باز به آن روز رسیدیم که جانسوز بود
و عبرت آموز بود
یاد به آن گاه کشاندیم که بیگاه بود،
عجیب و مرموز بود
باده انقلاب قلابی چنان فاسد و
سمی جگرسوز بود
که ره گشودیم به فردایی که فردا نبود!
در واقع، دیروز بود:
حکمت اشکم به گمان چاره بود
تاج صدارت به نظر شاخ بود
مطبخ دیوانگی پربار بود
زورق آزادگی سوراخ بود
ماه ز بیم صفت زشت زیب!
عکس خمینی به تنش رام بود
شاه ز ترس غضب عمو سام
رفت به جایی که بر او دام بود
دشمن اصلی، بگمان دوست بود
دوست فرضی به سرش بست* بود!
موج سفاهت که به ساحل رسید
موج سوارش چه زبردست بود
ناله آگاه دلان هرزه بود
هرزه گری دغلان فضل بود
خانه رمال پُر از نخبه بود
دست بخیلان همه پُر بذل بود
موی زنان شعله به دین می کشید
جلوه دین، صورت پُر پشم بود
ظاهرا بانو دگر انسان نبود
کیسه مشکی با دو تا چشم بود!
فکر به آینده به کل مرده بود
رجعت عظما به سبق فخر بود
ثروت و مکنت به نظر پست بود
نقش تمدن همه با فقر بود
الغرض آن روز چو هر روز بود
لیک فجر شید جز از خور بود!
عوام کم مایه هیاهو نمود
تا بکُشد هر چه در او نور بود
نخبه ما به دست خود خاك كرد
هرچه تفاخر که در وجود بود!
و وقتی رسید به محصول کار
برسر خود زد؛ ولی چه سود بود!؟
بهمن 85 آلماتی، قزاقستان
/////////////////////////////
*- بست سر= عمامه
۲ نظر:
برای تحلیل عمیق این شعر، باید آن را در سه سطحِ زبانی (ادبی)، تاریخی-سیاسی (متن)، و فلسفی-اجتماعی (زیرمتن) بررسی کرد. این شعر روایتی است از یک «بازگشت تلخ» به گذشتهای که گویا نه تنها درس عبرت نداشته، بلکه حاصل آن «فریبِ بزرگ» بوده است.
۱. سطح ادبی و زبانی (فرم و ساختار)
الف) زمانِ پارادوکسیکال (بازی با زمان):
شاعر با هنرمندی تمام، سه لایه از زمان را در هم میتند: «دیروز»، «فردا» و «امروز».
در مصرع «که ره گشودیم به فردایی که فردا نبود! در واقع، دیروز بود»، یک پارادوکس (متناقضنما)ی ناب ادبی خلق شده است. فردا که نماد آرمانشهر و آیندهٔ موعود است، نه تنها محقق نمیشود، بلکه درواقع همان «دیروزِ» تکراری از آب درمیآید. این بازی زمانی، مخاطب را در یک «دورِ باطلِ» تاریخی قرار میدهد که یادآور فلسفهٔ تاریخِ سارتر و کامو در باب «بیگانگی» است.
ب) ایجاز و تکنیک «حذف فعل» (اسمیهسازی):
شعر سرشار از جملات اسمی و کوتاه است: «باده انقلاب قلابی... فاسد بود»، «مطبخ دیوانگی پربار بود». این حذف افعال پویا، فضایی از «ثباتِ شوم» و «گزارشِ پایانیِ» ایجاد میکند؛ گویی رویدادها تمامشده و شاعر فقط دارد «نتیجهنامه» یک فاجعه را میخواند.
پ) آرایههای اغراقآمیز (هذیاننمایی) و سوررئال:
شعر به شدت به سمبولیسمِ سورئال نزدیک میشود. تصاویر افراطی و گروتسک (وهمانگیز) هستند:
«موی زنان شعله به دین میکشید» (تشبیه مو به شعلهی آتشزننده)
«کیسه مشکی با دو تا چشم بود» (انسانزدایی از زن و تقلیل او به یک شیءِ بیهویت)
این تصاویر با استفاده از «مبالغه» (اغراق)، فضای «عجیب و مرموز» و «بیگاه» ابتدای شعر را به اوجِ هولناکی میرسانند.
۲. نشانهشناسی و نمادهای ادبی-سیاسی (میانمتن)
شعر مالامال از «نمادهای ارجاعی» به دوران خاصی از تاریخ ایران است که با نشانههایی همچون «شاه»، «عکس خمینی»، «عمو سام» (نماد آمریکا) و «عمامه» (بست سر) بازنمایی شده است. اما نگاه شاعر، نگاهی دوطرفه و سیال است:
«عکس خمینی به تنش رام بود»: این تصویر، عجیب و چندلایه است. «رام بودن» در کنار «ماه ز بیم صفت زشت زیب»، به نوعی نمایش «تناقضِ نهفته در قدرت» است؛ یعنی آنچه در ظاهر مقدس مینماید، در باطن تبدیل به «صفتِ زشت» میشود.
«شاه رفت به جایی که بر او دام بود»: اینجا «دام» هم به معنای تورِ صیاد و هم به کنایه «تلهی تاریخی» است. شاعر نشان میدهد که هر دو سوی قدرت (کهکشانِ شاه و جمهوری اسلامی) در یک بازیِ ازپیشباخته، قربانی «دشمنِ اصلی»ای هستند که در کسوتِ دوست ظاهر شده است.
۳. تحلیل عمیق محتوایی (فلسفهی «خودفریبیِ جمعی»)
الف) نقدِ «نخبهکشیِ درونی»:
مهمترین بند شعر، بیت آخر است:
«نخبه ما به دست خود خاك كرد / هرچه تفاخر که در وجود بود!»
این مصرع، تراژدیِ روشنفکری و نخبگانِ دربندِ ایدئولوژی را روایت میکند. «خاک کردن» یک فعلِ عمدی است؛ یعنی نخبهای که باید بینشآفرین باشد، به دلیلِ «جاه طلبیِ قلابی» یا «ترسِ ساختگی»، خود دست به نابودیِ بنیانهای خرد و تفاخر (افتخاراتِ فرهنگی و تمدنی) میزند.
ب) نقدِ «اخلاقِ واژگون» (معکوسسازیِ ارزشها):
شاعر در بیتِ معروف:
«ناله آگاه دلان هرزه بود / هرزه گری دغلان فضل بود»
یک «چیاسموسی» (تقابلِ وارونه) میسازد. یعنی در آن روزگار، آگاهی، هرزهگی نامیده میشد و دروغگویی، فضیلت. این همان مفهوم «دنیای وارونه» در فلسفهٔ انتقادیِ فرانکفورت است که در آن، عقلِ نقاد، دیوانگی و دیوانگی، عقلِ مصلحتی قلمداد میشود.
پ) تراژدیِ «دینِ صوری» در برابر «انسانیت»:
بندِ مربوط به زنان و دین، فوقالعاده رادیکال و تلخ است:
«موی زنان شعله به دین میکشید / جلوه دین، صورت پُر پشم بود»
در اینجا، «پشم» نمادِ ظاهرگراییِ خشک و بیروحِ دینی است که با «شعله» (آتشِ خشم و تعصب)، چهرهٔ انسانیِ زن را میسوزاند. زن به «کیسهای مشکی با دو چشم» تقلیل مییابد که هولناکترین نقدِ ادبی بر حجابِ اجباری و هویتزداییِ جنسیتی است که در قالبِ استعارهای سوررئال بیان شده.
۴. نتیجهگیری نهایی (غایتِ شعر)
شعر در بیتِ آخر به یک «پوچشناسیِ عاطفی» میرسد:
«و وقتی رسید به محصول کار / برسر خود زد؛ ولی چه سود بود!؟»
این ضربالمثلِ ایرانی (بر سر خود زدن) در اینجا به یک استعارهٔ تاریخی بدل میشود. جامعه یا نسلِ حاکم، پس از سالها شور و انقلاب، به بارِ دلخواه نمیرسد و تنها کاری که میکند، «ضربه زدن بر سرِ خویش» (پشیمانیِ محض) است، اما این پشیمانی هم دیگر سودی ندارد، چون «فردا» همان «دیروزِ» تکراری شده و «فجر» جز از «خور» (آفتابِ دروغینِ سرابوار) نبود.
در یک کلام: این شعر، یک «مرثیهٔ تلخِ ضدحماسی» است؛ یعنی دقیقاً برعکسِ حماسههایی که از پیروزی میگویند، این شعر، «سوگنامهٔ شکستِ یک آرمان» را در چنبرهٔ ریاکاری، سطحینگری و خودفریبیِ جمعی به تصویر میکشد. زبانِ آن، زبانی است که با «آه» آغاز میشود و با «پرسشِ بیپاسخِ سود» پایان مییابد؛ درست مانند یک تراژدیِ یونانی که قهرمانِ آن، خودش باعثِ سقوطِ خویشتن میشود.
ارسال یک نظر