Tuesday, April 24, 2007

نبرد قلم


باید ز لاکم برروم، چون مـرد بر معبــر روم
ورنه به پستو در روم، زنده ولی بی سر روم
کافیست این نامردمی، وافیست این بی گندمی
تدبیر شیخــان قمی، نبـود بجــز ســــردرگمی
شمشیر از رو بسته ام، از یاوه گویی خسته ام
از زور گویان رسته ام، بامردمان پیــوسته ام
کم گویم و پُـرتر کنم، پُـر خوانم و کم شر کنـم
اول به خـود بـاور کنم، پس راه کـاوه سر کنم
زادم به روز داوری، دادم ســــتان گر یاوری
این نیست ازخوش باوری صرفن بود یادآوری
من با تو ام ای همنوا، عزمی بجو کاری نــما
عاشق کش عاشق نما، بی وقفه نوشد خون ما
با من بیا همت نما، این راه باشـــد راه مـــــــا
نی با خشونت یا ریا، ما را تفـــــــــکر رهنما
ما با قلم محشر کنیم، گوش فلک را کـــر کنیم
این جمله را از برکنیم :"سر را فدای فر کنیم"