند است ولی از شعری سست یا مهجور رنج میبرد، چیست. اگر شما میدانید راهنمایی کنید چون من اکنون با این وضعیت روبرو هستم:
سال هشتاد و چهار یعنی هفده سال پیش که آخرین سالهای تجرد خویش را طی مینمودم در سن سی و یک سالگی؛ متنی نوشتم به نام "من و زن". و مدتی بعد هنگامیکه صاحب وبلاگ شدم آن را با یک سری متون دیگر در همین وبلاگ قرار دادم. فحوای آن مطلب که شما می توانید در این آدرس بخوانید، این بود که من نمی توانم زن را بفهمم و دلایلش را هم تا آن حدی که برایم مسئله ساز شده بود در آن سن و سال و شرایطم در آنجا نوشتم:
نمی دانم آیا شما نیز چون من جلوی تلویزیون چنان حرص خورده اید که غم باد بگیرید! بیماری که من در سن نوزده سالگی دچارش شدم (گواتر) که علت آنرا صدالبته صدا و سیمای مزخرف جمهوری اسلامی میدانم:
میخواهم این پست را با یک پرسش آغاز کنم: آیا امارت اسلامی افغانستان برای نیاز اروپا به نیروی کار پس از کرونا شکل گرفت؟
شما چه فکر می کنید؟
امروز یک فیلم کارتونی دیدم که دیدم عجیب در راستای پست قبل من هست در خصوص جنگ انسانها با هیولاها (اورکها) در مجموعه داستان "ارباب حلقه ها". نام انیمیشن بود "هیولای دریا" (The Sea Beast) محصول همین امسال: